|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
ادیسون در یکی از روزهای کاری در نوجوانی سعی داشت سوار یک قطار در حال حرکت بشه که مامور قطار، یکباره او رو با دو گوشش از زمین بلند میکنه! و سوار قطار. همین کار باعث میشه که یه صدای تق بلند توی گوشش حس کنه و بعد از اون بخشی از شنواییش رو از دست بده. بعدها ادیسون که آدم خوشبینی بوده، میگه این کمشنوایی یکی از عوامل موفقیت منه چون من رو از حواسپرتی ناشی از محیط بیرونم دور نگهمیداره. همیشه فکر میکردم اگر قرار بود که نداشتن یکی از حواس پنجگانه رو تجربه کنم، شنوایی رو انتخاب میکردم. اتفاقی برام افتاد که متوجه شدم انتخابم درست بوده. به دارویی که دکتر برای برطرف شدن عفونت گوشم تجویز کرد، آلرژی داشتم و ده روزه که شنواییم از هردو گوش رو از دست دادهام. باید دوباره به پزشک مراجعه کنم که فعلا تواناییش رو ندارم. متوجه شدم همان اقبالی که به ادیسون رو کرد، برای من هم پیش اومده! حالا تا زمان خوبشدن، فرصت دارم بدون اینکه حواسم پرت محیط پیرامونم بشه، فکرم رو روی کارهای خودم متمرکز کنم. تمام نعمتهایی که خداوند به ما ارزانی داشته، نیکوست. به شرط آنکه بهخوبی از آن استفاده شود؛ مثلا از شنیدن مسائلی که بیهوده است، پرهیز کنیم که همینطور، در مورد بینایی هم صدق میکند و شاید از همه مهمتر درباره گفتگو با مخاطبان. اینگونه است که راه سعادت برای ما باز میشود وگرنه نداشتن هر حسی، که مانع ارتکاب خیلی اشتباهات شود، هنر نیست.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ شنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۳ ] [ 17:5 ] [ مینا ]
تصور کنید وارد یک خانه قدیمی ایرانی در دل یکی از محلههای تاریخی تهران میشوید. درِ چوبی قدیمی با کندهکاریهای ظریف و حلقهای آهنی، شما را به داخل دعوت میکند. با فشار دادن در، صدای جیرجیر آرام و دلنشینی بلند میشود و حیاطی باصفا پیش رویتان ظاهر میگردد.این حیاط، مرکز زندگی خانه است. حوض آبی زلال در وسط حیاط با کاشیهای آبی فیروزهای، درخشش خاصی به محیط بخشیده است. در اطراف حوض، گلدانهایی از شمعدانی، یاس و نسترن چیده شدهاند که با بوی خوششان فضا را معطر میسازند.
در چهارگوشه حیاط، درختان سر به فلک کشیدهای چون پرتقال و خرمالو، سایه دلنشینی ایجاد کردهاند.اتاقها دورتادور حیاط قرار گرفتهاند. درهای چوبی اتاقها با شیشههای رنگی و نقوش هندسی، نور خورشید را به رنگهای زیبا به داخل میفرستند. وقتی وارد یکی از اتاقها میشوید، فرشهای دستباف ایرانی با طرحهای سنتی زیر پای شما گسترده شدهاند. دیوارها با نقشهای گچبری و کاشیکاریهای آبی و سفید تزئین شدهاند.در گوشهای از اتاق، کرسی با لحافی گرم و نرم قرار دارد. کنار کرسی، چند کتاب قدیمی در قفسهای چوبی به چشم میخورند. پنجرههای اتاق با شیشههای مشبک و رنگارنگ، چشمانداز زیبایی از حیاط و باغچهها را به نمایش میگذارند.
در یکی از اتاقها، ایوانی با ستونهای چوبی و سقفی گنبدی شکل قرار دارد. در این ایوان، نیمکتهایی چوبی با بالشهای رنگارنگ چیده شدهاند. صدای شرشر آب از حوض و آواز پرندگان در باغچه، فضایی آرامشبخش و دلنشین ایجاد کرده است.این خانه زیبایی است که من در آن به دنیا آمدم و هر گوشه از آن، یاد پدر و مادر عزیزم را برایم زنده میکند. خاطره شیرینی از دروان کودکیم که یادآوری آن، نوستالژی لذتبخش و دلنشینی از گذشتهام شده است. روحشان شاد.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی، فرهنگی، خاطره [ شنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۳ ] [ 16:22 ] [ مینا ]
بعد از عمل، به معنای واقعی عطش رو درک کردم و پی بردم که چه چیز وحشتناکی میتونه باشه. چون تشنگی با عطش متفاوته. برای اینکه از شرش خلاص بشم، تکهتکه یخ میجویدم که باعث میشد درد عجیبی توی سینهام حس کنم. نمیفهمیدم حالا با این قصه چه کنم که دکترها گفتند چیزی که بسیار سرد یا داغ باشه برای قلبِ عملشده خوب نیست، باید همه چیز متعادل باشه. از اون به بعد ترجیح دادم فقط عطش رو تحمل کنم. در تفسیر المیزان خونده بودم که خداوند ما را از آتش خلق نکرد. برای همین دوست نداره که ما آتش را در بطن خودمون داخل کنیم؛ قابلتوجه کسانی که مایلند چای و غذای بسیار داغ مصرف کنند (آسیبهای بسیار جدی به سیستم گوارش از حلق و دهان تا مری و معده وارد میشود که در بلندمدت به درد و عفونت تا حتی بیماری سرطان هم منتهی میشود)، خصوصا استعمال دخانیات که در این قشر از جامعه (مردان) بسیار متداوله. متوجه میشوند یا نه که چه لطمههای بزرگی به خود و اطرافیانشان وارد میکنند. هرچقدر بگویی کسی به حرفهایت گوش نمیدهد و نتیجهاش آسم و بیماری ریه برای دیگران میشود. قرارست در زندگی، مسیری را از صفر تا صد، طی کنیم. بهتر نیست از گفتار و کردار نیک استفاده کرده تا آزاری از جانب ما شامل حال بقیه نشود؟! مگر میشود مدام بدیهیات را گوشزد کرد؟ هرکس باید از خودش شروع کند. اینگونه دنیا گلستان میشود.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی، پزشكى [ جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳ ] [ 20:34 ] [ مینا ]
برای دخترش خواستگار اومده بود. تقریبا همه چیز بهخوبی پیشرفت کرده و میخواست تا قبل از عقد، یک جوری اون جوان رو امتحان کنه. از من میخواست یه راهی بهش بگم که خیلی سریع به مقصود برسه. میگفت تو برای فهمیدن اصل قضیه، آدمها رو به چالش میکشی. از یه طرف دوست داشتم کمکش کنم و از طرفی میترسیدم اتفاقی بیفته که همه چیز رو از چشم من ببینند و سر من خراب بشه. هرچی میگفتم یه هندوانه سربسته است، تا زیر یک سقف نروند هیچ چیز معلوم نمیشه، فقط شانس و اقباله که پیشونینوشت کسی میتونه باشه؛ به خرجش نمیرفت و اصرار. اونقدر پافشاری کرد، که ازش قول گرفتم، مسئولیت خوب و بدش با خودش باشه. نظر من اینگونه بود که نباید شخص رو پارک یا رستوران برد. چون در خوشی همه حالشون خوبه، در ناخوشیه که جوهره شخص معلومدار میشه. محل، باید جایی باشه که طرف، حسابی به چالش کشیده بشه: یک گردش و خرید ساده در بازار بزرگ. هم فاله و هم تماشا. میشه به عنوان مکانی دیدنی، قدیمی و تاریخی، به آنجا رفت. میشد برای بهتر شدنش، اول سری به بازار عودلاجان زد و بعد بازار اصلی. دقیقا دم ورودی بازار، در یک چشمبههمزدن، از یک فرصت مناسب استفاده کرده، از کنارش دور بشی و در گوشهای پنهان، نگاهش کنی. او درحالیکه چند کیسه خرید در دستش است، ظهر شده و خسته، کلافه از ازدحام مردم، هم گرسنهاشه و هم دو ساعت دیگه با کسی قرار داره و باید زود به اونجا بره، حالا سرگردان و گیج، درحالیکه هرکسی رد میشه بهش یکتنه میزنه، نمیدونه از کدوم طرف بره تا پیدات کنه، و نمیتونه از اون مکان تکان بخوره، نکنه که برگردی و نبینیش؛ فقط داره فکر میکنه یه راه نجاتی پیدا بشه، قیافهاش دیدنیه.
این لحظهایه که میتونی بفهمی که مشکلات زندگی وقتی بهش هجوم میارن چه عکسالعملی از خودش نشون میده. آیا فردی هست که به تنهایی بتونه سختیها رو کنار بزنه و بر اونها فائق بیاد، یا بعضا روی همسرش و دیگران، حساب باز میکنه؟ توی این گرفتاریها، وجود دو سه تا بچه قد و نیمقد رو هم درنظر بگیر که هرکدوم ازش خواهشی دارند. به راحتی، زمانیکه دیدی عکسالعملش طبیعی شد و فکر بکری به خاطرش رسیده، از محل اخفات بیرون بیا و خیلی خونسرد بگو، کجا رفتی عزیزم؟ اینجا مرحله دومه که خیلی خوشگل، خلع سلاحش میکنی و از نگاهش میفهمی که طلبکارانه است یا بدهکارانه. این بهتره یا ببریش یه کافیشاپ و در سکوتی دلنشین، که یک آهنگ آرامشبخش هم پخش میشه، در حال خوردن بستنی و قهوهای خوشمزه باشی؟ گفت اگر عصبانی شد چه کنم؟ گفتم دیگه با خودت، این خواستهای بود که از من داشتی. یا رومی روم، یا زنگی زنگ. اگر بترسی، وحشتِ تمام عمر، زندگی با او رو چه میکنی؟ اگر نه با مهر تاییدی که به پیشونیش میخوره، خاطرت جمع خواهد بود که تا آخر زندگی، دخترت را دست چه کسی میسپاری. هیچکس در شرایط خوش، ذات درونیش را نشانت نمیدهد. یا اگر ساعتها با او به گفتگو و روزها برای تحقیقات وقت بگذاری، مطمئن باش فایدهای ندارد. به امید روزی که نیازی نباشد به تحقیق و تفحص و به چالش کشیدن افراد. چراکه در آن روز هرکس میفهمد چگونه زیستن را.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی، فرهنگی [ جمعه ۲۶ مرداد ۱۴۰۳ ] [ 17:41 ] [ مینا ]
توی روابط اجتماعی و تعامل با مردم، به همراه صداقت و درستکاری، بسیار رک بود و وفادار به عهد. طبیعتا کم پیدا میشه که کسی از همچین فردی خوشش بیاد. سالها طول کشید به این نتیجه برسه اما نمیتونست اخلاق خودش رو تغییر بده تا کمی هم مثل دیگران بشه. سخت بود، اما دو راه بیشتر نداشت یا اینوری یا اونوری؛ شق سومی نمیشناخت. با وجود اینکه خودش بسیار راضی بود و معتقد به راهی که در پیش گرفته، اما به راحتی از طرف نزدیکترین کسانش هم کنار گذاشته میشد. همیشه براش سوال بود که چرا آدمها دوست ندارند خودشون باشند و دلشون میخواد چیزی که نیستند رو جلوه بدهند. البته اینجوری طرفدارهای خاصی داشتند که او همیشه از این قصه محروم بود؛ بینصیب از داشتن یک دوست یا همنشین و همصحبت خوب. اما راه حلی برای این معضل پیدا نمیکرد.
تا اینکه بالاخره یک روز متوجه شد، مسیری که در زندگیش انتخاب کرده، اول درونگرایی و بعد تنهایی به همراه داره. فقط اگر با این مساله کنار میاومد، دیگه همه چیز حل میشد. تصمیم گرفت بنشینه و بنویسه، تنها دلبستگی که خیلی دوست داشت. چه چیزی بهتر از این؟، رها شدن از افکار پوسیده آدمهایی که دست و پاش رو میبندند. چه اجباری میدید که باید خواستههاش رو زمین بگذاره؟ شاید کسی بگه ممکنه خودت اشتباه باشی. شاید، اما دروغگویی، واژهای نیست که بشه ازش به راحتی گذشت چون دروغ خط قرمزیه که هیچوقت نمیشه باهاش کنار اومد. حتی کوچکترین مورد، باعث میشد به هم بریزه و از کوره در بره. درسته که تا این حد هم حساس بودن، خوب نیست، ولی چیکار میتونست کنه؟ سالها با ذات خودش مبارزه کرده و نتیجهای نگرفته، و این جز حسرت و اینکه وقت خودش رو به بطالت بگذرونه، نصیبی براش نداشته. حالا مینویسه و مینویسه. چه همدمی بهتر از این؟ یک نفر هم بهرهای ببره براش کافیه. در روابط اجتماعی باید هر دو طرف خشنود باشند اگر قرار باشد، یکی هرطورکه دوست دارد رفتار کند و دیگری مرتبا رعایت و خودش را دلداری دهد، نتیجهاش چیزی نیست جز جدایی.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی، فرهنگی [ چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۳ ] [ 19:41 ] [ مینا ]
دوست ندارم مطلبی تراژدی یا رمان تلخ بنویسم. دلم میخواد در مورد مسائل اجتماعی صحبت کنم، که اگر به سن پدرومادرم 17 سال دیگه زنده بمونم، شاید بتونم برای یک نفر هم که شده موثر باشم. چراکه با تمام پیشرفت علم و فناوری در جامعه، هنوز بانوان ایرانی خودشون رو دستکم میگیرند و به اشتباه، جوانی و سلامتیشون رو مثل من، برای هیچ میبازند یا به خطر میاندازند. نسل من دنبال این بود که بهترینها رو برای آقایون فراهم کنه. درحالیکه اونها معمولا متوجه نیستند، نه اینکه ارزشش رو نداشته باشند. البته من روی سخنم با اکثریته. هستند کسانی که بسیار دانا و فرهیختهاند و فریب چیزی رو نمیخورند. نسل الان از اونور بوم افتاده، میگه چرا من باید زیاده از حدم توی خونه کار کنم؟ ولی متوجه نیست که صد رحمت به قدیم؛ به اسم آزادی برای زن هم خارج از خونه کار میکنه و هم داخل و هم برای اینکه زیباتر به نظر بیاد و کنار گذاشته نشه، هزینه کرده، درد کشیده و مرتبا به فکر جراحی زیبایی، از همه نوعشه.
زیبایی مقوله بسیار مهمیه. اگر اصولی و علمی بهش پرداخته بشه، چه در صورت و چه در اندام، نشانه توجه فرد به سلامتیشه و اینکه برای حس شادی و رضایت خودش از ظاهرش، حاضره تلاش کنه. این مساله قطعا قابل احترامه ولی فقط تا زمانیکه به افراط و جستجوی مداوم مد روز، منتهی نشه؛ اینکه زیبایی باطنی هم به همون اندازه مورد توجه باشه و از همه مهمتر، خشنودی دیگران، ملاک اصلی برای انجام اینکار، قرار نگیره. هیچکس موظف نیست برای کسب خوشی بقیه، کاری رو انجام بده و سلامتی و همچنین عمر و وقتش رو هزینه کنه. بدتر اینکه گاهی با زیر پا گذاشتن شخصیت و ارزشش همراه باشه، مثلا زمانی که مورد تمسخر دیگران قرار میگیره. حالا جامعه تا کی میخواد اینگونه پیش بره که آخر افراط و تفریطه، نمیدونم. فرهنگسازی که صورت نمیگیره، درصد مطالعه که صفر شده، تفکر و مثبتاندیشی انگار اصلا وجود نداره. تنها یک راه میمونه، فشار اقتصادی شاید باعث بشه کمی به خودمون بیاییم. اگر من بخاطر رسیدگی بیش از حد برای دیگران، حتی خودم رو فراموش کردم، چه برسه به اینکه به افسانه شخصیم فکر کنم، نسل جدید هم به گونهای دیگر، همین کار رو انجام میده. اصل قضیه یکیه، فقط شکلش فرق میکنه. خودفریبی، توجیه و سادهانگاری هم اندازهای داره. به قول قدیمیها هر گلی بویی داره و اگر فردی فکر کنه که فقط او تک زیباست، یا میتواند با تلاش زیاد تک زیبا بشه، دنیای خدا خالی مانده بود.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی، فرهنگی [ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۳ ] [ 19:40 ] [ مینا ]
در مکالمات معمول مردم درباره سیر زندگیشون، اغلب از بیوفایی و نامرادی دنیا یا شانس گفته میشه که درواقع، نتیجهی سرمایهگذاری روی دیگران به جای خوده. عمر، به عنوان بزرگترین و بیبازگشتترین سرمایه هر فرد، وقتی فقط صرف بقیه بشه، سطحی از توقعات رو تولید میکنه که میشه گفت با درصد بالایی، همیشه بیجواب میمونه. اگر آدمی، تکلیفش با خودش معلوم باشه و به این باور برسه که قرار نیست توی این جهان لزوما با کسی که تمام و کمال درکش کنه (از فامیل و همسر گرفته تا دوست یا حتی غریبهها)، برخورد داشته باشه؛ اونوقت نه در وادی انتظاراتِ زیاد از دیگران میافته، نه در دیدگاه بقیه، توقعات بزرگی نسبت به خودش القا میکنه. پس با یه ذهن صاف و خالی از هر چشمداشت و نیازی، به دنیا نگاه میکنه؛ مثل تماشا کردن یک فیلم زیبا یا زشت. اونقدر از درون، شبیه دریا وسیع و چون کوه محکمه که از هیچ چیز به تلاطم درنمیاد و ناتوان نمیشه. آنچنان روحش رو بالا میبره که حتی کوچکترین گزندی بهش نمیرسه و فقط دنبال اینه که نقشش رو در مسیر افسانه شخصیِ خودش، به بهترین شکل ایفا کنه.
