خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

سال دوم بودم که دبیرستان به‌خاطر یه سری بنایی، چهار کلاس پایه دوم رو برای مدتی به جای دیگه‌ای منتقل کرد. یه خونه قدیمی باصفایی بود ته یه کوچه بن‌بست. مکان جدید مدرسه برام خیلی جالب بود و بازی توی حیاط اون خونه قدیمی رو خیلی دوست داشتم. اینطوری شد که بیشترِ وقت رو سرگرم بازیگوشی بودم. وقتی هم که خوش باشی، زمان به سرعت می‌گذره.

یه وقت به خودم اومدم و دیدم امتحان‌ها رو داده‌ایم و با افتخار، سه تا تجدید فیزیک، هندسه و جبر توی کارنامه‌ام به رنگ قرمز خودنمایی می‌کنه! خب حالا چکار کنم؟ چه جوری از پدرم مخفی کنم؟ اومدم خونه و به هر صورتی بود نگذاشتم بفهمه. البته کمک مادرم خیلی به دادم رسید. به هر سختی که بود، یواشکی، دو ماه تابستان رو درس خوندم. شهریور شد و زمان امتحانات. فقط خدا می‌دونه چقدر اذیت شدم تا کسی از شرکت کردن من در این سه جلسه امتحان، خبردار نشه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز اعلام نتایج، رفتم مدرسه. اسامی قبول‌شده‌ها رو به بورد زده بودند ولی من بینشون نبودم. شوکه شدم، انگار کل مدرسه دور سرم چرخید. اومدم خونه، بدون اینکه با کسی حرفی بزنم رفتم توی اتاقم. صورتم رو توی بالش فرو بردم ولی حتی قدرت گریه کردن هم نداشتم. من که 3 ماه رو به این سختی گذرونده بودم، حالا چه جوری می‌تونستم یک سال دیگه رو بنشینم توی همون کلاس و جوری رفتار کنم که انگار رفته‌ام سال بالاتر. حالم به قدری بد بود که حتی نمی‌تونم الان در موردش توضیح بدم، ولی یهو انگار یه ندای قلبی بهم گفت پاشو دوباره برو مدرسه. فقط ظرف 10 دقیقه، سرنوشتم یه مرتبه عوض شد. اگر دیرتر رسیده بودم، همه چیز تموم شده بود. چون برای یک هفته، مدرسه به‌طورکل تعطیل می‌شد و اول مهر هم دیگه کسی در این زمینه جوابگو نبود. تقریبا مدرسه خالی شده بود. رفتم پیش مدیر ولی سرش خیلی شلوغ بود.

 

 

یه دبیر داشتیم کسی جرات نداشت بهش بگه: "سلام این مسأله رو برای من توضیح می‌دهید؟"، وای به اینکه بخواد بگه: "پرونده من رو بیارید تا یه بار دیگه بازبینی بشه". داشت از مدرسه می‌رفت بیرون که مدیر صداش زد و گفت ممنون میشم ببینید این شاگرد چکار داره. یه نگاهی به من انداخت، نمی‌دونم از ظاهرم چه فکری کرد، در هر صورت حس کرد که خیلی اوضاعم خرابه. بدون اینکه حرفی بزنه، مسئولش رو صدا زد و پرونده‌ام رو ازش گرفت. اونقدر عجله داشت که به جای صندلی، نشست لبه میز. ورقه‌هام رو درآورد و نمره‌هام رو مرور کرد. گفت اشتباه شده، شما که خانم، قبول شده‌ای!

با عجله کیفش رو زد زیر بغلش، همینطور که از دفتر می‌رفت بیرون، به من گفت: "الان فرصتی نیست. اول مهر که اومدی رجوع کن به مسئول مربوطه تا کارهات رو برای پایه جدید، انجام بدهند." زبونم بند اومده بود. پاهام حس نداشت. به هر صورتی بود خودم رو به خونه رسوندم، چون دیگه نزدیک اومدن پدرم بود. خوشبختانه، مادرم آنچنان سرگرم کارهاش در آشپزخانه بود که اصلا متوجه رفت و برگشت دوباره من نشد. روی تخت افتادم. انگار تمام نیروم تموم شده بود و حتی انگشت‌هام رو نمی‌تونستم تکون بدم. فشار عصبی بدی بود.

خدا رو شکر می‌کردم که به اون ندای قلبی توجه کردم و سریع رفتم مدرسه. این اتفاق، برام تنبیه خیلی خوبی بود تا دیگه حواسم رو جمع کنم. دو سال آینده رو خوب درس خوندم و همون خرداد، قبولیم رو گرفتم. اگر کمک‌های مامان نبود، محال بود موفق بشم. لطف دبیرم، آقای امتیازجو، رو هم که به‌ خاطر جدی و خشن بودنش، همیشه بد قضاوتش می‌کردیم، فراموش نمی‌کنم. انگار آدم‌ها در لحظات خاص، خودِ واقعی‌شون رو نشون می‌دهند.

