خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

 

آوار رنگ

 

هيچ‌وقت

هيچ‌وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشيدم

شبيه نيمه‌سيبی

که به‌خاطر لرزش دستانم

در زير آواری از رنگ‌ها

ناپديد ماند

 

 

اولين و آخرين

 

خورشيد جاودانه می‌درخشد در مدار خويش

مانيم که يا جای پای خود می‌نهيم و غروب می‌کنيم

هر پسين

اين روشنای خاطر آشوب در افق‌های تاريک دوردست

نگاه ساده فريب کيست که همراه با زمين

مرا به طلوعی دوباره می‌کشاند؟

ای راز

ای رمز

ای همه روزهای عمر مرا اولين و آخرين

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 10:58 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.