وقتی تغییر در روش تعامل با جنس مخالف باشه، کار مشکلتر میشه. اگر در این راستا موفقیتی حاصل شود، باید امیدوار بود که مسیر در زندگی مشترک، بهدرستی مشخص شده و در پایان، شادکامی برای هر دو طرف، برابر و عادلانه به دست میآید. درغیراینصورت، یا به جدایی یا به تحملی زجرآور منتهی میشود. متاسفانه اکثر مردم فکر میکنند که با قراردادن مهریهای بالا یا هر شرط پیچیدهای، میتوانند همیشه پیروز این میدان باشند، درحالیکه، تجربه نشان داده اینگونه نیست، بلکه این ابزار، فقط مثل پتکی است که در بزنگاههای مختلف، برای یک بازی تلخ با روان فرد مقابل استفاده میشود و پرواضحست که در بلندمدت، عدم موفقیت را بههمراه دارد.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی، فرهنگی [ شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۳ ] [ 19:40 ] [ مینا ]
به نظر من یک ازدواج هرچقدر هم عاشقانه باشه و همسران، اهل تفاهم و توافق بر سر همه مسائل زندگی، باز هم یک روزی میرسه که افسانه شخصی هرکدوم از طرفین، بیشتر از خودِ عشق، مهم میشه. کافیه اون جرقه ذهنی، یکباره به سر آدم زده بشه، که "ای وای من چرا سالها به فکر خودم و اهدافم نبودم و به همه چیز، حتی تکتک ثانیههای عمرم، فقط به شکل اشتراکی نگاه میکردم؟ حالا هیچ راه منحصربهفردی برایم باقی نمانده که اون رو طیشده ببینم یا انگیزهای باشه برای ادامه مسیرم." اونوقته که دیگه بزرگترین محبتها و توجهها هم به چشم آدم نمیاد. چون در اصل، خودشه و اندیشهاش و انگار این تنهایی، ذاتا با انسان، آفریده شده. حالا اگر از دیدش، راضی باشه انگار جهان براش بهشته وگرنه، اگر دیگران با هر میزانی از عشق و محبت، دنیا رو براش بهشت کنند هم، باز در عذابه. چراکه مطمئنه طرف مقابلش هم داره خودش رو دلداری میده و از اصلِ حقیقت، خیلی دور شده.
در اینکه هرکس توی یه سنی، به این مساله توجه میکنه و سبک و سیاق گذشته و حال زندگیش رو با عقل خودش رصد میکنه تا مثلا اون رو حلاجی کرده باشه، حرفی نیست. شروع تلاش برای ساخت آینده یا آمال و آرزوهای بزرگ داشتن هم، لزوما مختص سنین پایین و جوانی نیست؛ چراکه آدمها تفکراتشون هم مثل تجربیاتشون متنوعه، هرچند که بهتره این اتفاق جالب، در میانسالی بیفته نه پیری. سیار افرادی رو میدیدم که در سن پیری زندگیشون رو با بیتفاوتی جلو میبرند که برام خیلی عجیب بود و تازه متوجه شدهام که اون فرد فهمیده که میتونست در جوانی راهش رو تغییر بده و موفق باشه که الان کمی دیره. زندگیش توی سراشیبی افتاده و چطور میتونه به مخاطبش بفهمونه که او هم زندگی و فردیت خودش رو داره که بیشتر از یک بار بهش هدیه نمیدهند. به هر حال، اصل مطلب اینه که بالاخره هرکس، یه جایی، باید، باید و باید به این موضوع، به اندازه نفسکشیدنش در عمل اهمیت بده.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی، فرهنگی [ پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۳ ] [ 15:40 ] [ مینا ]
با بالا رفتن سن، "افسانه شخصی"، روز به روز اهمیت خودش رو بیشتر و بیشتر جلوی چشم آدم میاره. این لزوما در مورد آدمهای متاهل که مثلا عمری در کنار دیگری زندگی کردهاند، صادق نیست، بلکه مجردها هم با این مساله به کرات مواجه هستند حتی با پدر و مادر و خانواده: افسانه شخصی. اینکه آدمها به این موضوع فکر کنند که چه اهدافی در زندگی داشتهاند یا دارند، چه کارهایی بوده یا هست که به شکل یک وظیفه منحصربه فرد، خودشون و فقط خودشون از پسش برمیآیند و در یک جمله، چه مسیری بوده که اگر دنبال میکردهاند حتما شادی و رضایت براشون حاصل میشده، همه در قالب افسانه شخصی اون آدم جای میگیره، حتی خیلی عمیقتر، اینکه اصولا برای چی آفریده شدهاند، از کجا آمدهاند و به کجا میروند. این تعریف میتونه شامل یک کار هنری ساده باشه که شاید هیچوقت هم در معرض نمایش عموم قرار نگیره، یا یه نوعی از علماندوزی یا مهارت ورزشی و یا یه نقش، مثل والد بودن.
البته به اینها میگویند: "معنای زندگی"، ولی هرکدومشون میتونه با زمان، دستخوش تغییرات بزرگی بشه. مثلا عدم توانایی در ادامه دادن ورزش تخصصی با بالارفتن سن یا والد چند فرزند بالغ بودن که دیگه مثل قبل نیاز حیاتی برای روزمرهشون به والدین ندارند. اما وقتی کسی اختیار معنای زندگی خودش رو به شکلی پویا و هدفمند که قابلیت انعطاف و تغییر هم داشته باشه، توی دستاش میگیره، هر زمان اون رو از نو میسازه و به قولی آپدیتش میکنه، اونوقت در هر لحظه، در هر سنی و در هر شرایطی، شاده و خرسند و دنیاش بهشت میشه؛ مستقل از هر بنی بشری در عالم، که این همان افسانه شخصی است که من اینگونه نامیدهامش. عمل قلبم باعث شده که افکارم در مورد عقایدم متفاوت بشه که قبلا اینطور نبود. کاش این اتفاق، زودتر میافتاد که من در مورد خودم بیشتر بیندیشم و با دقت بیشتری زندگی کنم تا اشتباهاتم انگشتشمار شود و رنج کمتری ببینم. مطمئنا بخاطر شوروحال جوانی، زودتر به مقصد میرسیدم. حتی نام کتابی که هنوز نتوانستهام تمامش کنم را میگذاشتم: "بردهای که نخواست برده باشد"، نه "برده قبالهدار".
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی، فرهنگی [ سه شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۳ ] [ 14:39 ] [ مینا ]
چارُقت دوزم، کنم شانه سرت جامهات شویم، شپشهایت کُشم شیر، پیشت آورم ای محتشم دَستکت بوسم، بمالم پایَکت وقتِ خواب آید، بروبم جایَکت
إِلٰهِى كَفىٰ بِى عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَکَ عَبْداً، وَ كَفىٰ بِى فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِى رَبّاً، أَنْتَ كَما أُحِبُّ فَاجْعَلْنِى كَما تُحِبُّ. معبودم مرا این عزّت، بس است که بنده تو باشم و برایم این افتخار کافی است که تو پروردگار من باشی. تو آنچنانیکه دوست دارم، مرا هم، چنان کن که دوست داری. کلام امیر ع
میلاد نور، منجی عالم بشریت مبارک
موضوعات مرتبط: دلنوشته، ادبی ادامه مطلب [ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۰ ] [ 15:56 ] [ مینا ]
میگن اگر وصیتنامه داشته باشید، عمرتون طولانی میشه. یعنی چی، یه نوشته اینقدر برای طول عمر تاثیرگذاره؟! حقیقت، هر وقت خواستم برای خودم اجرا کنم، خندهام گرفت و منصرف شدم، ولی خب بد نیست به عنوان یه پست یادگاری تنظیمش کنم. الان هم که دارم این رو مینویسم، نمیتونم جلوی خندهام رو بگیرم.
بسمه تعالی اینجانب مینا، فرزند عباسعلی، به شماره شناسنامه 1109، صادره از تهران، در صحت و سلامت عقل، پس از اقرار به یگانگی و وحدانیت خداوند متعال و نبوت تمام پیامبران ع و خاتمیت حضرت محمد ص و امامت امامان دوازدهگانه و عصمت و ولایت چهارده معصوم علیهم السّلام و سایر عقاید دین اسلام، اصول و فروع آن، با اختیار و رضایت، بدون اکراه و اجبار و با حواس کامل وصایای خود را به شرح ذیل مرقوم میدارم: هرچه از لحاظ فرائض دینی (نماز و روزه) که به گردنم هست، نیازی نیست انجام شود. چراکه اگر میتوانستم، خود ادا میکردم. درصورتیکه بخواهم به کسی واگذار کنم، غیر از اینکه بیشترِ ثوابش برای اوست به درد من نمیخورد. دوست ندارم کسی در تشییع جنازهام شرکت کند و مراسمی داشته باشم. نیازی نیست از کسی حلالیتی گرفته شود، چراکه اگر بخشش، قلبی باشد در زمانِ بودنم، گرفتهام. وگرنه صددرصد، گذشت احساسی است نه از روی حقیقت. باید امیدوار باشم در مسیر زندگیم به قدر نقطهای هم که شده از خود، اثر مثبتی باقی گذاشته باشم. همچنین ببینم در چه جایی، خدا برایم قسمت کرده تا به خاک سپرده شوم. پس برای مکانش چانه نمیزنم. چون محل خوب و بدش، شامل حال بازماندگان است و برای من فرقی نمیکند. فقط میماند اعمالم از (حقالله و حقالنّاس) که انشالله قاضی اصلی رضایتش جلب شده و من هم از حکم او خشنود شوم. همه را دوست دارم، از کسی دلگیر نیستم که بخواهم ببخشم یا نبخشم. تنها و تنها، نگران خود هستم که میدانم بالاخره روزی درِ گورستان به رویم باز خواهد شد. زندگی، نیمی سرگذشت است و نیمی درگذشت. میدانم وقتی در گور بخوابم، تازه بیدار میشوم. فقط میخواهم که در صورت امکان، بر سنگ قبرم نوشته شود: "یا مَلجَأَ کُلِّ مَطرُود. چون بمیرم، ای نمیدانم که؟، باران کن مرا در مسیرِ خویشتن از رهسپاران کن مرا خاک و باد و آتش و آبی کزان بِسرشتیام وامگیر از من، روان در روزگاران کن مرا آب را، گیرم به قدرِ قطرهای، در نیمروز بر گیاهی، در کویری، بار و باران کن مرا باد را همرزمِ طوفان کن که بیخ ظلم را برکَنَد از خاک و باز از بیقراران کن مرا زآتشم شور و شراری در دلِ عشّاق نِه زین قِبَل دلگرمیِ انبوهِ یاران کن مرا خوش ندارم، زیرِ سنگی، جاودان خفتن خموش هرچه خواهی کُن ولی از رهسپاران کن مرا."
خدایا قسم به رنجهایم در مسیر زندگی و عمری که در این دنیا به من هدیه دادی، مرا ببخشای و بیامرز و تا نیامرزیدی از دنیا نبر.
مستیم و عنان دل خودکام نگیریم تا جام بود عبرت از ایام نگیریم بی مِی به گلستان جهان عزت ما چیست چون لاله کبابیم اگر جام نگیریم هر لحظه ز ساقی طلب باده ضرورست بیقدر بود هر چه بابرام نگیریم زینسان که جهان را خبری از غم ما نیست ما هم خبری از غم ایام نگیریم خاکی که ملایم شود از سایه تاکی بر سر کمش از روغن بادام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست ما زنده به آنیم که آرام نگیریم ما را که بتزویر و حیل نیست سر و کار آن صید حلالست که در دام نگیریم زینسان که زمی آینه طبع جلا یافت زنگ ازتری طالع خود کام نگیریم قرض رمضان نیست که واپس نتوان داد از پیرمغان باده چرا وام نگیریم دیدیم که بر روی نگین نام چه آورد تا ننگ بود ما طرف نام نگیریم ما هیچ نداریم جز از ساقی و مطرب منت نکشیم از کس و انعام نگیریم
کلیم
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ جمعه ۲۷ اسفند ۱۴۰۰ ] [ 12:45 ] [ مینا ]
سال آخر دبیرستان خیلی به من و دوستام خوش نگذشت. باید شیطنت و بازیگوشی رو کنار میگذاشتیم و حسابی درس میخوندیم. امتحان نهایی، بعد هم کنکور، شوخی نبود. تمام وقتمون توی مدرسه به بحث و گفتگو درباره درسها میگذشت. فقط توی ساعت ورزش، فرصت میکردیم کمی بازی کنیم. من هم تلاش میکردم تا به بقیه برسم. به معدل بالا فکر نمیکردم، فقط میخواستم بدون تجدیدی و تک ماده، یهضرب قبول بشم. اگر عقل الانم رو داشتم یا میدونستم چه آیندهای در انتظارمه، یه کاری میکردم که به طور کل رفوزه بشم تا لااقل یک سال دیرتر به دوره دوم زندگیم، که "کابوس عمرم" لقبش دادهام، برسم.
صبح و شب، درس میخوندم. به همین دلیل، گذر سریع فصل پاییز و زمستون رو متوجه نشدم. بهاری که همیشه خاطرات خوشی توش برام رقم میخورد، از راه رسید. اما چون میخوندم و میخوندم، مطلقا هیچ فرصتی پیدا نکردم تا ازش لذت ببرم. بالاخره امتحانات معرفی آغاز شد. آنقدر شبها بیدار میموندم که سر یکی از امتحانها از هوش رفتم. خدا خیلی بهم کمک کرد که دبیرها با شور و مشورت، بپذیرند تا من بتونم به مرحله بعدی برم. امتحان نهایی فرارسید. باید مهمان میشدیم به یک دبیرستان دیگه با چند مدرسه هم ادغام. یکی از اونها، دخترانه علوی بود. شاید اینجا باید از کلمه بوق استفاده کنم! ولی اونقدر از دستشون اذیت شدیم، که دلم نمیخواد سانسور بشه. انرژی منفیشون بیداد میکرد. رفتارشون جوری بود که انگار آسمان باز شده افتادهاند پایین؛ مخ تحصیلاتند و از نظر مذهب و اخلاق، تمام و کمال.