 

 

آدرس اینستاگرام من

 


موضوعات مرتبط: خاطره
[ جمعه ۲۶ آذر ۱۴۰۰ ] [ 8:37 ] [ مینا ]

 

 

 



 

 

 

 

 

یک درخت زیبا تقدیم به دخترم شیما؛

تولدت مبارک

 

درخت اقاقیام رو يادتونه كه قبلا براتون تعريف كردم؟ وقتی‌كه يک نهال كوچک بود گوشه باغچه به نام بچه‌هام كاشتم که طبیعتا تبديل‌ شد به یک درخت بسيار بزرگ، آن‌هم با گل‌های سفید نه بنفش. یک روز دیدم از چند جاى باغچه، جوانه‌هایی از خاک سردرآورده. اولش اهميت ندادم، فكر كردم علف هرزه. خواستم از خاک درشون بیارم، که ريشه‌هاشون بيرون آمد، بسیار بزرگ و انگار به ریشه اصلی وصل باشد، محکم در خاک جای گرفته بود. يعنى ممكنه درختم ريشه دوانده باشه؟ همینطور که روزها می‌گذشت، آرام‌آرام دیدم دارند بزرگ می‌شوند. قد همون نهالی که اول کاشتم.

رفتم توو رؤيا؛ چه خوب ميشه اگه یک جوانه ديگرش از زير ساختمان سردربياره و مثل قصه لوبياى سحرآميز من رو با خونه‌ام ببره بالا توی آسمون، لابلای ابرها. واى خداى من، اون بالا، احساس سبكى كردم. هيچ صدایی نبود، همه چيز خوب و آروم. ابرها به صورتم می‌خوردند. بدون هیچ دغدغه‌اى دراز كشيدم. یک‌مرتبه خدا جان با رعدوبرقى، سكوت آنجا را به‌ هم ريخت. ديدم شانس ندارم كه، آن بالا هم بروم، زيباى بى‌همتا نمی‌گذاره. با صداى دخترم به خودم آمدم كه مى‌گفت: "چه كار می‌كنى؟ نَكَن اين جوانه نازنين رو." گفتم: "ناراحت نشو، کاریش ندارم. این درخت بی‌نظیر منه، که مطمئنم ریشه‌اش تا سر كوچه هم میره، جوانه می‌زنه و از زمین بیرون میاد." سال بعد دیدم از باغچه همسایه دیوار به دیوارمون سردرآورده. حالا یک درخت ديگه که پرنده‌ها بتونند لابلای شاخه‌هاش لانه‌های بیشتری بسازند.

 

 

 

 

 

 

 

 

کاشت درخت در زمانی که این موجودات نازنین بی‌آزار به علت حریق، قطع بی‌رویه، یا انواع و اقسام اتفاقات محیطی، از بین می‌روند، بسیار ضروری و مهم است، تا از فرسایش خاک، خشکسالی و پیشروی کویر جلوگیری کرده و در پاکی هوا و محیط‌زیست و ... کمکی باشد. به‌خصوص اگر میوه آن در جهت کمک به افراد مناطق محروم عرضه شود. تازگی‌ها دوباره به فکر کاشتن درخت افتاده‌ام. این‌بار تصمیم گرفتم که به نام فرزندانم درخت بکارم. آنقدر در این مورد شاد و ذوق‌زده شدم که یک‌مرتبه دیدم، تعداد زیادی درخت تاغ، حرا، سپیدار، گردو، نارنج، ...، به کمک بنیاد روستاگل در جای‌جای کشور، به نام اقوام و دوستان، به زمین هدیه دادم که امیدوارم بر تعدادشان افزوده شود. فکر کردم اگر هرکس تنها یک درخت بکارد، در سال‌های آینده، کشور زیبامون بیشتر سرسبز شده، زیبایی ازدست‌رفته‌اش بازمی‌گردد و دوباره به شکل همان کشور چهارفصل بی‌نظیر، در دنیا جلوه‌گری می‌کند.

 

 

آدرس اینستاگرام من

 

 


موضوعات مرتبط: طبیعت و محیط زیست، خاطره
[ دوشنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۰ ] [ 12:21 ] [ مینا ]

گنبد نمکی جاشک که با نام‌های کوه نمک جاشک و گنبد نمکی دشتی نیز شناخته می‌شود، ناحیه وسیع و مرتفعی در کوه جاشک است. این گنبد از بزرگ‌ترین، فعال‌ترین و زیباترین گنبدهای نمکی ایران و خاورمیانه به شمار می‌آید و به‌عنوان تنها اثر طبیعی ملی استان بوشهر، در سال ۱۳۸۸ به ثبت رسید. کوه نمک با دارابودن چشم‌اندازهای زیبای زمین‌شناسی، انواع سنگ‌های مختلف، غارهای طبیعی و طبیعت بکر درون آن‌ها، آبشارکوه‌ها و آویزه‌های نمکی نه‌تنها چشم هر بیننده‌ای را می‌نوازد، بلکه بهترین محل برای محققان علاقه‌مند به علم زمین‌شناسی است. رنگ سفید نمک‌های طعام گنبد به منطقه، جلوه‌ای زیبا بخشیده است، به‌نحوی که از جاده خورموج دیر به‌صورت یک کوه برفی زیبا در بخش شرقی دشت برهنه ظاهر می‌شود.