با گذشت چند دهه از اون زمان، به چشم دیدم که در دنیای مجازی با چه ظاهر و خصوصیات اخلاقیای، حاضر میشوند. اما دوستان من، حتی فاقد روسری، که از نظر اونها مردود بودند، فرهیختهترین، بااخلاقترین و موثرترین افراد جامعه شدند. کاش میدیدمشون و بهشون میگفتم: "تظاهر به چیزی که نیستی نکن، چراکه یه روزی یه جایی، دست خودت رو رو میکنی". به هر تقدیر با نمرهای نه عالی ولی قابلقبول، در اون زمان مدرک دیپلمم رو گرفتم. کنکورم افتاده بود دانشگاه علموصنعت. از بس خونده بودم، رتبهام بد نشد. اونموقع فقط باید 5 رشته رو انتخاب میکردیم. بهخاطر انتخاب بد، جایی قبول نشدم. اگر کسی بود که بهم کمک میکرد مطمئنا به دانشگاه راه پیدا میکردم تا امروز دستم رو بگیره. دبیرستان به نظر من تنها مقطعیه که بیشترین لذت رو آدم از دوران تحصیلش میبره، بهخصوص اگر دارای دوستانی کمنظیر باشه. خوشحالم که اون دوره زندگیم رو با کسانی سر کردم که هنوز از یادآوریشون قلبم سرشار از ذوق میشه. امیدوارم هرجا که هستند، سعادتمند و سلامت باشند.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۰ ] [ 19:30 ] [ مینا ]
خیلی ساله که زندگیم یهجوری شده. توی خواب، بیدارم و توی بیداری خواب! توی خواب طوری زندگی میکنم که از بیداری واضحتر و روشنتره. تقریبا اکثرش هم مامان و خواهرها هستند. عجیب اینجاست که از وقتی مامان به رحمت خدا رفته، این وضعیت همچنان ادامه پیدا کرده. از بین کسانی که فوت کردهاند و به خوابم میآیند، تنها کسیه که هر بار به شکلی، ظاهر میشه، دقیقا عین زمان زنده بودنش. اوایل حیرت میکردم، اما الان دیگه طبیعی شده. مثلا وقتی مهمانی هستیم با لباس مجلسی. توی خونه با رختهای معمولی. اگر کاری داریم انجام میدیم با لباسهایی که برای اینطور مواقع میپوشیدیم. بیرون هستیم با چادر مشکی، توی خونه، سفید گلدار. هر دفعه هم، مشغول به یه کاری، رفتن به خرید یا جاهای مختلف دیگه. بامزه اینجاست که یک بار با چادر مشکی آمد و گفت بریم خواستگاری برای محمدعلی. اگر بخواد یا نخواد که کاری رو انجام بدهم، یا نصیحتی داشته باشه، یا بابت چیزی کمک فکری بده، همه رو بهوضوح میگه. بارها شده جلوجلو در مورد مسألهای که بعدا برام پیش میاد، هشدار میده. میخواد که نه به گذشته فکر کنم نه آینده و فقط در حال، زندگی کنم.
دقیقا مثل قدیمها که گفتگوهامون به همین سادگی انجام میشد. نه دلگیری پیش میاومد نه دغدغه خاصی. شنیدهام میگن وقتیکه خواب خوبی میبینی، نگو چون دیگه برات پیش نمیاد، ولی جالب اینجاست که تا ازش حرف میزنم، بار بعد به شکل جدیدتری ظاهر میشه. حتی در مورد وبم و پستهایی که میگذارم، آنچنان آگاهه و در موردش حرف میزنه که بیشتر هیجانزده میشم. مخصوصا که به خواب اومده بود که داره برای جمعی تعریف میکنه که "خبر دارید مینا مینویسه؟ نمیدونید حرفهاش رو چه زیبا بیان میکنه."
خلاصه عین یه زندگی معمولی که قدیم داشتیم؛ چطور همه چیز آروم و منظم، پیش میرفت، توی خواب هم همونطور. بعضی اوقات اونقدر واضحه که متعجبم میکنه. برعکس، بیدار که میشم انگار رفتهام توی خواب. یک حالت گیجی و سردرگمی ناراحتکننده. حرکتهام تقریبا مثل یک ربات، سرد و خشک. میگن اگر به چیزی زیاد فکر کنی، خوابش رو میبینی، ولی اینطور نیست. ذهنم مشغول چیزی نمیشه که بخوام درگیرش بشم. ناراحت نیستم، اتفاقا خیلی هم خوشحالم. فقط میخوام بدونم واقعیه یا خیال، هرچند که رؤیاهایی که میبینم واقعیتر از زندگیم هستند. چراکه کاملا برام مشخص شده که درگذشتگان، از همه حرکات، گفتار و کردار ما باخبرند، بهطوریکه گاهی وحشت میکنم. دقیقا مثل اینست که آنها زندهاند و ما مردهایم. درهرصورت، چطور میشه آدم، جاش عوض بشه، درحالیکه در این دنیا زندگی میکنه اینقدر با ماوراء، ارتباط نزدیکی داشته باشه!
ای رهاگردیدگان آنسوی هستی قصه چیست؟
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۰ ] [ 12:14 ] [ مینا ]
به مهمانی یکی از اقوام، دعوت شدیم. اونهم کجا؟ خونه خواستگار مصرّم. با تمام مخالفتهای من برای حضورم در آنجا، مقابل بابا حرفم پیش نرفت و مجبور به شرکت شدم. نه حس خوبی و نه حوصلهای، مضافبراینکه با عَقبهای که از شوخیهای برادرم در ذهنم بود، میدونستم اون شب هم بیمسأله تمام نخواهد شد. بعد از گپوگفتهای اولیه و پذیرایی، همه دورتادور اتاق نشستند و اون دو برادر هم صاف روبروی من و سعید. بابا مجلس رو به دست گرفت و گرم گفتگو. من هم مثل برج زهرمار، با یک من عسل هم شیرین نمیشدم. دل توی دلم نبود. هی پیش خودم تصور میکردم که سعید الان میخواد چکار کنه تا در برابرش، فوری عکسالعمل نشون بدم. لحظهها بهکندی میگذشت و فضا هم بسیار سنگین. بعد از مدتی، همه شروع کردند به خوردن میوه، طبیعتا سعید هم مشغول. خوشحال شدم که سرش به خوردن، گرمه و اتفاقی نمیافته، اما، متعجب از اینکه چرا اینقدر سریع! نکنه خیالی داره؟ به گلهای قالی خیره شده بودم که یکمرتبه در طرفهالعینی بشقاب پر از آشغال میوههاش رو جلوم گذاشت و ظرف میوه من رو برای خودش برداشت. خشکم زد. چنین کاری ازش سابقه نداشت. تنها چیزی که فکرش رو نمیکردم. با همان خونسردی همیشگی، نه لبخندی و نه اخمی، آنچنانکه انگار اتفاقی نیفتاده. بهشدت از درون، داغ شدم. حس میکردم هرچی خون در بدنمه، ریخته توی صورتم. عادت داشتم به کلکلهاش، ولی نه به این وحشتناکی، آنهم اینجا. از ناراحتیم خبر نداشت، وگرنه اینکار رو نمیکرد. خدایا! کاش مریم بود، میچسبیدم بهش که آروم بشم.
کمی که گذشت و به خودم مسلط شدم، گفتم چرا باید خجالت بکشم، مگه چه اهمیتی داره؟! اما برای سعید، حالا نوبت منه! یادم افتاد شکلات و آبنباتی که مامان قبلا بهم داده رو هنوز توی کیفم دارم. آبنباتهایی که معمولی نیستند تا بشه ازشون گذشت. آروم زیر چادر، یکیش رو باز کردم، گذاشتم توی دهنم و کاغذش رو جوری پیچیدم که انگار سالمه. خیلی طبیعی گرفتم طرفش. تا دید، از دستم قاپید. وقتی فهمید که گول خورده، نگاهم کرد. انگشتم رو روی برجستگی لپم گذاشتم و با حالت چشمها، حالیش کردم که نمیدونی چقدر خوشمزه است. آهسته بهش گفتم: "تو که میدونی من میوه دوست ندارم، فقط شیرینی. شوخی نکن. حریف نیستی." و بلافاصله شکلات دوم رو بهش تعارف کردم. خندید، گرفت و به خوردن ادامه داد، درحالیکه معلوم بود دلش میخواد مثل همیشه دنبالم کنه. زیرچشمی دورتادورم رو برانداز کردم که مطمئن بشم کسی متوجه نشده. اما دیدم دوتا برادرها، زل زدهاند به ما و بهسختی دارند جلوی خندهشون رو میگیرند. یکمرتبه بابا از وول خوردن و پچپچهامون متوجه شد که خبریه. گفت: چیزی شده؟ و برای اینکه عزتم رو احترام کنه!، برعکس همیشه، نگفت که باز شما دوتا شروع کردید و فقط گفت: "آقا سعید! آروم باش." من همینکه داشتم شکلات را در دهانم جابجا میکردم تا بگم بابا چیزی نیست، یهو، جَست گلوم و درسته قورتش دادم. بعدش هم درد و سوزشی در گلو و سرفههای شدید. مامان گفت: "چی شدی؟ سعید! بزن پشتش." لحظه انتقام فرارسیده بود و او به بهانه کمککردن، میکوبید پشتم. اون دو نفر، دیگه نتونستند خودشون رو کنترل کنند. فقط اونها میدونستند ماجرا چیه. از اتاق بیرون پریدند، که یه گوشهکناری، تا نفس دارند، بخندند.
دلتنگ کلکلها و بازیهای بچگی و نوجوانی با برادرم هستم. وقتی یادش میافتم، سرشار از شور زندگی میشوم و محتاج به بودنش. دوست دارم، همیشه سعید در کنارم باشد. مطمئنم بیشتر از هر زمان دیگری در زندگیم بهش نیازمندم.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ جمعه ۲۹ بهمن ۱۴۰۰ ] [ 10:13 ] [ مینا ]
محمدمهدی میگه در هلند کلاغها تربیت میشوند که تهسیگارها را از سطح شهر جمعآوری کنند. چون کلاغ هوشی در حد یک انسان پنج تا هفتساله دارد و بهراحتی از پس اینکار برمیآید. درواقع، دستگاهی ساختهاند که وقتی کلاغ، تهسیگار را در آن میاندازد، بادامزمینی جایزه میگیرد. در سال، حدود شش میلیارد تهسیگار در کل کشور هلند دورانداخته میشه و استخدام کلاغها به این روش، باعث صرفهجویی در هزینه دو میلیون یورویی نظافت خیابانها شده است. این پروژهها در کشور سوئد و فرانسه هم در حال اجراست. کلاغها بهعنوان رفتگرهای طبیعت شناخته میشوند و ذاتا به جمعآوری اشیاء علاقه دارند. در سوئد یک استارتاپ سوئدی با نام Södertälje در حال تربیت تعدادی کلاغ برای جمعآوری تهسیگار از خیابانها هستند. بنیانگذار شرکت حامی این استارتاپ یعنی Corvid Cleaning، گفت: «این کلاغها پرندههای وحشی هستند که در این کار که اساس آن داوطلبانه است شرکت میکنند». آموزش دادن به این پرندگان آسانتر است و احتمال زیادی وجود دارد که این کار را از یکدیگر هم یاد بگیرند. علاوهبراین، خطر خوردن زبالهها بهطور سهوی برای آنها کمتر است. هزینه تخمینی برای جمعآوری هر تهسیگار ۰٫۸ کرون یا ۰٫۰۸ دلار به بالا و حتی به باور برخی دو کرون است. اما اگر کلاغها این کار را انجام دهند، هزینه آن به ۰٫۲ کرون یعنی یکچهارم میرسد. هزینه باقیمانده برای شهرداری به تعداد تهسیگارهایی که کلاغها جمع میکنند، بستگی دارد. کلاغهای کالدونیای جدید گونهای از کلاغها هستند که هوش آنها به اندازه یک انسان هفتساله است. کلاغهایی که این استارتاپ از آنها کمک میگیرد از همینگونه هستند. اما قبل از اجرای این عملیات در سراسر شهر آزمایشهای زیادی انجام میشود. آزمایشهایی که در آنها با توجه به نوع زبالهای که جمعآوری میکنند، سلامتی این پرندگان در اولویت اول آن قرار دارد.
موضوعات مرتبط: طبیعت و محیط زیست، دلنوشته، اجتماعی [ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۰ ] [ 11:5 ] [ مینا ]
در مسیر زندگی، گاهی اتفاقاتی کوچک یا بزرگ پیش میاد که در سرنوشت و آیندهمون نقش مهمی رو ایفا میکنه. ممکنه در اون روز بخصوص، هر برنامهای داشته باشی که یادت نمونه ولی اون اتفاق، همچنان جوری در ذهنت حک میشه و روز به روز پررنگتر از پیش، که محاله فراموش کنی. علتش هم اینه که به وقتش، در یک زمانی شاید خیلی دور، قراره چیزی رو به تو یادآوری کنه یا حتی به کمکت بیاد. نظیر این خاطرات، زیاد دارم. مثل این مورد که نمیتونم کامل شرح بدم، شاید روزی گفتم. اما الان همچنان مثل رازی در سینهام میماند. یک روز مامان میخواست بره خیاطی، برای پروف لباسش. مطابق معمول، آماده شدم و دنبالش دویدم. نمیدونم بین خواهر و برادرهام، چرا من اینجوری بودم، مرتب به مامان میچسبیدم. دور و برش میپلکیدم. یه جایی میخواست بره دنبالش راه میافتادم. یه لحظه رهاش نمیکردم. اینقدری که من بهش ورمیرفتم اون به من کاری نداشت.
خلاصه، اون روز هم برخلاف میلش، به همراهش راهی شدم. توی خونه اون خانم خیاط نشسته بودم تا مامان کارش تموم بشه. مدتی که گذشت حوصلهام سر رفت. بلند شدم اومدم دم در، پیش بچههاش که داشتند توی کوچه لیلی بازی میکردند. در کنار سروصدای زیاد و شادی فراوان آنها گوشهای ایستادم به تماشاشون. بعد از چند لحظه، خیلی اتفاقی، شاهد یک قضیهای شدم که در اونموقع برام آنقدر معمولی بود که حتی تا سالها بهش فکر نکردم. اما روزبهروز که بزرگتر شدم، متعجب بودم از اینکه اصلا یادم نمیاد بقیه روز رو تا شب چه کردم اما چرا اون لحظات، با اینکه بهش زیاد فکر نمیکردم مرتبا پررنگتر میشه. آخه هشت سالم بود تعجبم هم از همین کمی سنمه. به میانسالی رسیدم تا متوجه قضیه شدم.
بعدها خیلی ناگهانی و عجیب، بعد از بیش از نیم قرن، در سن پیری، سر از اون کوچه درآوردم. خیرهخیره و بهتزده با چشمانی گردشده خودم رو در جایی دیدم که در هشتسالگی، با پاهای کوچکم کنار همان خانه قدیمی، ایستاده و شاهد عینی چیزی بودم که در جوانی سرنوشت مرا تغییر داد درحالیکه در میانسالی پی به آن حقیقت انکارناپذیر برده بودم. جالبتر اینکه اگرچه اکثر خانههای آن منطقه نوسازی شده و سر به آسمان کشیده بودند، ولی بخاطر قدمت صدساله آن خانه، میراث فرهنگی اجازه تخریبش را نداده و همچنان با در و پنجرههای زیبایش و تراس کوچکی که سر از کوچه درآورده بود، بهخوبی خودنمایی میکرد. انرژی مثبتش انگار من رو به طرف خودش صدا میزد. آنچنان حیرتزده بودم که حتی قدرت نفس کشیدن نداشتم، چه برسه به اینکه به یاد مامانی که الان در کنارم نیست، بزنم زیر گریه. دلم میخواست ساعتها آنجا بایستم و به اون روز فکر کنم که چرا باید مثل همیشه، گوشه چادر مامان رو بگیرم و به دنبالش بدوم؟ چرا من، باید شاهد آن قصه، درست در آن ساعت بخصوص باشم؟!
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ دوشنبه ۴ بهمن ۱۴۰۰ ] [ 22:44 ] [ مینا ]
وقتی پدربزرگم از دنیا رفت، رنج بسیار زیادی به سر مادربزرگم که خیلی جوان بود، آوار شد. تعریف میکرد که جوراب میبافتم تا زندگی خودم و پسر سهسالهام رو اداره کنم. از جنگ جهانی دوم میگفت که با اینکه ایران خیلی درگیر نبود، اما مردم به سختی زندگی میکردند. تقریبا یک قحطی وحشتناک رو تجربه کردند. از درد و مشقتهایی که کشیده بود، خیلی صحبت نمیکرد. اما خوشحال بود که تونسته آن دوران رو بگذرونه و با تکیه بر توانمندیهای خودش، فرزندش رو بزرگ کنه. بسیار غمگینم از اینکه چرا اون روزها، که خب حال و حوصله داشتم، ننشستم مطالبی که تعریف میکرد رو بنویسم، شاید یک روزی مثل امروز به دردم بخوره و اونها رو بتونم توی وبم بیارم. چرا ازش نمیپرسیدم که برام تمام زندگیش رو تعریف کنه؟ کاملا مشخص بود رنج زیادی کشیده، چه جالب! سه دوره رو دیده، قاجار، پهلوی و دوره فعلی. خوب میتونسته از هر دوره برام بگه. درسته که میشه توی کتابها رفت و مطالعه کرد ولی حقیقتی که با چشم دیده شده، یه چیز دیگه است.
اون جریان اصلی که در زندگی روزمره مردم بوده رو شاید کم بشه در کتابهای تاریخ پیدا کرد، ولی شاهدان زنده آن، بهترین وقایعنگارند. مخصوصا اگر یک زن تنها در جامعه باشی، فشارها و ناراحتیها، تصاعدی بر سرت آوار میشوند. به نظرم هیچ چیز در زندگی، بدتر از حسرت نیست که در هر دو دنیا هم آدم را به غمی بزرگ گرفتار میکند. من موقعیتم جوری بود که میتونستم بنشینم و باهاش صحبت کنم. هم او کمی سبک میشد و میفهمید که دغدغههایش برای دیگران هم مهم است و با او همدردی میکنند و هم اطلاعات فراوانی برای خودم بهطور زنده کسب میکردم. درنهایت، خانم قدسیه کاظم حدادی، مهم اینه که خودت از عملکردهای صحیحت، حالت خوبه. همه از صفر تا صدِ زندگیشون رو میگذرونند، مهم اونیه که با موفقیت این مسیر رو طی کنه.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ سه شنبه ۲۸ دی ۱۴۰۰ ] [ 11:53 ] [ مینا ]
گل محمدمهدی بهموقع سر از غنچه باز کرد، درست روز اول ژانویه. عطر دلانگیزش در فضای اتاق پخش شد و اینگونه عید و سال نو رو بهش تبریک گفت. محمدمهدی به پرورش گل و گیاه خیلی علاقهمنده و در این کار تا حالا خوب موفق بوده. این بار به سراغ سنبل رفت. گلی با عطری بینظیر که بودنش، سفره هفتسین رو به یاد آدم میاره. پیازش رو کاشت و حسابی ازش مراقبت کرد. میگه: "گلکاری حس خوبی به آدم میده. وقتی صبح بیدار میشی و میبینی یکی از غنچهها دراومده، برای کار اون روز، روحیه میگیری و انگار مثل همون گل، تازه زندگیت شروع شده. کلافگی رو فراموش میکنی و باانرژی، از جا بلند میشی." واقعا همینطوره. گلها موجودات عجیبیاند. به یک رسیدگی ساده قانعند. با زیبایی و عطر دلنشینشون، کاملا انرژی مثبت رو در فضا منتشر میکنند و انگار مرتبا دارند بهت با عشق و محبت، لبخند میزنند. محاله باهاشون احساس راحتی نداشته باشی. براش دعا میکنم خونهای تهیه کنه که باغچه بزرگی داشته باشه تا بتونه انواع و اقسام گلها رو پرورش بده. جاییکه زندگی میکنه، متناسب با روحیهاشه؛ هلند، کشور گل و دوچرخه.
موضوعات مرتبط: طبیعت و محیط زیست، دلنوشته [ سه شنبه ۱۴ دی ۱۴۰۰ ] [ 14:44 ] [ مینا ]
خاله پدرم، آنچنان پیرزن بامزهای بود که نگو. گاهگداری میاومد خونهمون و یه هفتهای میموند. موهای جوگندمی خوشگلی داشت. وقتی شونه میکرد و میبافت، از دو طرف شونههاش تا کمرش میرسید. با اومدنش، دیگه سوروسات مادربزرگم کاملا به راه میشد. با همدیگه مدام از خاطراتشون تعریف میکردند. مینشستند توی حیاط به یاد قدیم، رختشویی با دست. هرچی مامان میگفت بدید بریزم توی ماشین، قبول نمیکردند. کارهاشون عالمی داشت. اگر هم که میخواستند با هم بروند حموم، دیگه برای خودش قصهای بود. ساعتها خیالِ بیرون اومدن، نداشتند. یه بار من هم باهاشون رفتم. اونقدر آروم به شستشو مشغول بودند و همزمان هم حرف میزدند که حوصلهام سر رفت، زدم بیرون. بدشون نمیاومد که مامان حکایت قدیما، کوفته و آب انار هم براشون بفرسته حموم. گاهی اون یکی خواهرشون هم میاومد و بعضی وقتها هم مادربزرگ مامانم. دیگه نورعلینور میشد و بساط خوشی من هم ردیف. چراکه عاشق پیرزنهام و هرچی هم تعدادشون بیشتر، بهتر. ساعتها مینشستم پابهپاشون به حرف و نقل. انگار نه انگار که درس و زندگی دارم.
شروع میکردم به جوونبازی خودم، سوالهای مسخره پرسیدن. مثلا میپرسیدم: "شوهراتون چطور بودند؟" یکیشون فقط یه جمله میگفت: "خیر نبینه!" و بقیه، سکوت. میپرسیدم: "راز موفقیتتون توی زندگی چی بود؟" یکیشون میگفت: "زیبایی بهاضافه برخورد صحیح و متین"، بقیه، تایید و سکوت. میپرسیدم: "چرا سیگاری شدی؟ شوهرت هیچی نمیگفت؟" یکیشون میگفت: "اون زمان، توی روضههای زنونه، قلیون چاق میکردند. وقتی ورافتاد، خانمها عادت کرده بودند، سیگار افتاد به کار. شوهرم هم عاشقم بود، هیچی بهم نمیگفت" و بقیه تایید. باز هم پرسیدم: "آشپزی و شوهرداری کدومتون بهتر بود؟"، چهارتایی یکصدا با هم گفتند: "بچه! تو درس و مشق نداری، بری پی کارت دست از سر ما برداری؟" و بلافاصله زدند زیر خنده. سرمایی بود. اگر زمستون میاومد خونهمون، مینشست و بخاری علاالدین رو میگرفت توی بغلش. مامان میگفت خاله خدای ناکرده میسوزی، اما گوش نمیداد. خدابیامرز سیگار اشنو میکشید. به قول سعید، دود میکرد عین اگزوز اتوبوس از سرش بالا. یه بار سعید گفت مینا بیا سیگارش رو دستکاری کنیم. برداشت توی سیگار رو خالی کرد و بهجاش، گوگرد سر چند تا کبریت رو تراشید و ریخت. همچین که بنده خدا روشن کرد، یهو آتش بزرگی شعلهور شد. ترسید. ما کلی خندیدیم ولی هیچی بهمون نگفت. وقتی عِرق جوونیم گل میکرد و هوس سخنرانی، برای پیرزن، کلی حرف میزدم که سیگار رو ترک کن، برای سلامتیت خوب نیست و هی میگفتم و میگفتم. اما، چنان خونسرد و زیبا به حرفام گوش میداد که از چشماش میفهمیدم میگه: "ای بابا! برو دنبال کارت، حوصلهام رو سر بردی".
وقتی میخواست بره، کلافه میشدم. دلم میخواست باشه، تا باز هم بنشینند و از اون قدیما بگویند. حرفاشون هم که هیچوقت تمومی نداشت و برای من هم تازگی خاص خودش. حالا که فکر میکنم، میبینم مامان چه حوصلهای داشته بنده خدا، یهو سه چهار تا پیرزن دور هم جمع بشوند و من هم بشم پنجمیش. او هم همهاش پذیرایی کنه و خم به ابرو نیاره. من که خودم الان هیچ حوصله ندارم ولی وقتی به اون دوران فکر میکنم، میبینم چه سر پرشوری داشتم. به هر چیزی علاقه نشون میدادم و میخواستم از همه امور سر دربیارم. اونها هم من رو توی جمع خودشون راه میدادند و کاری به کارم نداشتند. خدا همهشون رو رحمت کنه و بیامرزه. یه وقتا فکر میکنم درسته که ازدستدادن بستگان، برای همه پیش میاد، اما زندگی برای من بدون اونها، دیگه لطفی نداره. همه ذوق و شوقش ازبینرفته و سرد و بیروحه.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ جمعه ۱۰ دی ۱۴۰۰ ] [ 14:10 ] [ مینا ]
شدهام امیرکبیر فقید! وقتی پشت درِ مکتبخونه میایستاد، درسها رو گوش میداد و باقی ماجرا که خودتون بیشتر مطلعید. ساکت و آرام مینشینم و به درسی که دخترم داره از استادش آنلاین فرامیگیره و باید امتحانش رو بده، با دقت گوش میدم. تا حالا مطالب زیادی آموختهام. البته در سطح خودم و سوالهای خودم، وگرنه این مسائل مهندسی رو که نمیتونم تخصصی تجزیه و تحلیل کنم. کلی نکته در مورد شهرسازی، انرژیهای تجدیدپذیر، انرژی زمین گرمایی، سیستمهای حرارتی، پنلهای خورشیدی، مصرف بهینه، ساختمانهای سبز، بادگیرهای سنتی، آب، خاک، آسمان، ...، یاد گرفتهام. بهعنوان مثال، اینکه خاک، دمای نسبتا ثابت و پایداری داره. بههمین دلیل هم در تابستان، زیرزمین خنکتر از هوای بیرونه و در زمستان گرمتر. یعنی کلا هرچه هوا، سعی در تغییر داره و هر لحظه به یک درجه میرسه ولی خاک همچنان ثابته! همون ویژگیای که قدیمیها ازش برای ساخت آبانبار یا بادگیر استفاده میکردند. به این شکل که در فصول مختلف، هوا یا آب را از خاک عبور میدادند تا دمای محیط و آب مصرفیشون رو تعدیل کنند.
همیشه یادم میاد برام سوال بوده که چرا در مراسم تشییع، میگویند خاک سرد میکنه! البته قبول نداشتم اما حالا به شکل علمی میفهمم. متوجه شدهام وقتی سر مزار عزیزانمون میریم، گردوغبار خاک و بوی اون در هوا پخشه و ما استشمام میکنیم. بعضا با دستزدن به خاک و بر سر کوبیدن، لمسش میکنیم. اینطوری انرژیش به ما انتقال پیدا میکنه و بدنمون به حالت تعادل دمایی میرسه. سرد نمیشیم و هیچوقت عزیزمون رو فراموش نمیکنیم ولی التهاب بدنی که از این داغ، پر از حرارته، با دست زدن به خاک، التیام پیدا میکنه. بههمین خاطر جزع و فزعمون کم میشه. بیتفاوت نمیشیم اما به حالت تعادل میرسیم. من همیشه عاشق آسمان بوده و هستم ولی فکر میکنم، جدیدا یک رقیب براش پیدا شده! و اون هم خاکه. خاک مظلوم، که سرشار از نعمت، برکت و قدرت زایندگیه.
روز جهانی خاک، برای حفظ زمین و بقای انسانها، گرامی
موضوعات مرتبط: طبیعت و محیط زیست، دلنوشته [ یکشنبه ۱۴ آذر ۱۴۰۰ ] [ 19:44 ] [ مینا ]
مادربزرگم وقتی میخواست چیزی بدوزه، صدا میزد: "مینا ننه! بیا این سوزن رو برام نخ کن". مینشستم کنارش یه بار، دو بار، پنج بار، ...، هی سوزن رو نخ میکردم، میدادم دستش تا دوخت و دوزش تموم بشه. رفتارم جوری بود که فکر کنه جز این، هیچ کار دیگهای ندارم تا احساس نکنه که مزاحم منه. او هم آنچنان آروم درز و دورز لباسهاش رو میگرفت که میفهمیدم موفق شدهام. یک بار خیلی اتفاقی توی یه فروشگاه، این سوزن_نخ_کُن رو پیدا کردم و بیمعطلی خریدم.
مارک آلمان روش حک شده بود. مطمئن شدم چیز خوبیه. عجله داشتم برسم خونه، وقتی میدم بهش، عکسالعملش رو ببینم. تا دید، انگار دنیا رو بهش داده باشم. از خوشحالی مرتب میگفت: "ننه دستت درد نکنه، خیر ببینی از جوونیت. زحمت کشیدی، چه چیز خوبی ...". خیلی خوشش اومده بود و مدام ازم تشکر میکرد. کلافه بود که نکنه یه وقت خراب بشه ولی من مطمئنش کردم که: "هیچ اتفاقی براش نمیافته. راحت و بدون دغدغه ازش استفاده کن." از اون به بعد دیگه راحت شده بود. هر زمانی که دلش میخواست مهم نبود که من باشم یا نه، برای خودش خیاطی میکرد. متوجه شدم اینطور نبوده که ناراحت نباشه، قلبا اذیت میشده از اینکه برای این کار، مزاحم کسی بشه.
خدابیامرز، وقتی از دنیا رفت، مامان، سوزن_نخ_کُن رو داد به خودم. خیلی غصهدار شدم ولی گفت این یادگاری تو به خانم بوده و حالا یادگاری خودش به توئه. بهتره پیشت بمونه تا همیشه به یادش باشی. چه حیف که آدمها میروند و وسایل، همیشه هستند. اما مهم، درک متقابل و محبت به همدیگه است که هیچوقت از خاطر نمیره. این موضوع، مستقل از سنه. هروقت به سوزن_نخ_کُن نگاه میکنم، میبینم که به چه سادگی میشه با یک جمله محبتآمیز یا یک هدیه کوچک، به طرف مقابل نشون داد که چقدر به فکرشیم، دغدغههاش برامون مهمه و براش ارزش قائلیم.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰ ] [ 12:5 ] [ مینا ]
ما برای پیش بردن زندگی سالم و پربار، نیاز به شعور اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی داریم. چه دارای تحصیلات عالیه باشیم، چه بیسواد. اگر صاحب همه آنها باشی، فبهالمراد وگرنه باید تلاش کنی که اگر فاقد هرکدام از موارد هستی، آن را تقویت کرده تا کامل شوی. با این احوال، فقط نداشتن شعور اجتماعیست که باعث عقبگرد ما میشود و در موارد دیگر این اتفاق نمیافتد. ممکنست در نبودشان کمی اذیت شویم ولی همهچیز را از دست نمیدهیم.
کسی که از شعور اجتماعی بهره برده، میداند که آن را چطور سرلوحه زندگی خود قرار دهد. حالا میرویم سراغ افرادی که فاقد آن هستند. توانمندی لازم برای انجام کامل امور زندگی را ندارند و اگر در کسی مشاهده کنند، هرچقدر شده او را اذیت کرده، برایش مشکلآفرین میشوند. تا جایی پیش میروند که فقط توان معاشرت با چند نفر محدود را در اطراف خود دارند و حتما باید تعدادی را حذف کنند تا افراد جدیدی به زندگیشان وارد شود. چطور؟ با داشتن کبر، غرور، خودخواهی، خودپسندی، خودبینی، ...، که در رأس آن توهم در داشتنِ فهم بالای خود و نبودِ آن شعور در دیگران است، جلو رفته به جایی میرسند که دیگر، فکر میکنند همین درست است و بس. باید تا آنجا که میشود با آنها صبوری کرد. اما تنها چاره کار برای مصلحتاندیشی، مدتی شبیهشدن به خود آنهاست. آنگاه میبینی که در طرفهالعینی فرار را بر قرار ترجیح میدهند. چراکه تحملش برایشان سخت است. حتی طاقت آینهای که روبرویشان قرار گرفته تا خود را ببینند را ندارند. حالا به صلاحدید موقعیت خود هرطور بتوانند، اما این فرار رو به جلو نیست، بلکه عقبگرد است.
تا کی میتوانند اینچنین ادامه دهند؟ ولی به آن فکر نمیکنند. وقتی تنها شدند و همه چیز را از دست دادند، فقط به دلداری دادن خودشان سرگرم میشوند و زمین و زمان را تا میتوانند محکوم کرده، یکتنه به قاضی میروند. به نظر من، این بیماری از یک ویروس کوچک کووید 19، خطرناکتر است. کرونا را مهم میدانیم و آنقدر مبارزه میکنیم تا شکستش دهیم، اما این میکروبهای وحشتناک اخلاقی_رفتاری که دیده نمیشوند را اهمیتی نمیدهیم. چه بیسواد باشیم، چه دارای یک دوجین مدرک تحصیلات عالیه! خواندن یک اتاق کتاب و ساعتها ملاقات با مشاورهای جورواجور، چه سود؟ تجربه نشان داده تا کسی خود به داد خودش نرسد، الباقی اتلاف وقت است. اما، زندگی هدیهای است که یک بار به هرکس عطا میشود.