گنبد نمکی جاشک در بخش‌های کاکی و بردخون، حدفاصل دو شهرستان دشتی و دیر واقع شده است و شرق روستای گنخک، در شهرستان دشتی و شمال روستای جاشک، در شهرستان دیر قرار دارد. این گنبد نمکی در دل کوه جاشک، در نزدیکی انتهای شمالی آن، جا خوش کرده و مرتفع‌ترین قسمت کوه را تشکیل می‌دهد. غرب آن روستای گنخک، شرق آن روستای کردلان و شمال‌شرقی آن روستای درویشی (شهرستان دشتی) و جنوب آن روستای جاشک قرار دارد.



گنبد نمکی جاشک ۱۲ کیلومتر درازا و ۴.۵ کیلومتر پهنا دارد. وسعت گنبد حدود ۳۶۶۶ هکتار و ارتفاع قله آن ۱۳۵۰ متر از سطح دریاست. موقعیت خاص گنبد نمکی جاشک که باعث شوری آب رودخانه مند می‌شود، شاید تنها عامل زیان‌رسان به منطقه باشد. رودخانه تا قبل از روستای باغان شیرین و قابل شرب و استفاده کشاورزی است؛ اما پس از عبور از کنار گنبد و دور زدن آن، آب رودخانه با درصد زیادی شوری همراه می‌شود. در فصل پربارش، آب رودخانه سطح دشت‌های چغاپور و دشتی را فرامی‌گیرد و به‌‌علت تبخیر زیاد، نمک روی سطح خاک باقی‌ می‌ماند و باعث شوری زمین‌های منطقه می‌شود.


منبع: گنبد جاشک

آدرس اینستاگرام من


موضوعات مرتبط: مكان‌های دیدنی ايران و جهان، طبیعت و محیط زیست
ادامه مطلب
[ جمعه ۱۹ آذر ۱۴۰۰ ] [ 22:39 ] [ مینا ]

 

 

 

 

آدرس اینستاگرام من

 


موضوعات مرتبط: عکس‌نوشته
[ پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۰ ] [ 10:28 ] [ مینا ]

 

 

 

 

 

 

 

 

شده‌ام امیرکبیر فقید! وقتی پشت درِ مکتب‌خونه می‌ایستاد، درس‌ها رو گوش می‌داد و باقی ماجرا که خودتون بیشتر مطلعید. ساکت و آرام می‌نشینم و به درسی که دخترم داره از استادش آنلاین فرامی‌گیره و باید امتحانش رو بده، با دقت گوش میدم. تا حالا مطالب زیادی آموخته‌ام. البته در سطح خودم و سوال‌های خودم، وگرنه این مسائل مهندسی رو که نمی‌تونم تخصصی تجزیه و تحلیل کنم. کلی نکته در مورد شهرسازی، انرژی‌های تجدیدپذیر، انرژی زمین گرمایی، سیستم‌های حرارتی، پنل‌های خورشیدی، مصرف بهینه، ساختمان‌های سبز، بادگیرهای سنتی، آب، خاک، آسمان، ...، یاد گرفته‌ام.

به‌عنوان مثال، اینکه خاک، دمای نسبتا ثابت و پایداری داره. به‌همین دلیل هم در تابستان، زیرزمین خنک‌تر از هوای بیرونه و در زمستان گرمتر. یعنی کلا هرچه هوا، سعی در تغییر داره و هر لحظه به یک درجه می‌رسه ولی خاک همچنان ثابته! همون ویژگی‌ای که قدیمی‌ها ازش برای ساخت آب‌انبار یا بادگیر استفاده می‌کردند. به این شکل که در فصول مختلف، هوا یا آب را از خاک عبور می‌دادند تا دمای محیط و آب مصرفیشون رو تعدیل کنند.

 

 

همیشه یادم میاد برام سوال بوده که چرا در مراسم تشییع، می‌گویند خاک سرد می‌کنه! البته قبول نداشتم اما حالا به شکل علمی می‌فهمم. متوجه شده‌ام وقتی سر مزار عزیزانمون میریم، گردوغبار خاک و بوی اون در هوا پخشه و ما استشمام می‌کنیم. بعضا با دست‌زدن به خاک و بر سر کوبیدن، لمسش می‌کنیم. اینطوری انرژیش به ما انتقال پیدا می‌کنه و بدنمون به حالت تعادل دمایی می‌رسه. سرد نمی‌شیم و هیچوقت عزیزمون رو فراموش نمی‌کنیم ولی التهاب بدنی که از این داغ، پر از حرارته، با دست زدن به خاک، التیام پیدا می‌کنه. به‌همین خاطر جزع و فزعمون کم میشه. بی‌تفاوت نمیشیم اما به حالت تعادل می‌رسیم. من همیشه عاشق آسمان بوده و هستم ولی فکر می‌کنم، جدیدا یک رقیب براش پیدا شده! و اون هم خاکه. خاک مظلوم، که سرشار از نعمت، برکت و قدرت زایندگیه.

 

روز جهانی خاک،

برای حفظ زمین و بقای انسان‌ها، گرامی

 

آدرس اینستاگرام من

 

 

 

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: طبیعت و محیط زیست، دل‌نوشته
[ یکشنبه ۱۴ آذر ۱۴۰۰ ] [ 19:44 ] [ مینا ]

 

مادربزرگم وقتی می‌خواست چیزی بدوزه، صدا می‌زد: "مینا ننه! بیا این سوزن رو برام نخ کن". می‌نشستم کنارش یه بار، دو بار، پنج بار، ...، هی سوزن رو نخ می‌کردم، می‌دادم دستش تا دوخت و دوزش تموم بشه. رفتارم جوری بود که فکر کنه جز این، هیچ کار دیگه‌ای ندارم تا احساس نکنه که مزاحم منه. او هم آنچنان آروم درز و دورز لباس‌هاش رو می‌گرفت که می‌فهمیدم موفق شده‌ام. یک بار خیلی اتفاقی توی یه فروشگاه، این سوزن_نخ_کُن رو پیدا کردم و بی‌معطلی خریدم.

 

 

مارک آلمان روش حک شده بود. مطمئن شدم چیز خوبیه. عجله داشتم برسم خونه، وقتی میدم بهش، عکس‌العملش رو ببینم. تا دید، انگار دنیا رو بهش داده باشم. از خوشحالی مرتب می‌گفت: "ننه دستت درد نکنه، خیر ببینی از جوونیت. زحمت کشیدی، چه چیز خوبی ...". خیلی خوشش اومده بود و مدام ازم تشکر می‌کرد. کلافه بود که نکنه یه وقت خراب بشه ولی من مطمئنش کردم که: "هیچ اتفاقی براش نمی‌افته. راحت و بدون دغدغه ازش استفاده کن." از اون به بعد دیگه راحت شده بود. هر زمانی که دلش می‌خواست مهم نبود که من باشم یا نه، برای خودش خیاطی می‌کرد. متوجه شدم اینطور نبوده که ناراحت نباشه، قلبا اذیت میشده از اینکه برای این کار، مزاحم کسی بشه.

 

 

خدابیامرز، وقتی از دنیا رفت، مامان، سوزن_نخ_کُن رو داد به خودم. خیلی غصه‌دار شدم ولی گفت این یادگاری تو به خانم بوده و حالا یادگاری خودش به توئه. بهتره پیشت بمونه تا همیشه به یادش باشی. چه حیف که آدم‌ها می‌روند و وسایل، همیشه هستند. اما مهم، درک متقابل و محبت به همدیگه است که هیچوقت از خاطر نمیره. این موضوع، مستقل از سنه. هروقت به سوزن_نخ_کُن نگاه می‌کنم، می‌بینم که به چه سادگی میشه با یک جمله محبت‌آمیز یا یک هدیه کوچک، به طرف مقابل نشون داد که چقدر به فکرشیم، دغدغه‌هاش برامون مهمه و براش ارزش قائلیم.

 

آدرس اینستاگرام من

 

 

 

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: دل‌نوشته، خاطره
[ جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰ ] [ 12:5 ] [ مینا ]

زیباترین جنگل جهان تقدیم به دخترم شیما؛

تولدت مبارک


پارک جنگلی سیسنگان، ازجمله مشهورترین پارک‌های جنگلی مازندران و ایران به شمار می‌رود. پوشش گیاهی فوق‌العاده پارک جنگلی سیسنگان در کنار امکانات رفاهی و تفریحی درجه یک، آن را به جاذبه‌ای محبوب در بین گردشگران تبدیل کرده است. گستردگی و قرارگیری در کنار دریا، دو ویژگی اصلی پارک جنگلی سی‌ سنگان به شمار می‌رود. پارک جنگلی سیسنگان در ۲۷ کیلومتری جاده نوشهر به نور قرار دارد؛ سیسنگان از شمال به دریای خزر، از غرب به روستای توسکاتک، از جنوب به سلسله کوه‌های البرز و از شرق به روستای صلاح‌الدین کلا محدود شده است.



تاریخچه پارک جنگلی سیسنگان

پارک جنگلی سیسنگان در سال ۱۳۴۴ با طراحی مهندس آشتیانی به بهره‌برداری رسید. هدف اصلی از شکل‌گیری این پارک جنگلی، حفاظت از گونه‌های خاص شمشاد و گونه‌های جانوری این منطقه بود؛ با این حال،‌ استقبال بی‌نظیر مردم از پارک جنگلی سیسنگان سبب شد تا بیشتر به آن توجه شود؛ در سال‌های پس از آن، امکانات تفریحی و رفاهی بیشتری به پارک جنگلی سیسنگان اضافه شدند تا این پارک جنگلی به یکی از بهترین پارک‌های جنگلی و ساحلی شمال ایران تبدیل شود.

درباره نامگذاری این پارک جنگلی دیدگاه‌های مختلفی وجود دارد. برخی از داستان‌های قدیمی و نقل‌شده حاکی از آن است که ملکه‌ای به نام «شیمای چهل گیس» بر سرزمینی سرسبز حکمرانی می‌کرده است؛ روزی او با پادشاه توران یعنی افراسیاب پیمان دوستی می‌بندد. در همان زمان، فردی به نام منوچهر تازی که در جنگ با افراسیاب، پدر و عموهایش را از دست داده بود، تصمیم می‌گیرد برای انتقام گرفتن و نابودی پیمان دوستی بین افراسیاب و شیما، سد ماز کجوز را نابود کند. از بین رفتن سد سبب می‌شود تا تمام منطقه به زیر آب برود و لشکریان افراسیاب و ملکه نابود شوند؛ از همین رو، این سرزمین از آن پس به‌عنوان سرزمین سیل و سنگان یا سیسنگان مشهور شده است.