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ دوشنبه ۱ آذر ۱۴۰۰ ] [ 9:40 ] [ مینا ]
عوامفریبی مریضیایه که اگر بهش مبتلا بشی، غیر از دروغ، معضلات وحشتناک دیگری رو به همراهش میاره، که نمیتونی راحت از شرش خلاص بشی.
گفت: "یادته وقتی موبایل اومد تا نون خشکیها هم دستشون بود؟ میخندیدیم و میگفتیم: تا این حد واجبه!" و ادامه داد که: "هر وسیلهای، به دست مردم رسید باید استفاده ازش فرهنگسازی بشه. از حق نگذریم، از تلفن ثابت خیلی بهتر بود، اما این هم مثل بقیه چیزها که مردم نمیدونند موارد استفادهاش چه جوریه، معضلهایی مانند دروغ و در دسترس نبودن، با خودش به همراه آورد. فقط نفعش به مخابرات رسید. من مخالفش نبودم ولی خیلی احساس نمیکردم که بهش نیاز دارم. چون مثل قدیمیها، قبل از اینکه از خونه بیرون برم، هر کاری که داشتم، انجام میدادم و با دیگران هماهنگیهای لازم رو به عمل میآوردم. چند بار، احتیاج خیلی ضروری بهش پیدا کردم. توی مطب پزشک یا خیابان. اگر به کیوسک تلفنی دسترسی نداشتم، افرادی که دوروبرم بودند کمک کردند تا بحرانی که برام پیش اومده بود، حل بشه. به خاطر همین گفتم تهیهاش بد نیست. برای یه وقتی که بهش نیاز پیدا میکنم، خوبه. اما چطوری؟ مدتی گذشت. یه روز شوهرم گفت: "تعداد زیادی سیمکارت خریدهام." تعجبزده نگاهش کردم و فکر کردم همه کارهاش رو از من پنهون میکنه، چطور این رو داره میگه؟! که بلافاصله گفت: "همکارها که خریدند، من هم گفتم تعدادی بخرم که چندتاش رو هم به نام تو گرفتم." ذوق کردم، اما بعدش گفت: "فردا باید باهام بیای. پیش شماره 0911 است و چون شمارهاش رونده دوستم خواسته، باید بریم به نامش بزنم." که یکهو لبخند روی لبهام خشکید. به روی خودم نیاوردم و طوری رفتار کردم که متوجه کلافگیم نشه. از رفتن به چنین جاهایی خوشم نمیاومد و تا اون زمان هم نرفته بودم. صبح، وقتی بچهها راهی مدرسه شدند، ما هم حرکت کردیم. محضر، در یکی از شهرهای اطراف تهران بود. وقتی رسیدیم، شوهرم با لبخندی، مسخرهآمیز گفت: "این دوست نداره بیاد توی این دفتر." برخلاف تصورم، دوستش بلافاصله من رو به خونهاش که نزدیک آنجا بود، برد و از همسرش خواست که از من پذیرایی کنه و خودش هم رفت. وقتی برگشت گفت: "با محضردار هماهنگ کردهام که اجازه بدهد دفتر را بیاورم توی ماشین تا شما راحت باشید." که هیچوقت این لطفش رو فراموش نمیکنم. بعد از امضا، امیدم به یأس تبدیل شد و مطمئن شدم که دیگه هیچوقت، صاحب موبایل نمیشم. بعد از مدتی، تصمیم گرفتم هرطوری هست برای بچههام سیمکارت و گوشی تهیه کنم، تا راحتتر بتونند با دوستاشون در تماس و من هم گاهگداری ازشون باخبر باشم که کمی دلشورههام کاهش پیدا کنه. شخصیتم اجازه نمیداد تا ابراز کنم چنین وسیلهای موردنیازمه. طوری رفتار میکردم که به فکرشون خطور نمیکرد، که من موبایل ندارم. میگفتم باید چشمه بجوشه ولی یک نفر بهم گفت که بنشین تا بجوشه! حالا بیشتر از دو دهه است میبینم شده مثل مسواک واجب در دست همه و من همچنان فاقد اون. اگر در فروشگاهی یا جایی ازم بخواهند که شماره بهشون بدم، وقتی میگم ندارم با تعجب و حالتی ناباورانه بهم نگاه میکنند. متاسفانه چند سالیه تلفن ثابت خراب و دوباره خریداری هم نشده و من اگر بخوام از اطرافیانم برام تماسی رو برقرار کنند، از طرف دیگران مورد شماتت قرار میگیرم. البته به انگشتهای دست هم در سال نمیرسه که حالا هم به صفر رسیده. چرا باید شماتت بشم؟ این چیزی بود که برام رقم زده شد، من نخواستم. سعی میکنم کارهام رو یه جوری پیش ببرم. تا حالا که گذشته، از این به بعد هم میگذره. در تنگنا قراردادنهای اینچنینی، چه بد، که در زمان مناسب نباشد. قلب و مغز، نقش خودش را خیلی خوب و بهموقع، ایفا میکند، تا دست کسی که عوامفریب است، بهراحتی رو شود. اما متاسفانه، بیاختیار است. وقتی فهمیده میشود که دیگر کار، از کار گذشته و روغن ریخته دیگر باز به ظرف برنمیگردد."
بخشی از کتابم "برده قبالهدار"، تقدیم به بانوان نجیب و رنجدیده میهنم که با عزت نفسی قابلتقدیر، به جنگ جهل میروند.
خانم نسیم: "سلام جالب بود ولی خیلی ساله که سیمکارت های همراه اول و ایرانسل قیمتشون خیلی کم شده. خانمها هم که دیگه منتظر کسی نمی مونند مردها کاری براشون کنند. یه سیمکارت ۴۰ هزارتومانی خریدنش غصه نداره. با احترام" سلام ممنونم که به وب من سر زدی و نظر دادی. خصوصی بود ولی من واجب دونستم که جواب شما رو بدم و مجبور شدم اینجا بنویسم. یا من پستم رو بد نوشتم و مفهوم رو نرسوندم، یا شما متوجه اصل قضیه نشدهاید. قهرمان داستان، متولد دهه بیست بوده. اگر شما متولد همون دهه هستی که میدونی زنهای اون دوره، چطور بوده و هستند و چگونه زندگی میکردند. اگر هم متولد دهههای جدید هستی بهت حق میدم که متوجه قضیه نشی. قهرمان داستان، درآمد نداشته و شخصی هم نبوده که حتی از پدرش بخواد پول طلب کنه، چه برسه به شوهرش. شما بگو سیمکارت یک قرون! میدونی یک قرون چیه؟ ممکنه توی ذهنت پیش بیاد که باز هم غیرممکنه، اما توجه داشته باش که در هر دورهای که هستی، باید آدمها رو طبقهبندی کنی. امیدوارم جوابم رو ببینی، برات آرزوی سلامتی میکنم.
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ دوشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۰ ] [ 21:38 ] [ مینا ]
در طول زندگی روی صندلیهای زیادی مینشینیم که هرکدوم حس مخصوص به خودشون رو به ما انتقال میدهند. صندلی خونه، آرامش و آسایش؛ صندلی اداره، کار و خستگی؛ صندلی مجلس عروسی، شادی؛ صندلی مهمانی، همنشینی با دوستان؛ صندلی مطب پزشک، دلهره و انتظار؛ صندلی بانک، احتمالا امید به دریافت پول؛ صندلی پارک، تقویت روحیه از گفتگویی گرم با یک دوست صمیمی؛ صندلی مدرسه، شادی و هیجان؛ صندلی جلسه امتحان، اضطراب و بلاتکلیفی؛ صندلی دانشگاه، رسیدن به آیندهای روشن؛ صندلی هواپیما و قطار، حس خوشایند سفری شیرین؛ صندلی ریاست، حس عجیبی که فقط صاحبانش تجربهاش میکنند، ... .
برای من دو تا صندلی، توی زندگی خیلی حائز اهمیته. اولی، صندلی مدرسه است که فقط عشق رو بهم هدیه داد. اما، دومی صندلی دندانپزشکی، محلی برای ترس و وحشت! تا حالا، هیچکس رو ندیدهام که به اندازه من، روی این صندلی دوم نشسته باشه، ولی چرا هنوز عادت نکردهام، نمیدونم! توی مطب دندانپزشک، هر دقیقه انتظارش، انگار یک ساعت طول میکشه. صدای دستگاه و بوی دارو، حال بدم رو به اوج خودش میرسونه. از سردرد و حالت تهوع تا حس فلجشدن عمومی بدنم، همه رو یکجا تجربه میکنم. تنها چیزی که از خدا میخوام اینه که ترمیم دندانم زودتر تموم بشه و من عین یه زندانی از مطب فرار کنم و تا جاییکه نفس دارم بدوم. راست گفتهاند که ترس، برادر مرگه. من هر بار، از ترس، دقیقا مرگ رو تجربه میکنم. حالا دیگه با اینهمه تجربه حس مرگ، جوری شدهام که اگر عزرائیل بیاد سراغم هم نمیترسم.
قدیمها وقتی میخواستم بچههام رو ببرم دکتر، این حالت، ده برابر شدت میگرفت. برای همین، اگر دکتر میگفت: "خانم، دندانهاش سه جلسه کار میبره"، میگفتم: "نمیشه همه رو همین الان درست کنید؟!" خوب که فکر میکنم میبینم درسته من میترسیدم، اما، شاید اونها خیلی هم ناراحت نمیشدند. پس این چه حرفی بود که به دکتر میزدم؟! البته که دکتر همیشه لبخندی میزد و مداوا رو مطابق با برنامه خودش پیش میبرد. اما یک صندلی هست که هیچکس اون رو فراموش نمیکنه و از همه مهمتره. زمانیکه مینشینی روش تا زندگی آیندهات رو رقم بزنی. یه جورایی میخوای شاد باشی اما ترس، دلهره، اضطراب و هیجان، همهشون ریز و درشت میریزند سرت و یک استرس شدید رو برات بهوجود میآورند. لحظهای که زندگیت دگرگون میشه و سرنوشتت خوب یا بد رقم میخوره، ولی تو بیخبر از همه اونها تن به قضا میدی و میگذاری زمان برات تصمیم بگیره. با تمام افکار درست و غلطی که توی ذهنت بوده تا به این نقطه برسی، باز نمیدونی چی پیش میاد. فقط باید خودت رو دلداری بدی، امیدت به خدا باشه و همه چیز رو بهش بسپری تا انشالله زندگی برات بهخوبی پیش بره. چراکه فقط اوست که عالم به همه چیز و مسبّب الاسبابه.
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۰ ] [ 21:45 ] [ مینا ]
افطاری که میدادم با بودن مامان، غصهای نداشتم. برای تزئین غذاهایی که درست کرده بودم، خیلی بهم کمک میکرد؛ شلهزرد، شیربرنج، حلوا، آش، مرصعپلو، ...، کارش بینظیر بود. با ظرافت و سلیقه خاص خودش، روی آش رو با نعنا، حلوا رو با پودر نارگیل، شلهزرد و شیربرنج رو با دارچین و زعفران، (از اسامی ائمه گرفته تا انواع گل با سر دو انگشت و حرکت دست)، تزئین میکرد. وقتی مهمانها سر سفره مینشستند با اینکه بهخاطر روزه، حال و حوصله نداشتند اما، با دیدن تزئینات، سر شوق میاومدند و احسنت و آفرینها بود که تقدیمم میکردند. من هم ژستی میگرفتم و یک نگاهی به مامان که لبخندی گوشه لبش بود، میانداختم. بدون اینکه به رو بیارم که من انجام ندادهام، از مهمانها تشکر میکردم.
حرکت چرخشی دستهای مامان رو در حال انداختن گل، هیچوقت یادم نمیره. حلوا، خودش از بس در مراسم عزاداری بوده، انرژی منفی داره چه برسه که ساده هم سرو بشه. اما، زیبایی هنر مامان، اون رو به جذابترین بخش سفره تبدیل میکرد. برام همیشه جالب بود، نقشی رو با مهارت روی ظرف حلوا میانداخت که به جرات میتونم بگم هیچجا ندیدهام. بعدها که شابلون اومد، کار رو برای همه آسون کرد، ولی، باز فاقد زیباییه. کاش خدابیامرز!، بود و میدید هنری که داشت و اون رو معمولی به حساب میآورد، چند سالیه که به نقاشی با شن روی شیشه شناخته شده. خوشبختانه دخترم، با نگاه کردن به کارش، ازش یاد گرفته. هرچند که میگه من به اندازه مامان بدری، کارم زیبا نیست. اما، خوشحالم که اون رو دارم که برام نقش بندازه و یاد و خاطره مامان رو برام زنده نگهداره.
پدر! در سالگرد فوتت این پست رو تقدیمت میکنم؛ خوش به حالت که همسری به این زیبایی و هنرمندی داشتی، که با استعداد ذاتی خودش، آموزگار همه بود بدون اینکه از کسی آموخته باشد. اعلی علّیّین جایگاهتون
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ شنبه ۸ آبان ۱۴۰۰ ] [ 13:45 ] [ مینا ]
محمدمهدی پرندهها رو خیلی دوست داره ولی از اونجایی که نمیخواد اونها رو در قفس نگه داره، شانسش زده، گربهها به حیاط خونهاش هیچ راهی ندارند که وارد بشوند، برای همین پر از پرندگان جورواجوره که هر گوشه و کناری رو پیدا میکنند لانه میسازند و برای خودشون به آسودگی زندگی میکنند. اما از همهشون بیشتر، مرغ مینا، به چشم میخوره. تازگیها براشون یه جایگاهی که دونههاشون رو بگذاره، به دیوار حیاط وصل کرده. براشون دونه میریزه تا روی تخته چوبی بایستند و غذا بخورند. مرغ مینا، پرنده جالبیه. از خانواده سارهاست و 35 گونه از این پرنده وجود داره. مینا یک نام هندی است که به باقی زبانها راه یافته. این پرندگان به صورت جمعی و بیشتر در مناطق دشتی با درختهای پراکنده، زندگی میکنند. پاهای محکمی دارند، به رنگهای متفاوتی و عموما تیره، دیده میشوند و از همه نوع دانه، میوه و حشرات ریز تغذیه میکنند. مرغ مینا، جثه کوچکی دارد و در هر حفره و درز دیواری خانه میسازد. هرچه سنش بالاتر برود رنگ زردِ دور چشمش بزرگتر و پرچینوچروکتر میشود. طول عمرش بین 12 تا 25 سال است ولی برخی گونههای آن در حال انقراض هستند. این پرنده، تنها در فاصله یکسالگی توانایی بالایی در یادگیری دارد و بعد از آن، قدرت یادگیریاش به شدت کاهش مییابد. بعضی از انواع مینا، بسیار باهوشند و توانایی تقلید و تکرار صدای انسان را دارند و اگر اسیر شده و تعلیم ببینند، به خوبی صحبت میکنند. نوع نر این پرنده، درون دهانش سیاهرنگ است و در تقلید انواع صداها، بسیار قویتر است. کاش محمدمهدی باهاشون حرف بزنه، شاید از تیرهای باشند که بتونند صداش رو تقلید کنند و حرف بزنند. قدیمیها میگفتند اگر پرنده بیاد و در خونه لونه کنه، خوشیُمنه.