پارک جنگلی سیسنگان که بیش از ۶۰۰ هکتار مساحت دارد، امروزه، بزرگترین ذخیره شمشاد در ایران و حتی خاورمیانه را درون خود جای داده است. بخش قابل‌توجهی از پارک جنگلی سیسنگان در کنار دریای خزر قرار دارد؛ ترکیب ساحل، جنگل و دریا، مناظری بسیار زیبا و تماشایی را ایجاد کرده است. ارتفاع پارک جنگلی سیسنگان به حدود ۵۰ متر نیز می‌رسد؛ ولی هرچه بیشتر به‌سمت ساحل حرکت کنید، این ارتفاع کاهش پیدا می‌کند.

استان‌های شمالی ایران، در هر فصل از سال، ویژگی‌های خاص خودشان را دارند؛ از همین رو، باید با توجه به سلیقه و هدف خود از سفر به این استان‌ها، زمان سفر خود را انتخاب کنید؛ هر چند، برای لذت بردن از زیباهای سرسبز و تماشایی پارک جنگلی سیسنگان، باید در فصل بهار و اوایل تابستان به این پارک جنگلی سفر کرد. در این موقع از سال، حس سرزندگی طبیعت به‌خوبی به شما منتقل خواهد شد و صدای آرامش‌بخش آب رودخانه نیز گوش‌نواز خواهد بود. در اواسط فصل تابستان، آب‌وهوای پارک جنگلی سیسنگان، شرجی و پر از پشه‌های مزاحم است و همین باعث می‌شود تا بازدید از آن چندان خوشایند نباشد؛ البته، در تابستان، گذراندن اوقات در کنار ساحل و شنا در آب‌های دریای خزر دلنشین خواهد بود.


منبع : کجارو






موضوعات مرتبط: مكان‌های دیدنی ايران و جهان، طبیعت و محیط زیست
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰ ] [ 22:14 ] [ مینا ]

 

غوک‌ها که موجْ برآشفته خوابتان
وافکنده در تلاطمِ شطِّ شتابتان

خوش یافتید این خزهٔ سبز را پناه
روزی دو، گر امان بدهد آفتابتان

دم از زلال خضر زنید و مسلّم است
کز این لجن‌کده‌ست همه نان و آبتان

بی‌شرم‌تر زِ جمع شمایان نیافرید
ایزد که آفرید برای عذابتان

از بیخ گوش نعره‌زنانید و گوشِ خلق
کر شد ازین مُکابرهٔ بی‌حسابتان

یک شب نشد کز این همه بی‌داد بس کنید
وین سیم بگسلد ز چُگور و رَبابتان

بسیار ازین نفير نفسگیرتان گذشت
کو افعی‌ای که نعره زند در جوابتان

هنگام قول، آمرِ معروف و در عمل
از هیچ منکری نبود اجتنابتان

تکرار یک ترانه و یک شوم‌ْنوحه است
سر تا به سر تمامِ سطورِ کتابتان

ای مشت چَنگلوک زمین‌گیرِ پشّه‌خوار
شرم‌آور است دعوی اوج عقابتان

مانا گمان برید که ایزد به فضل خویش
کرده‌ست بهرِ فتحِ جهان انتخابتان

جز این حقیقتی که یکی ابر جادُوی
آورد و برفِشاند بر این خاک و آبتان

این آبگیر عرصهٔ این جنگ و دار و گیر
گردد بخار و سر دهد اندر سرابتان

وز یال دیوْباد درافتی و‌ در زمان
بینم خموش و خسته و خرد و خرابتان

وین غوکجامه‌های چو دستارِ تازیان
یک یک شود به گردنِ نازک طنابتان

سیلی دمنده بود زِ کهسار خشم خلق
کاین‌گونه گشته بسترِ آرام و خوابتان

چون است و چون که از دل گندابهٔ قرون
ناگه گرفته است تب انقلابتان؟

چون صبح روشن است که خواهد زِ دست رفت
فردا، عنانِ دولتِ پا در رکابتان

چندان که آفتاب تموزی شود پدید
این جلبکان سبز نگردد حجابتان

نک خوابتان به پهنهٔ مرداب نیمشب
خوش باد تا سحر بدمد آفتابتان

با این همه گزند که دیدیم دلخوشیم
تا بو که خلق درنگرد بی‌نقابتان...

 

...

 

از کتاب طفلی به نام شادی

آدرس اینستاگرام من

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۰ ] [ 12:1 ] [ مینا ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چمن عروس با نام علمی Helxine Soleirolii، بومی قسمت‌های شمالی ناحیه مدیترانه در اطراف و شمال کشور ایتالیاست. چمن هلکسین گیاهی بسیار لطیف، ظریف و رونده است که می‌تواند در مدت زمان کوتاهی تمام سطح خاک بسترش را بپوشاند. از چمن عروس می‌توان برای زیبایی فضای داخلی تراریوم یا پوشاندن سطح خاک بونسای استفاده کرد. برای نگهداری چمن عروس، گلدان یا سبد آویز نیز به‌کارمی‌رود. این گیاه، همیشه سبز و خزنده است که ارتفاعش به ۱۵ سانتی‌متر می‌رسد. برگ‌های دایره‌ای شکل و کوچک آن، به رنگ سبز، یا سبز-زرد و حداکثر به قطر ۵ سانتی‌مترند.