موضوعات مرتبط: طبیعت و محیط زیست، دلنوشته [ پنجشنبه ۸ مهر ۱۴۰۰ ] [ 19:23 ] [ مینا ]
وقتی که سرماخوردگی توی خونه میپیچید، طبیعتا با پخت آش و سوپ، سعی میکردم که با بیماری مقابله کنم ولی من علاوه بر اینها، برای بچهها گوشت شیشهای هم درست میکردم. گوشت گوسفتد رو با نمک و کمی پیاز، توی یک شیشه خالی میریختم، میگذاشتم توی یک قابلمه پر از آب روی شعله گاز. البته باید گوشت هم تازه باشه تا اثربخشیاش بیشتر بشه و هم مقدارش کم، چون اگر شیشه رو پر کنیم، جایی برای مقدار آبی که ازش بیرون میاد نداره. قابلمهای که انتخاب میکنیم باید جوری باشه که در زمان پخت، آب آن تمام نشود. چون اگر بخواهیم، وسط کار، آب اضافه کنیم، شیشه سرد و گرم شده و میشکند. به همین خاطر، تا آخر زمان، آب قابلمه نباید به طور کلی، تبخیر شود. با به جوش آمدن آب و حرارت شدید، اون گوشت، خودش به خودش، آب میانداخت و درنهایت میپخت. در حقیقت عصاره گوشت که خاصیت زیادی داره، خارج میشد. دیگه آب اضافه توش نبود که خاصیت خودش رو به اون شکل واقعی نداشته باشه. در زمان سرو، با کمی جعفری خردشده که خونسازه، بهشون میدادم که خیلی سریع اثرش رو نشون میداد. بعضی مواقع، که میلشون میکشید با برنجی که کته شده و کمی کره، سرو میکردم. این کار باعث میشه ضعف ناشی از بیماری، به خوبی برطرف بشه، البته بنا به دلخواه، میشه از هویج پخته شده هم در این مرحله، کمک گرفت. چون روزهای اول به خاطر تب و التهاب بینی، باید از خوردن ویتامین C، پرهیز کرد، گوشت شیشهای بهترین غذاست تا کمکم بیحالیها برطرف بشه و در روزهای بعد، با آب پرتقال، لیموشیرین و لیموترش تازهای که به سوپ و آش زده میشه، به جنگ با سرماخوردگی رفت. غذاهای ملین و خوبی که کمک میکنند به برطرف شدن گلودرد و سنگینی بدن که ناشی از آنفلوانزاست. سرماخوردگی در عین حال که یک بیماری ساده است ولی بسیار مرموز که اگر با دارو و غذا، خوب به آن رسیدگی نشود، ممکنست در آینده، باعث بروز خیلی از مریضیها شود.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره، تغذیه [ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰ ] [ 12:25 ] [ مینا ]
حکومتها هرکدام بر روال منافع خودشان رفتار میکنند، اما ما که نسل در نسل جابهجا میشویم، باید مراقب باشیم که در بند باورهای یک حکومت که لزوما به مصلحت و منفعت ما نیست، اسیر نشویم. باید با تفکر عمیق در مورد اعتقادات دینی و اخلاقیات، روش صحیح زندگی را بیابیم. من به پدرم بهخاطر بینش و عملکرد شایسته و داشتن ایمانی محکم و قوی، که در حکومتهای مختلف زیست اما بر ریشه عقاید خودش پایبند و مستقل ماند، افتخار میکنم. خوشحالم که در چنین خانوادهای بزرگ شدم. پدرم! روحت شاد، اعلی علّیّین جایگاهت.
ماه در میاد كه چی بشه نمیدونه تو هستی عجب حكایتی شده یه ماه میخواستم كه دارم
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ سه شنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰ ] [ 13:32 ] [ مینا ]
دهه اخیر، میبینی انگار زندگی، جای خودش را به مرگ داده. مرتبا باید شاهد ازدسترفتن عزیزانی باشیم که ناگهان ما را ترک میکنند. تصورش هم هولناک است. جنگی نیست، اما، پرپرشدن بیدلیل جوانان، انگیزه برای زندگی را از همه گرفته. مطمئنا آیندگان با خواندن تاریخ، بیدرنگ خواهند گفت در آن زمان چه مردمانی زندگی میکردند و برای ادامهدادن، دارای چه صبر و تحملی بودند! آنچنان مرگ با زندگیمان مأنوس شده که دیگر هیچکس هولوهراسی از آن ندارد و بهراحتی دربارهاش گفتگو میشود. من که درحقیقت، مثل روبات شدهام؛ فاقد هر روح و احساسی، فقط داشتن حرکتی بیهوده و دیگر هیچ. دلم میخواهد بگویم: "سهراب عزیز! شقایق چه باشه چه نباشه، برای زندگی کردن، دیگه انگیزهای وجود نداره. نه به نسلهای گذشته که نمیدونستند مرگ چیه، نه به امروز که هر روز باید شاهد رفتن یک عزیز باشیم."
بالاترین ناباوری، مرگ است در عرصه پیکارمان با مرگ، تدبیری نمیدانیم وقتی شبیخون میزند، ناچار در بهت، در ناباوری، خاموش میمانیم
فریدون مشیری
فریدریش ویلهِلم نیچه؛ فیلسوف و جامعهشناس بزرگ آلمانی به چشم عوام، احساسات والا و سخاوتمندانه، فاقدِ فایده عملی و درنتیجه، به دور از واقعیت است. آدمهای حقیر، آدم نجیب و بزرگمنش را دیوانه میپندارند، چون او سرشتِ نامعقولتری دارد. کشش انسانهای برتر به طرف چیزهای استثنائی است، چیزهایی که هیچ جذابیتی برای سایر مردم ندارد.
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ جمعه ۲۹ مرداد ۱۴۰۰ ] [ 14:12 ] [ مینا ]
صبح با صداى آبپاشى كه به آب حوض برخورد میكرد، از خواب میپريدم. سرم رو از روی بالش بلند میکردم و از لابهلای نردههای ایوان با چشمانى كه دلشان نمىخواست باز بشوند، میديدم كه با دقت هرچه تمامتر، گلها آبيارى میشوند. بعد نوبت میرسيد به قيچى باغبانى. صداى تقتقش هنوز توی گوشمه كه بوتههاى گل رز را هرس میكرد. آخر سر، چند شاخه از آن رزهاى رنگارنگ چيده میشدند تا هم توى گرماى ظهر تابستان، ديرتر پلاسيده بشوند و هم با زيبایی خاصى كه دارند، فضاى خانه را زيباتر كنند. بعد با سروصدایی كه بهخاطر شستن حياط ايجاد میشد و بازشدن فواره، که به خنکشدن بيشتر هوا كمک كند، تراژدى به اوج خودش میرسيد (آخه دلم میخواست صبحها بيشتر بخوابم!). ديگه كاملا خواب از سرم میپريد و بهجاى غلتيدن توی رختخواب، ترجيح میدادم بلند بشم.
روز جديد شروع شده بود و با خودش اتفاقات جورواجور را بههمراه مىآورد. وقتى براى خوردن صبحانه سر سفره میرفتم، بوى گلهاى یاس رازقى كنار نان تازه، كه عطر دلنشينى را توی هوا پخش میكرد، باعث میشد تا سرحال بيام، كلافگی يادم بره و كمى آرام بشوم. يادش بهخير. خدايا! اگه میدونستم اين كلافهشدنهاى به قول خودم تراژدى!، روزى روزگارى تبديل به حسرت میشوند، اتفاقاتى كه ديگه تجربه كردنشون غيرممكن و محاله، اينقدر ناراحت نمیشدم و برعكس، از آنها استقبال هم میكردم. شايد فكر كنيد كه من از آن دسته آدمهایی هستم كه توی گذشته زندگى میكنند. اما نه، فرصتهاى خوب را در زمان حال ازدستدادن، دلتنگىهاى عجيبى را در زمان آينده پديد میآورد. دلم براى خيلى چيزها تنگ شده، ولى افسوس!!!
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ شنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۰ ] [ 11:16 ] [ مینا ]
هوای پاک که وجود نداره. تنها چیزی که برای زندگی کردن مردم هست، آب و برقه. اون هم که به مرور سالها، ریزریز ازمون گرفتید که تا به امروز هم بهطور کامل. حرف از مجانی شدن آب و برق زده شد. خوشبختانه تنها کاری بود که خوب بهش عمل شد! وقتی هیچکدوم رو نداریم، خودبهخود برامون مجانی میشه دیگه! اونهم نه در زمستان، وسط گرمای طاقتفرسای تیرماه! کرونا هم حتی به شما نگاه نکرد، وای به خدا، درحالیکه گوشهگوشه کشور از این بلای خانمانسوز در امان نبود. مثلا خود من، کرونا، دوازده نفر از اقوامم رو گرفت، ولی شما چی؟! روزبهروز حالتون خوشتر و روزگار به کامتون. مردم دوران سخت بسیار دیدهاند ولی فکر نمیکنم به سختی روزگاری که ما گذراندهایم، بوده باشد. صد رحمت به فرعون که نُه بلا بر مردمش فرودآورد. بلاهای شما از نههزار هم فراتر رفت، شمردنی نیست. کوچکترین امکاناتی که آدمها میتوانند داشته باشند هم ازشون گرفته شد. خوشبختانه مرگ نزدیکه. لاجرم مرگ را میچشیم و هیچ نفسی نمیتونه ازش بگریزه. حتی شما!
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی [ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰ ] [ 11:7 ] [ مینا ]
قدیمیا در مورد مسألهای که مطمئن نبودند، میگفتند "هندوانه دربسته" است. ریسکه، معلوم نیست وقتی که قاچش بزنی توش چی باشه. همیشه میگفتم خب درسته، بدیهیه. ولی امروز واقعا با تمام وجود به این حرفشون پی بردم. هندوانهای که پیک میوهفروش برام آورد، تقریبا پوستش زرد بود. شکل بدقوارهای داشت و خلاصه اصلا خوشگل نبود. توی دلم گفتم حالا که فروشنده انتخاب کرده، روم نمیشه بگم این رو نمیخوام، معلوم نیست توش چی باشه. اما وقتی بازش کردم پوستش از پوست پرتقال هم نازکتر بود. تقریبا میتونم بگم هسته نداشت. از فیبر بسیار بالایی برخوردار و شیرین بود عین قند. رنگش رو هم که ملاحظه میکنید، قرمز خوشرنگ. هندوانهای از همه جهات کامل. همه خصوصیات یک میوه خوب رو داشت. دیدم واقعا راست میگفتند. وقتی هندوانه رو قاچ میزنی دو حالت بیشتر نداره یا خیلی عالیه یا معمولیه و چنگی به دل نمیزنه.
قضاوتکردن هم در هر مسألهای بدون علم به اون، اصلا درست نیست. از ظاهر هیچ چیزی نباید در مورد باطنش صحبت کرد. چه خوب میشد توی زندگی، وقتی هندوانهمون رو باز میکردیم، همیشه حالت اول رو مشاهده میکردیم. ولی خب همیشه اینطوری نیست. جای بچههام رو خیلی خالی کردم، مخصوصا محمدمهدی رو که با ولع خاصی هندوانه میخورد. حتی تخمههاش رو دور نمیریخت و آنها را کاملا میجوید، اینکه دیگه هسته هم نداشت. با اینکه خیلی کیف کرده بودم اما به دلم ننشست! به نظرم، گفتههای قدیمیها، همه، رو باید با طلا نوشت و به درودیوار آویزون کرد. تمامش پر از پند و اندرزه. هرکی اونها رو آویزه گوشش کنه مطمئنا در زندگی، موفق خواهد بود.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره، تغذیه [ پنجشنبه ۳ تیر ۱۴۰۰ ] [ 10:55 ] [ مینا ]
دنیای خدا بسیار بینظیر، قشنگ و زیباست. اما با وجود آدمهاست که هیجانانگیز میشه. مثلا دیدهاید وقتی چند روز رو در طبیعت زیبا میگذرونی بالاخره حوصلهات سر میره، دوست داری که به میان مردم برگردی یا وارد گفتگو و چالش با آدمها بشوی؟ وقتی فکر کنی میبینی این جالببودن انسانهاست که دنیا رو جذابتر کرده. آدمهای مختلف. یکی شیرین مثل قند، یکی معصوم به زلالی آب. آدمهای هنرمند، کسانی که با دانششون زندگی رو متحول میکنند، افرادی که از ذات پاک و انرژی مثبتشون آرامش میگیری. آدمهایی که بسیار پویایند و دغدغهشون، ازخودگذشتگی و کمکرسانی به دیگرانه.
خب، در نقطه مقابل، کسانی هم هستند که آدم دوست نداره حتی ازشون حرفی بزنه. اما اونها هم به نظرم جالبند. اینکه چطور میتونند غیر از خودشون، کسی رو قبول نداشته باشند و برای هیچ نفسی احترامی قائل نشوند! انگار یکی اسلحه گذاشته روی شقیقهشون که نادانیشون رو به همه دنیا اثبات کنند. طبیعت خدا جالبه. اونجا هم تنوع رو میبینی، اما انسان ناطق چیز دیگری است. در تکتک آدمها میتونی وجود خدا رو حس کنی. هرکسی آینه تمامنمای ذات یگانه است. فقط کافیه بهش فکر و از هر جهت تجزیه و تحلیلش کنی، تا به قدرت خالق پی ببری. خلاصه، مجموعه دیدنی و بینظیریه. قبول کنید که خودش بیشترین لذت رو از این خلقت میبره برای همین هم همچنان ادامهاش میده.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی [ شنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۰ ] [ 21:30 ] [ مینا ]
وقتی بین مردم، بحث سیاست پیش میآید، هیچکس را شبیه به خودم ندیدهام. همه از دولتمردان و سران حاکم، حرف میزنند اما من از کسانی صحبت میکنم که عموم مردم، آنها را با صفت "بادمجان دور قابچین" میشناسند که در اطرافمان هم تعدادشان کم نیست. در زندگی آموختم که هیچوقت در مورد سیاسیون بدگویی نکنم و فقط دعا کنم که اگر به نفع مردم و پیشرفت کشور، کاری انجام میدهند خداوند طول عمر و برکت نثارشان کند و اعلیعلّیّین جایگاهشان باشد، اما اگر غیر از ایناند ... .
وقتی رأی نمیدهم، از یک طرف شناسنامه قشنگم را، که اولین هدیه پدرومادرم به من است، خط خطی نمیکنم و تمیز نگهش میدارم و از طرف دیگر مدیون مردم مملکتم با عملکردهای اشتباه سیاستمداران نمیشوم. همیشه از بادمجان دور قابچینهایی گفتهام و رنج کشیدهام که تبعیض، بیعدالتی، ظلم، فساد، جنایت و خیانت را دیدهاند؛ اما چون منافعشان در خطر است، یا اینکه به حدی متعصباند که نمیتوانند حقایق را ببینند، یا خودشان را به خواب زدهاند؛ همواره عملکردشان غیر از چیزی بوده که باید باشد و بعضا به طرفداریهای نابخردانهشان ادامه دادهاند. این افراد، با اینکه همیشه در صف اول مساجد حضور داشتهاند، در طی سالها بزرگترین ضربه را به جامعه زدهاند و به طرز عجیبی، حزب بادند. به قولی، "یک سور زدهاند به آفتابپرست". در زمان مقتضی، آنچنان رنگ عوض میکنند و به شکل دیگری درمیآیند که حیرت آدم را برمیانگیزند. چهبسا که آفتابپرست، برای زنده ماندن فریب میدهد، اما فریبکاری این اشخاص برای ... . در زمانه فعلی ما، که یکی از همان دوران بحرانی است، چون وضعیت معاش را مناسب نمیبینند، زدهاند به فاز دلسوزی برای مردم. گمان میکنند که اطرافیان، گذشته ایشان را فراموش کردهاند.
بدانید که مردم، دلسوزی شما را نیاز ندارند. آنها احتیاج به درک متقابل دارند، احترام به شخصیتشان و اینکه اگر عقیده شما مهم است، باید به عقاید و کرامت انسانی آنها هم احترام گذاشته شود. البته این دلسوزیها برای سرگرمی است و داشتن حرفی برای گفتن در جمع، و بسیار وابسته به زمانی کوتاه تا رنگی جدید و عقایدی جدیدتر؛ وگرنه هیچوقت در هیچ زمانی کسی از آنها محبت ندید که حالا انتظاری داشته باشد. بیشک میتوان گفت، این افراد کسانی هستند که با انفعالشان، سهم بزرگی در نابودی زندگی مردم و فروپاشی جامعه در طول سالیان، داشتهاند و بدانند که هیچکس از خیانتی که به کشور کردهاند، نخواهد گذشت. در این سالها سفرههای آزمون بسیاری مثل جنگ و کرونا پهن شد، اما نه عبرت گرفتند و نه خدا خواست که آنها را در شمار رنجدیدههای واقعی قرار دهد، بلکه چشمشان به حقیقت باز شود.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی [ پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۰ ] [ 10:52 ] [ مینا ]
برای سحرهای ماه رمضان یا نمازهای صبح، مادربزرگم خدابیامرز، ساعت شماطهدارش رو با طمأنینه و ظرافت خاصی (قرتقرت) کوک میکرد، میگذاشت بالای سرش، دقیقا پشت متکا. گوشهاش کمی سنگین بود، وقتی که صدای ساعت بلند میشد، تا کوکش رو ببنده، نمیدونست که تا ده تا خونه اونورتر هم از فیضش محروم نموندهاند. حالاها فهمیدهام که به سروصدا خیلی حساسم ولی اونوقتها متوجه نمیشدم که چرا فقط من معترض بودم و خواهر و برادرهام هیچی نمیگفتند. بهش میگفتم، قربونت برم این ساعت رو کوک نکن. میگفت، آخه بچهام عباس، خواب میمونه. میگفتم، من مثل برق از خواب بپرم چشمهام چپ بشه، بهتره یا حاج عباسعلی آقا (بابام) سحر، خواب بمونند؟! میگفت، هیچکدوم و بعد هم دوباره با آرامش هرچهتمامتر، کار خودش رو ادامه میداد.