سوله‌ای رولیا، پوشش خوبی است برای پله، تراس و سطح فضای سبز در جاهایی که رطوبت زیاد است و سرمای آن زیر صفر نمی‌رود. در جاهای سرد، سطح گیاه در اثر یخبندان زمستانه ازبین‌می‌رود ولی سال بعد به‌سرعت ظاهر شده و دوباره گسترش پیدا می‌کند. جهت کاشت، به‌جای چمن، در حاشیه پله‌ها، پاسیو، تراس‌ها، مکان‌های سایه و سایه - آفتاب کاشته می‌شود. خاک برگ، خاک باغچه و خاک کمپوست (گلفروشی) بهترین محیط رشد برای آن است. دمای بین 4 الی 27 درجه سانتیگراد برای چمن عروس مفید است و  از طریق تقسیم بوته، تکثیر می‌یابد.

کمبود نور و موادغذایی، باعث دراز، علفی و ریزشدن برگ‌ها می‌شود. پس هر سه هفته یک‌بار با کود کامل، گیاه را تقویت کنید. اگر ساقه‌ها بلند و فاصله برگ‌ها روی ساقه زیاد شده، نشان‌دهنده کم‌بودن نور محیط است. گلدان را به مکان نورگیرتری منتقل و ماهی یک‌بار با کود مایع مخصوص گیاهان آپارتمانی آن را تقویت کنید. برای پرپشت شدن گیاه، بايد جوانه‌های انتهايی (ساقه‌های درازشده) را از محلی دلخواه (با توجه به زيبايی ظاهر آن) قطع نماييد تا گياهتان تحريک به رشد افقی شود.

 

منبع: چمن عروس

آدرس اینستاگرام من

 

 

 

 

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: طبیعت و محیط زیست
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۹ آذر ۱۴۰۰ ] [ 15:33 ] [ مینا ]


کتاب: آتاراکسی؛ رسیدن به آرامش از طریق خودتعالی

نویسنده: پرویز محمدی قلایی


این کتاب، توسط انتشارات زرنوشت منتشر شده و تلاشی است در جهت یاری رساندن به مخاطب جستجوگر و پویا که دغدغه نیل به آرامش فردی و یا جمعی مشابهی دارد. در این مجموعه که در هشت فصل تقدیم حضورتان می‌گردد تلاش شده است با معرفی انسان و جهان از جهات گوناگون، مواد خام لازم جهت اندیشیدن و تعمقِ هرچه بیشتر در دسترس مخاطب قرار گرفته و زمینه‌سازی لازم و کافی جهت رسیدن وی به وسعت نظر و ترفیع نگاه فراهم گردد. از ابتدای طلوع بشر، دیدگاه محدود و غریزی بدنه‌ی گروه‌ها و جوامع مختلف به حیات، موجب ترسیم مرزهایی بین خودی و غیرخودی شده و با ایجاد دوگانه‌های ما-آن‌ها، جمعیت زمین را همواره در معرض تهدیداتی همچون نژادپرستی، نسل‌کشی، ظلم، استعمار، برده‌داری، تروریسم، جنگ و حتی نابودی و انقراض کامل قرار داده است؛ لذا می‌توانیم ادعا کنیم که گونه‌ی ما علیرغم تمام دستاوردهای فناورانه، هنوز در دوران طفولیت فکری به سر می‌برد.

اگر بخواهیم از تکرار اشتباهات تاریخی خود پرهیز کرده و تمدنی بنا نهیم که آینده‌ای روشن‌تر و باثبات‌تر را پیش روی‌مان قرار دهد، باید بیشتر بر بلوغ جامعه‌ی مدنی تمرکز کنیم و برای این کار لازمست بر وسعت و عمق بینش و آگاهی‌مان افزوده و ارتقاء سطح اندیشه و بودن‌مان را در دستور کار قرار دهیم تا با رسیدن به سطح مطلوبی از خودآگاهی، خودشناسی و جهان‌شناسی، گام در راه خودشکوفایی و خودتعالی نهاده و به دستیابی به صلح درونی و عمیق‌ترین نوع آرامش (آتاراکسی) نزدیک‌تر شویم. در فصل اول کتاب آتاراکسی؛ رسیدن به آرامش از طریق خودتعالی، به توصیف چیستی و چگونگی کیهان پرداخته، نظریه‌های توضیح دهنده‌ی خاستگاه آن را برشمرده، مخاطب را با مفهومِ جهان قابل مشاهده آشنا نموده و مهمترین اجرام سماوی و صورت‌های فلکی را معرفی می‌کنیم. چیستی و چگونگی انسان، موضوع فصل دوم بوده و در آن انسان را به عنوان یک موضوع علمی از دید غرایز، خودشناسی، خودآگاهی، جنس و جنسیت، شخصیت، روان‌شناسی، اخلاق و حقوق طبیعی و قانونی بررسی کرده و به وظایف بشری گریزی می‌زنیم.

سپس با پیش کشیدن موضوع خوداصلاحی و قدم‌های لازم برای آن یعنی خودشناسی روانشناسانه، خودشناسی عالمانه، تسلط بر حالات شخصیت، گذر از مرزهای غریزی، ارتقاء هوش هیجانی، مبارزه با هویت القایی و عبور از خود، تلاش شده است تا الزامات آمادگی برای مرحله بعدی تکامل فردی یعنی بازسازیِ خود را به مخاطب شناسانده و وی را برای اندیشیدن و پرداختن به سه مرحله‌ی دشوار و پیچیده‌ی پایانی شامل خودتعالی، تعالی و تبدیل شدن به فراانسان آماده نماید. بخشی از متن کتاب آتاراکسی؛ رسیدن به آرامش از طریق خودتعالی: در نظریه‌ی جهان ایستا فرض بر اینست که جهان نه مبسط می‌شود و نه انقباض پیدا می‌کند. اینشتین معادلاتی را کشف کرده بود که هندسه فضا_زمان را توصیف می‌کردند: بنابراین تلاش کرد طبق آنچه مقبول سایر دانشمندان بود، آن‌ها را بر هندسه سراسر فضا_زمان (یعنی بر خود جهان) انطباق دهد اما در این کار توفیقی نیافت.

آتاراکسیا یا آتاراشیا (یونانی: ἀταραξία) که به‌طور تحت‌اللّفظی به معنای آرامش است، مفهومی است در فلسفه یونان باستان به‌خصوص در فلسفه پیرهون و اپیکور. به حالتی گفته می‌شود که در آن شخص دارای تعادل فکری، بی‌دغدغگی و آزادی عمل باشد. سکستوس امپریکوس می‌گوید: "آتاراکسیا حالتی بی‌نظیر از آرامش روحی است". در استفاده غیرفلسفی، این اصطلاح برای توصیف حالت سربازانی که در شرایط ایده‌آل آماده ورود به جنگ هستند، استفاده می‌شود. در اپیکوریسم، آتاراکسیا به عنوان تنها خوشبختی که امکان دست یافتن دارد شناخته می‌شود. آرامشی پایدار که انسان تا پایان زندگی از همه نگرانی‌ها دور نگاه داشته شود.


منبع: فراکتاب و ویکی‌پدیا

آدرس اینستاگرام من






موضوعات مرتبط: پزشكى، علمی، کتاب
[ شنبه ۶ آذر ۱۴۰۰ ] [ 13:2 ] [ مینا ]

 

با اینکه توی تمام ورزش‌‌ها یه دستی داشتم و به همه‌شون علاقه‌مندی نشون می‌دادم، از فوتبال دستی و مچ انداختن با برادرم سعید، حتی در میانسالی، گرفته تا ورزش‌های تیمی، نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت طرف بسکتبال نمی‌رفتم. بازی‌ای نبود که من رو به خودش جذب کنه. عاشق پینگ‌پنگ بودم. اونقدر در این رشته مهارت داشتم که یه دوره حتی برای مسابقات کشوری، انتخاب شدم. اما، یه روز به اصرار بچه‌ها، تیم تشکیل دادیم برای بسکتبال. مسابقه به‌کندی پیش می‌رفت، اصلا هیچ حوصله‌اش رو نداشتم، ولی، باید ادامه می‌دادم. یه‌مرتبه وسط بازی، توپ که به طرفم اومد، متوجه نشدم و محکم به سرم برخورد کرد. قدرت ضربه زیاد بود. درجا افتادم زمین و از حال رفتم.

وقتی توی دفتر مدرسه به هوش اومدم و اولیا مدرسه مطمئن شدند که اتفاقی برام نیفتاده، اجازه دادند به خونه برم. دو روز توی خونه بستری بودم، بچه‌ها از ترس که نکنه طوریم شده باشه، مرتب به ملاقاتم می‌اومدند. تا اینکه یواش‌یواش، حالم خوب شد. همون یک بار بود و دیگه سمت این ورزش نرفتم. هروقت بچه‌ها می‌رفتند برای بازی، می‌خندیدند و می‌گفتند: "مینا نمیای بیهوش شی؟" به‌خاطر سنگینی توپش و سفت و سخت بودن زمین حیاط مدرسه که آسفالت بود و نداشتن ایمنی کافی مثل ورزشگاه، هیچوقت دیگه دنبال این بازی نرفتم. عجیبه، که آدم باورش نمیشه یک وقتی چقدر نیرو داشته ولی زمانی می‌رسه که به‌خاطر لرزش دست و کم‌جونی، به‌سختی می‌تونه حتی یه ظرف سبک رو بلند کنه. یاد جوونی به‌خیر.