یک بار انگشتم رو گذاشتم لای زنگش که ببینم میشه اینجوری جلوی صداش رو بگیرم! هنوز دردش رو حس میکنم. پارچه میپیچیدم دورش، بازش میکرد و میگفت، ننه اینجوری که صدا نمیده. اصلا ملتفت نبود چی میگم. جوونی بود و هزار درد. آنچنان خوابم میبرد که نشد یک بار زودتر بیدار شم و زنگش رو خاموش کنم. قدیمیها میدونند که چه صدایی داشت. کاش جوونهای الان هم شنیده بودند که بدونند من چی میگم. برای خودش قصهای بود. حالا که فکر میکنم، میبینم، یهجورایی چقدر شیرین بود. گاهی دلم میخواد وقتی صبح چشمهام رو باز میکنم، ببینم روی تختم توی همون اتاق بغلی اتاق مادربزرگم هستم، کنار خواهر و برادرهام. کاش ساعت شماطهدارش بهجای یک بار، بارها در روز زنگ میزد و من هیچوقت بهش اعتراضی نمیکردم!
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰ ] [ 15:51 ] [ مینا ]
فرزندان دلبندم؛ درحقیقت، عبادت، ابراز بندگی است به درگاه خداوند و شکل خاصی ندارد. به هر مدلی، با هدف رضایت خدا، میتوان آن را انجام داد. تنها آداب متداولی مثل نماز و انواع فرایض دینی عبادت نیست. کسی که جویای علم است و برای خدمت به خلق خدا، تلاش و پشتکار فراوان مبذول میدارد، خود نوعی عابد است و در درگاه خداوند از ارج و قرب بالایی برخوردار. در هر زمینه علمی که فعالیت کند و در آن خالصانه جویای تعالی باشد، درواقع، در راه تلاش برای اول شناخت خدا و بعد کمک به بندگانش قدم گذاشته است. شخصى که با اين انگيزه کار مىکند، از وقتى که وارد محل تحصيل و كار خود مىشود مثل اينست که وارد مسجد شده باشد. امیدوارم، در راهی که انتخاب کردهاید، موفق، پایدار و سربلند باشید. مطمئنا، خداوند جویندگان علم و دانش را دوست دارد و در همهحال مراقب آنهاست که دراینباره در قرآن فرمودهاند:
يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَاءُ ۚ وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا ۗ وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ سوره بقره، آیه 269 حکمت را به هرکس بخواهد میدهد، و آنکه به او حکمت داده شود، بیتردید او را خیر فراوانی دادهاند، و جز صاحبان خرد، کسی متذکر نمیشود.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی [ شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰ ] [ 11:45 ] [ مینا ]
شب جمعه خواب دیدم توی حیاط خونه پدری دارم به باغچه و گلها ورمیرم. مهدی هم یه گوشه حیاط داشت بازی میکرد. یه مرتبه مامان اومد و یه گلدون داد بهم. گفت نمیدونم این چرا برگهاش شل شده، میتونی ببینی چهاشه؟ خراب شده یا نه؟ برگ یوگا بود. همینطور که برگهای خرابش رو میکَندم، گفتم فکر نمیکنم طوریش شده باشه، بلافاصله خاک و گلدونش رو عوض کردم. گفتم این گیاه خدا، کمی نیاز به رسیدگی داشته، خراب نیست و انشالله حالش خوب میشه.
در تمام این فاصله یه حال عجیب و غریبی تمام وجودم رو گرفته بود. یه حس خوشایند، توی فضا موج میزد. با رفتن مامان یه مرتبه از خواب پریدم. اونقدر خواب شیرینی بود که حتی تکان نمیخوردم، چه برسه که از جا بلند بشم؛ نکنه که شیرینی خواب از دستم بره یا اینکه یادم بره چی دیدهام. از اینکه در دنیای واقعی بودم اصلا خوشم نیومد. همینجورکه به خوابم فکر میکردم متوجه شدم، اون حس شیرین، تقاضایی بوده که مادرم از من داشته. آخه مادرها خیلی از بچههاشون چیزی نمیخوان، مگر اینکه خودمون احساس کنیم که یه کاری نیاز دارند براشون انجام بدیم. اما وقتی ازمون بخوان خیلی زیبا و قشنگه. وقتی خواهشی از آدم دارند، انگار یه طور دیگه است، آدم دلش میخواد با تمام وجود براشون انجام بده. حیف که من از این نعمت محروم شدم. بارها توی جوونیم میشنیدم که وجود پدرومادر و کمک به اونها یه نعمتیه که نباید از دست داد. میفهمیدم ولی متوجهش نمیشدم، انگار هر چیزی باید وقتش برسه تا ملتفتش بشیم. فقط باید امیدوار باشیم که زمان رو از دست ندیم و دیر نشه.
دومین سالگرد فوت مادرمه؛ روحش شاد، اعلی علّیّین جایگاهش
بگید تا پرستو یه آهی براره؛ تو میلاد مرگم ترانه بکاره ز دلتنگیم آشیونه بسازید، واسه خاطراتم یه خونه بسازید شبای حنایی ببنده، که خون دل از رنگ چشمام نخنده! اذون کبوتر تو گوشم بگویید؛ نماز مسافر شکسته بخونید بگیرید یه مهمونی بیصدایی؛ کباب دل و شربتی از جدایی! یه آهنگ شادی بگید تا قناری برایم بخونه واسه یادگاری خدایا چه وقته جدایی و درده؛ دلم تنگ تنگه تنم سرد سرده! نگاهی که گاهی به من دل نبسته
رضا نیک فرجام
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ 17:46 ] [ مینا ]
انگار من همیشه از تکنولوژی عقبم! اون زمانها که خیلی کار داشتم، وسایل نقلیه، هم قدیمی بود و هم به تعداد کم. ایستادن توی صف اتوبوس تا یه اتوبوس خالی برسه که دیگه نگو. اما زمانیکه فعالیتم کم شد، خیلی نیازی به بیرونرفتن نداشتم و دیگه تقریبا خونهنشین شده بودم، انواع و اقسام ون، اتوبوس، ماشینهای مدل به مدل، بهخصوص با رانندههای خانم، زیاد شد.
حالا هم که زمانه داره به سمتی پیش میره که آدمها بتونند با پهپاد توی آسمون حرکت کنند. فکر کردم تا در دسترس عموم قرار بگیره که من دیگه نیستم! اما تصورش کردم و دیدم که چه خوب میشه، اینطوری دیگه روی زمین شلوغ نیست و من که دوست دارم توی خلوتی راه برم راحت میتونم برای خودم تردد کنم. باز فکر کردم این هم حتما بدیهای خودش رو داره. قربون همون موقع که شهر مظلومم تهران، بهخاطر مهاجرتهای بیرویه، اینقدر شلوغ نشده بود و ساختمانهای سربهفلککشیده، عین قارچ از زمین بیرون نیومده بود. هوا آلوده نبود و گوشه و کنار، از درختان و گیاهان، نمونهای میدیدی.
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ 14:55 ] [ مینا ]
خدا خیر بده قلب رو، وقتی از کار میافته دیگه همه چیز تموم میشه. اما مغز اینجوری نیست، به وقتش که کار نکرد برامون! وقتی هم خودش از کار بیفته که شبِ تارشه. اما همه چیز، تموم نمیشه، تازه زندگی نباتی بدن شروع میشه. از گوش نگو که دلم میخواست هیچوقت کار نکنه. وقتی چیزی نشنوی خیلی خوبه، یه مسائلی رو که قبول نداری، میشنوی و حجت بهت تموم میشه. یه چیزهایی رو هم که باب غیبت و تجسس و هزار تا مرضهای این مدلی رو باز میکنه توسط چشم و زبان، تقویت میشه.
از دست و پا چی بگم که هر کاری دلشون بخواد میکنند و هر جایی دلشون میخواد میرن. تا بتونی همه رو هندل کنی و نذاری دست و پات رو ببندند یا خیلی طول میکشه یا اصلا دیر میشه. درهرصورت مصیبت از زمانی شروع میشه که همه اعضا برای یک زندگی خوب در کنار هم چیده شدهاند اما خدایناکرده از بد روزگار، راهشون رو به غلط پیش ببرند.
چه خوب میشد به جای اینکه بگذاریم وقتمون به بطالت بگذره، فقط روی سیستم همین بدن خودمون مطالعه کنیم، مطمئنم عمرمون تموم میشه و هنوز مطالعهمون به پایان نمیرسه.
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ 13:59 ] [ مینا ]
پشت پای مسافر، برای شبهای سرد زمستون، سفرههای افطار، خلاصه همهجا جای آش رشته هست. آش سختی نیست ولی قشنگیش به رشتهاشه که پودر نشه و آش رو شفته نکنه. بههمین خاطر یه کمی در مرحله آخر، پختش سخت میشه. پدرم، خدابیامرز، همیشه میگفت: "رشتهاش باید زنده باشه". آخرش هم من نفهمیدم یعنی چی! وقتیکه فقط میگفت دست شما درد نکنه، میفهمیدم که خیلی هم آشم خوب نشده ولی وقتی خیلی تعریف میکرد و میگفت: "مینا، دستت درد نکنه، آش یعنی این، رشتهاش زنده است." متوجه میشدم که باب طبعش بوده. توی دلم میگفتم، به جون خودم، اتفاقی شده، من کار خاصی نکردهام ولی هیچی بروز نمیدادم.
قدیمیها رشته رو خودشون درست میکردند، درنتیجه خوشمزه بود و شکلش هم حفظ میشد. کشک رو هم خودشون میساییدند. نه مثل ما که هر دفعه رشته میخریم یه مدل از آب درمیاد. کشک هم از اون بدتر. خدارحمتکرده، سختگیر نبود. همه چیز رو میخورد و ایراد نمیگرفت ولی یه تعصبی به دستپخت مامان داشت که فکر میکرد، بهخصوص ماها که بچهاشایم، هم باید مثل او باشیم. این آش، بهغیر از کشک، با سرکه هم سرو میشه. تزئینات روش هم به سلیقه افراد بستگی داره. از کشک زعفرانزدهشده تا نعناع داغ، سیرداغ و پیازداغ، لوبیاچیتی و عدس پختهشده یا مایع خورش قیمه که گوشت و لپه است. هرکس یه مدل دوست داره. یکی پربنشن و سبزی یکی بالعکس. درهرصورت همه مدلش از نظر من خوشمزه است و خیلی دوستش دارم.
تقدیم به پدرم، مرحوم حاج عباسعلی خراسانچی؛ روحش شاد و یادش گرامی
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره، تغذیه [ یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ 11:10 ] [ مینا ]
کرونا، ویروس نازنینی که خودش رو بده کرد تا هم جلوی کارهای ناجور ما رو بگیره و هم دنیا رو نجات بده. اما، تنها اتفاقی که افتاد، به قول معروف، مظلوم و بیگناه، آدم بده شد! البته بیتاثیر هم نبود، اما کی میتونه حریف بعضی از ما آدمها بشه که کرونا! برخیمون موجوداتی سخت، غیرقابلتغییر، حرفنشنو، عجیب خودخواه، خودشیفته و هزاران چیز دیگه هستیم که اگر تا فردا هم بگم، تمومی نداره.
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰ ] [ 11:34 ] [ مینا ]
دو هفته مونده بود به آخر سال، یکی از بچهها گفت: "داره عید میشه و من هنوز یه سری از کارهام مونده. با اینکه خیلی دقیق برنامهریزی کرده بودم ولی چند اتلاف وقت ساده، اثر خودش رو گذاشت و باعث شد که من از کارم عقب بیفتم. دلم میخواست تا قبل از تحویل سال، همه برنامهام به نتیجه رسیده باشه و برم سراغ کارهای جدید برای سال جدید." توی دلم گفتم خدا رو شکر، وقت داره که اونور سال، لابلای کارهای جدیدش، به قبلیها هم، اورژانسی، برسه، ولی آدمی مثل من که شمارش معکوس براش شروع شده و میدونه که چند تا از کارهای مهمش هنوز مونده و وقت نداره، باید چکار کنه؟ هر لحظه ممکنست بانگ برآید که خواجه برفت
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۰ ] [ 19:37 ] [ مینا ]
سال تموم شد و با چه سرعت عجیبی. امسال آخرین سالیه که با گذشتش، قرن به پایان میرسه. عوضشدن قرن، برای خیلیها جالبه و مدام حرفش رو میزنند ولی هرچی فکر میکنم برای من جذابیتی نداره. به دو دلیل: یکی اینکه در هر سده، معمولا تاریخ تکرار میشه و جدید بودنش فقط بابت جابهجایی اعداده. مدل و شکل اتفاقاته که عوض شده، ولی اصلش همونه.
دو اینکه، زندگی در جریانه. اگر بشه کار مثبتی انجام داد تا نام و یادمون جاودانه باقی بمونه، اهمیت داره، درغیراینصورت، عوضشدن اعداد، چه فرقی میکنه؟ سالهای بعد هم ادامه همون روند قبلیمونه. شاید تنها نکته جالبش اینه که کسی بتونه بگه، زندگی در هر دو قرن رو تجربه کرده. درهرصورت، نمیشه بهش خیلی فکر کرد. چراکه درحالحاضر، به سرعت باد در حرکته تا بیای خیلی روش تمرکز کنی تموم شده. کافیه امیدوار باشی که برات خوب طی بشه.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی، فرهنگی [ یکشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۰ ] [ 10:9 ] [ مینا ]
برخلاف دو سال گذشته که معلمهای مهربون و دلسوزی داشتم، معلم کلاس سوم نه تنها مهربان نبود، بلکه بسیار خشن و بداخلاق هم بود. در خانواده و کل فامیل و دوستها، هیچجا، آدم به این بداخلاقی ندیده بودم. من که عادت کرده بودم، نمیتونستم با این حالت، کنار بیام؛ فکر میکردم همیشه همه معلمها به همان خوبی هستند. چارهای نبود، باید سال به پایان میرسید تا از این مسأله خلاص شد. بچهها رو خیلی دعوا میکرد. حتی با بداخلاقی درس میداد. حالا که فکر میکنم، میبینم مشکلی در زندگیش بوده وگرنه اینهمه خشونت، در مورد بچهای که توی سن پایینه، مفهومی نداره.
وقتی میخواست مشقها رو نگاه کنه و خط بزنه، گاهی با چنان عصبانیتی این کار رو میکرد که ورق دفترچه بچهها پاره میشد. من همیشه مراقب بودم، کاری نکنم که سرم فریاد بکشه. چون به اندازه کافی ازش میترسیدم. یک روز بچهاش رو هم با خودش آورده بود سر کلاس. بعد از ساعتی بچه خسته شد و شروع کرد به بهانهگرفتن و متعاقب آن به گریه. خودش که عصبانی بود هیچی، حالش بدتر هم شد. یکمرتبه فکری به ذهنم رسید که شاید اینجوری بچهها از دست عصبانیتش در امان بمونند. گفتم: خانم من خوراکی دارم، اجازه میدهید بدهم بهش. اینقدر بهسرعت این حرف رو زدم که فراموش کردم در زنگ تفریح، همهاش رو خوردهام! هرچی گشتم توی کیفم، دیدم بیسکویتهام نیست.