 

آدرس اینستاگرام من

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: خاطره
[ پنجشنبه ۴ آذر ۱۴۰۰ ] [ 13:5 ] [ مینا ]


دست‌پیچ غذای راحتیه و من خیلی دوست دارم. برای وعده شام بسیار مناسبه. هر وقت نون لواش می‌خریدم، تا تموم نشده، باهاش دست‌پیچ درست می‌کردم. اما، به‌ خاطر اینکه باید با روغن سرخ می‌شد، از اینکه ممکنه جزء غذاهای ناسالم باشه، رضایتم رو جلب نمی‌کرد. تا اینکه دستگاه ساندویچ‌پز خریدم و همون مواد داخل دست‌پیچ رو در نان تست می‌ریختم و توی اون دستگاه درست می‌کردم. چون فاقد روغن بود، احساس می‌کردم، سالم‌تره. این غذا از گوشت چرخ‌کرده، قارچ، مرغ ریش‌شده، فلفل سبز و جعفری، که به‌همراه نمک، زردچوبه و پیازداغ، با رب و کمی روغن تفت داده میشه، تشکیل شده. البته هرکدوم رو هم میشه مجزا پخت و بعد با هم مخلوط کرد. دست‌پیچ با سس قرمز سرو میشه. البته در ساندویچ دستگاهی باید پنیر پیتزا اضافه کرد تا به کمکش چسبندگی ایجاد بشه و ساندویچ مطلوبی تهیه بشه. برای تهیه سمبوسه ساده، پیاز را سرخ کرده می‌گذاریم با عدس بپزد. سیب‌زمینی پخته و پوره شده را به همراه فلفل قرمز و سیاه و جعفری خردشده به آن اضافه کرده و پس از اینکه به اندازه کافی پخت، آن را در نان لواش می‌پیچیم. در آخر آن‌ها را سرخ می‌کنیم. در هر مورد سمبوسه و دست‌پیچ، به دلخواه می‌توان آن‌ها را ابتدا در تخم‌مرغ زده‌شده غلتاند بعد سرخ کرد.


آدرس اینستاگرام من




موضوعات مرتبط: خاطره، تغذیه
[ سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰ ] [ 21:3 ] [ مینا ]

 

ما برای پیش بردن زندگی سالم و پربار، نیاز به شعور اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی داریم. چه دارای تحصیلات عالیه باشیم، چه بیسواد. اگر صاحب همه آن‌ها باشی، فبهالمراد وگرنه باید تلاش کنی که اگر فاقد هرکدام از موارد هستی، آن را تقویت کرده تا کامل شوی. با این احوال، فقط نداشتن شعور اجتماعیست که باعث عقبگرد ما می‌شود و در موارد دیگر این اتفاق نمی‌افتد. ممکنست در نبودشان کمی اذیت شویم ولی همه‌چیز را از دست نمی‌دهیم.

 

 

کسی که از شعور اجتماعی بهره برده، می‌داند که آن را چطور سرلوحه زندگی خود قرار دهد. حالا می‌رویم سراغ افرادی که فاقد آن هستند. توانمندی لازم برای انجام کامل امور زندگی را ندارند و اگر در کسی مشاهده کنند، هرچقدر شده او را اذیت کرده، برایش مشکل‌آفرین می‌شوند. تا جایی پیش می‌روند که فقط توان معاشرت با چند نفر محدود را در اطراف خود دارند و حتما باید تعدادی را حذف کنند تا افراد جدیدی به زندگیشان وارد شود.

چطور؟

با داشتن کبر، غرور، خودخواهی، خودپسندی، خودبینی، ...، که در رأس آن توهم در داشتنِ فهم بالای خود و نبودِ آن شعور در دیگران است، جلو رفته به جایی می‌رسند که دیگر، فکر می‌کنند همین درست است و بس. باید تا آنجا که می‌شود با آن‌ها صبوری کرد. اما تنها چاره کار برای مصلحت‌اندیشی، مدتی شبیه‌شدن به خود آن‌هاست. آنگاه می‌بینی که در طرفه‌العینی فرار را بر قرار ترجیح می‌دهند. چراکه تحملش برایشان سخت است. حتی طاقت آینه‌ای که روبرویشان قرار گرفته تا خود را ببینند را ندارند. حالا به صلاحدید موقعیت خود هرطور بتوانند، اما این فرار رو به جلو نیست، بلکه عقبگرد است.

 

 

تا کی می‌توانند این‌چنین ادامه دهند؟ ولی به آن فکر نمی‌کنند. وقتی تنها شدند و همه چیز را از دست دادند، فقط به دلداری دادن خودشان سرگرم می‌شوند و زمین و زمان را تا می‌توانند محکوم کرده، یک‌تنه به قاضی می‌روند. به نظر من، این بیماری از یک ویروس کوچک کووید 19، خطرناکتر است. کرونا را مهم می‌دانیم و آنقدر مبارزه می‌کنیم تا شکستش دهیم، اما این میکروب‌های وحشتناک اخلاقی_رفتاری که دیده نمی‌شوند را اهمیتی نمی‌دهیم. چه بیسواد باشیم، چه دارای یک دوجین مدرک تحصیلات عالیه! خواندن یک اتاق کتاب و ساعت‌ها ملاقات با مشاورهای جورواجور، چه سود؟ تجربه نشان داده تا کسی خود به داد خودش نرسد، الباقی اتلاف وقت است. اما، زندگی هدیه‌ای است که یک بار به هرکس عطا می‌شود.

 

آدرس اینستاگرام من

 


موضوعات مرتبط: دل‌نوشته
[ دوشنبه ۱ آذر ۱۴۰۰ ] [ 9:40 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.