ازش اجازه گرفتم که برم از جیب پالتوم بیارم و او برخلاف میلش اجازه داد. یک سری گیره به دیوار راهرو زده بودند برای آویزانکردن پالتوهامون. رفتم سراغش، هرچی گشتم هیچی نبود. مونده بودم چطوری برگردم توی کلاس. از اینکه فکرنکرده، یه چیزی گفتم کلافه بودم و از ترس که با من چه خواهد کرد، نمیتونستم داخل بشم ولی اونجا هم نمیتونستم بایستم، باید بالاخره میرفتم توی کلاس. وقتی وارد شدم، آنچنان فریادی سرم کشید که هنوز توی این سن، صداش توی گوشمه. ناخواسته کاری کردم که اون روز بیشتر با بچهها بدرفتاری کرد. قدیمیها چه درست گفتند که در دنیا یه خوبی میمونه و یه بدی و هیچوقت هم فراموش نمیشه. خوش به سعادت کسی که فقط از خوبیهاش یاد مردم میمونه و اینطوری همیشه در ذهنها زنده است.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۹ ] [ 10:2 ] [ مینا ]
از طرفی، مادربزرگم، خدابیامرز، هروقت مریض میشد، فکر میکرد ممکنه فوت کنه. برای همین، اسامی دوازده امام رو برام میخوند و میگفت اینها رو حفظ کن که اگر شب اول قبر، ازمون بپرسند، بلد باشیم. خودش فکر میکرد قراره بره، نمیدونم چرا میخواست من اسامی رو حفظ باشم! این دعا رو هم بهم یاد داد که به نقل از امام صادق ع، خواندن آن بعد از هر نماز واجب ایمان را کامل میکند.
رَضِيتُ بِاللّٰهِ رَبّاً، وَ بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ نَبِيّاً، وَ بِالْإِسْلامِ دِيناً، وَ بِالْقُرْآنِ كِتاباً، وَ بِالْكَعْبَةِ قِبْلَةً، وَ بِعَلِيٍّ وَلِيّاً وَ إِماماً، وَ بِالْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَ عَلِيِّ بْنِ مُوسىٰ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ وَ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ وَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُ اللّٰهِ عَلَيْهِمْ أَئِمَّةً. اللّٰهُمَّ إِنِّى رَضِيتُ بِهِمْ أَئِمَّةً فَارْضَنِى لَهُمْ إِنَّكَ عَلىٰ كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ از اون دوران، فقط همین دو مورد رو یادمه که برام سخت بوده. اما، برای بقیه کارها، مثل نماز و روزه، خیلی ذوق داشتم. حالا قبول حق بوده یا نه، معلوم نیست ولی هنوز هم همون شوق در وجودم هست و در خواندن این دعا مداومت میکنم.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۹ ] [ 11:17 ] [ مینا ]
همه این ظروف کریستالهای بوهمیا تقدیم به مامان تولدت مبارک
بچهها رفتند یک سفر به کشور چک. از زیباییهای اونجا خیلی تعریف کردند. بهشون گفتم به یاد مامانم برید پاساژهای بلورفروشیشون رو پیدا کنید ببینید چه جوریه. براشون بسیار جالب بود. ظرفهایی که اینجا توی بازار میگشتم تا به سختی پیدا کنم، به منبعش رسیده بود. مغازهها پر از بلورهای زیبا و متنوع و با کاراییهای متفاوت. متوجه شده بودند بوهمیا اسم اصلی کشورشون بوده که بعدا به چکسلواکی تبدیل شده و بعد هم به چک و اسلواکی. یاد مامان به خیر کاشکی زنده بود و نشونش میدادم، اونقدر دوست داشت محال بود بره بازار و یک تکه از اونها رو نخره. اگر کریستال میخواست، سعی میکرد بوهمیا بخره. حقیقتا خیلی زیبا و خوشتراشند. برای غذا، طروفی را میخرید که مارک فرانسوی داشته باشد چون با حرارت نمیشکند. اما برای پذیرایی یا دکور یا هدیه دادن، همیشه چک را انتخاب میکرد. اینجوری برای ما هم هدیه دادن به مامان آسون شده بود، فهمیده بودیم چی دوست داره؛ بلور بوهمیا. در مناسبتهای مختلف بهش کادو میدادیم.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹ ] [ 1:55 ] [ مینا ]
اگرچه کرونا خونهنشینمون کرد ولی باعث هنرمندترشدن عدهای شد؛ مثل آقا محمدمهدی. که فرصت پیدا کرد تا پخت انواع غذاهای ایرانی و خارجی رو تجربه کنه، نمونهاش پیراشکی ارسالی او از هلند.
محمدمهدی به غذا پختن علاقه زیادی نشون میداد. در هر فرصتی که میشد یا توی خونه یا مسافرت، یه چیزی میپخت، یا در آشپزی بهم کمک میکرد. مثل تهیه پاستا، خوراک قارچ، کوکتل، جوجه کباب، ... . به خاطر ذوقی که برای آشپزی کردن داشت، تا حدودی به تهیه غذاهای دیگه هم تمایل نشون میداد ولی نمیدونست که همین اندک بلد بودن، روزی بهش کمک میکنه تا بتونه خودش وعدههای غذاییش رو به جای غذای بیرون تهیه کنه تا از سلامت و کیفیتش مطمئن باشه. برای انجام هر هنری، میل و رغبت لازمه تا اون کار به خوبی پیش بره. هنر آشپزی هم از آن مستثنی نیست. مضافا بر اینکه غیر از یادگیری، اطلاع از ریزهکاریها و فوت و فنهایی که در جای جای آن باید به کار برد، به کیفیت، کمیت، پیشرفت و سهولت در کار کمک زیادی میکنه. یکی از مواردی که در تهیه هر غذا باید به آن توجه داشت اینست که هرکدام از مواد غذایی در چه زمان، به مواد اصلی اضافه شود.
محمدمهدی با سورپرایز کردن من با ارائه دستپختهایش؛ از غذاهای سنتی و غیرسنتی
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره، تغذیه [ چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۹ ] [ 21:39 ] [ مینا ]
روزی که این وب و پست رو میبینی، من دیگر در این جهان نیستم، و تو توی قرن و زمان دیگهای هستی. با افکار، فرهنگ، عقیده و خصوصیات دوره خودت زندگی میکنی. بعضی از مطالب به نظرت عجیب میاد یا اینکه به تفکر و اندیشه وادارت میکنه. ساعتها مینشستم و به قرنی که گذشته، فکر میکردم. به اجدادم، پدر و مادرِ مادربزرگ و پدربزرگم و الی آخر. عمرشان را چگونه گذراندند؟ چه فکر میکردند، گفتار و کردارشان چگونه بوده و دغدغههایشان نظیر همانهایی که من درگیرش بودم یا حالت دیگری؟ خوردن و آشامیدنشان، نوع پوشش، دوست داشتنها، علاقهمندیها، نوع شخصیتشان، چگونگی رویارویی با مشکلات و سختیها، تعامل و محبت و معاشرتشان با یکدیگر، طریقه ازدواج، تربیت فرزندان، انجام مناسبتهای دینی، و چگونه به استقبال سال نو رفتن، ... . نمیدانم. وقتی در لحظه زندگی میکنیم، حس آن را داریم که فقط ماییم و لاغیر. درحالیکه چه بسیار غمها و شادیهای ما که برای گذشتگان هم بوده و برای آیندگان هم تکرار خواهد شد که همه شبیه هماند ولی به شکل دیگری. اما احساس میکنیم فقط برای ماست و قبل از ما نبوده و بعد از ما هم نخواهد بود. همه درصدد آنند که اثری از خود به جای بگذارند و آیندگان، دهان به دهان نام آنها را به زبان آورند و از آنها به نیکی یاد کنند. من تلاش زیادی کردم ولی آنگونه که باید و شاید، موفق نشدم. دوست داشتم یک نویسنده شوم ولی محقق نشد. کاش روزی کسی به این وبلاگ من علاقهمند شود و خاطرات و نوشتههایم که برایم بسیار ارزشمندند را مورد توجه قرار دهد. مطالبی از یک فرد معمولی که آرزو داشت رشد و تکامل، یافته و به تعالی فکری و روحی برسد، البته نه به اندازه فرهیختگان جامعهاش بلکه سرِ سوزنی هم که شده مانند آنها شود.
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۹ ] [ 17:46 ] [ مینا ]
شبهای تابستون موقع خواب، با خواهرم مریم، میرفتیم لب حوض مینشستیم و پاهامون رو تا زانو، توی آب فرومیبردیم. همچین که حسابی خنک میشدیم، میرفتیم روی تشکهامون که بخوابیم و مامان شروع میکرد به قصهخوندن؛ امیرارسلان نامدار. قصهاش با اینکه خیلی شیرین بود، اما از بس از شدت شیطونی خسته بودیم، هنوز یکی دو صفحه نخونده بود که خوابمون میبرد. چه خواب آروم و لذتبخشی. بدون دغدغه و فکرهای آشفته از گذشته، حال و آینده. بیخیال و سرخوش، تا صبح راحت بهخواب خوشی فرومیرفتیم.
کاش توی دوران بچگی میموندیم. چقدر زود گذشت. بزرگ شدیم و زندگیمون شد پر از مشکلات و دردسرهای گوناگون که باهاشون باید دستوپنجه نرم کنیم. هرکدوممون اونقدر گرفتاریهای جورواجور برامون پیش اومد که دیگه حال خوشی برامون باقی نگذاشت و ناراحتکنندهتر اینکه با رفتن پدر و مادر، هم دلمون میخواست به خوشیهای گذشته فکر نکنیم که غصهدار نشیم و هم دلمون میخواست در افکارمون یاد اونها رو زنده نگه داریم.
پیری، دوران خوبی نیست، لااقل برای من. یا باید با بیماریهای مختلف بجنگی یا با خاطرات گذشتهات روزگار بگذرونی.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹ ] [ 12:16 ] [ مینا ]
وقتی پدرم ازدواج کرد طبقه دوم خانه یکی از اقوامش رو اجاره میکنه و اونجا ساکن میشه. خانوادهای محترم، مهربان و بسیار دوستداشتنی که پدرم احساس میکنه باهاشون در آرامش زندگی خواهد کرد. بههمین خاطر بعد از چند سال که تصمیم میگیره خونه بخره و مستقل بشه باز هم نزدیک منزل آنها، یک خونه حیاطدار میخره. جاییکه من، زمان بهدنیاآمدنم تا نهسالگی رو در اونجا به خوشی گذروندم و خاطرات بسیار زیادی ازش برام به یادگار مونده. فامیل پدرم بهخاطر انرژی مثبتی که داشتند از همون کودکی من رو به خودشون جذب کردند.
حالا که فکرش رو میکنم، میبینم چقدر فاصله سنی بوده، اما من بهخاطر محبتشون هیچ این موضوع رو حس نمیکردم. خونهشون خیلی زیبا و باصفا بود. مانند خانههای تاریخی کاشان با معماری بینظیری ساخته شده بود. تا سه سال پیش هم، اون خانه همچنان، بهخوبی توسط صاحبخانه مراقبت و نگهداری میشد. متاسفانه، یکی از خواهرها امروز فوت کرد و من رو در غم و اندوه فراوانی فروبرد. محاله بتونم فراموششون کنم. میتونم به جرأت بگم خانوادهای به این خوبی که تمام خصوصیات اخلاقی یک انسان کامل رو داشته باشند، ندیده و نخواهم دید.
وارستهترین انسانی که در زندگی دیدهام. حالا میفهمم چرا اینقدر عاشقش بودم چون مثل خودم شهریورماهی بود: (26/06/1326) ایشان در تاریخ 14 دیماه 1399 به رحمت خدا رفت. روحش شاد، یادش گرامی، اعلی علّیّین جایگاهش
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹ ] [ 16:19 ] [ مینا ]
توی آپارتمان، حتی نور هم کم وجود داره، چه برسه به خود آفتاب. یاد گل یاس رازقی بهخیر که اول صبح میچیدم برای سر سفره صبحانه. وقتی عطرش با بوی نون و پنیر تازه مخلوط میشد، انگار آدم هیچی دیگه از خدا نمیخواست. درخت اقاقیام که یه نهال کوچولو بود، از ساختمان دو طبقه هم بلندتر شد. اما رنگ گلش جالبه که سفید بود. رنگی که خیلی دوستش داشتم. هرکدوم در طول سال، در زمان خودش گل میداد و بعد نوبت دیگری بود و این روحیهام رو بالا میبرد. دخترم یه بار گفت، آخرش سر جوانههای گندمی، با باباعباس به توافق نرسیدی. خدابیامرز میگفت این جوانهها رو جداکنی، رشد گلدون بهتر میشه. اما، من عاشقشون بودم و میگفتم نه. بالاخره یک بار گفت، نمیدونم چرا اینقدر گل و گیاههات قشنگند. نمیدونست چقدر براشون حرف میزنم، آواز میخونم. قربونصدقهشون میرم و اونها هم با رشدشون جوابم رو میدهند. البته از حق نگذریم، گل رز، محبوبه شب و یوکاهای پدرم بینظیر بودند. یه درخت پرتقال داشت که میوهاش اونقدر خوشمزه بود که فکر میکردی وسط رامسر از درخت چیدهای، نه توی آلودگی هوای تهران. اصلا آبیاری با شلنگ رو قبول نداشت.
هروقت آبپاش رو برمیداشت میخندیدم و میگفتم: مامان، خوشم میاد بابا همه گلها رو به یه چشم میبینه. رز، پیراکانتا، بهژاپنی و چلچراغ، همه رو یکجور آبیاری میکنه. جالب اینجاست که خرابی توی کار هیچ کدومشون نبود.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ چهارشنبه ۳ دی ۱۳۹۹ ] [ 12:51 ] [ مینا ]
من عاشق نونام. همچین بگم براتون که نون سنگک رو لوله میکنم، میگذارم لای نون ساندویچی، میخورم. وقتی بابا نون میخرید به بهانه اینکه میخوام خردشون کنم و جا بدم، مینشستم و هی نون میخوردم. مامان میگفت، بچه جلوی غذات رو میگیره. راست هم میگفت سیرسیر میشدم. عطر و مزهاش هم که دیگه نگو. چندسالیه که غرقم در بحر نون! میبینم، عطر که نداره، هیچ؛ یعنی از دم نونوایی هم رد بشی، هیچی حس نمیکنی، مزهاش هم اصلا خوب نیست. سیرت هم که نمیکنه. هرچی کارشناسها حرص میخورند، باز هم از سبوس و روی و موادی که میگن لازمه، خبری نیست. در مورد زمان تخمیرش هم هرچی تذکر میدهند، فایدهای نداره. خودم شاهد بودم که یه نانوا، 20_دقیقهای آب و آرد رو قاطی کرد و چونه گرفت. یعنی تخمیر، بیتخمیر! هر چهار نون سنتی هم که یه طعم داره. درحالیکه قدیما برای هر غذایی، نون مخصوص خودش رو میخریدند.
خلاصه، کار به جایی کشیده که قید نون سنتی رو زدهام. رفتم سراغ نونهای صنعتی. گرون هست ولی زمانی رو که میخوام توی صف نونوایی بگذرونم، میگذارم روی هزینهاش. هم بهداشتیتره، هم شاید چیزی توش پیدا بشه. البته پیشاپیش از صنف نانواهای محترم کشورم عذرخواهی میکنم. از خیلی چیزها شکایت دارم ولی این یکی رو نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، تغذیه [ پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۹ ] [ 11:11 ] [ مینا ]
تقدیم میکنم به پدرم؛ که همیشه مثل کوه، پشت خانوادهاش، پایدار و استوار ایستاد. تولدت مبارک
کوه دماوند، کوهی که توصیف «دیو سپید پای در بند» عجیب زیبنده آن است. کمتر ایرانی هست که نداند قله دماوند کجاست و عظمت آن در چه اندازهای است. وقتی بالای دماوند میروید، میتوانید دریای خزر را تماشا کنید و اگر رو به جنوب کنید، شهرهای ورامین، قم و تهران را مشاهده میکنید. کوه دماوند با شهر تهران 69 کیلومتر، با آمل 62 کیلومتر و با شهر دماوند 26 کیلومتر فاصله دارد. قدمت کوهنوردی در دماوند سابقه طولانی مدتی دارند. در سال 1837 بود که اروپاییان موفق شدند به قله دماوند صعود کنند، این کار توسط کوهنوردی به نامم تیلر تامسن انجام شد. نخستین سندی که از صعود ایرانیان به این قله وجود دارد، مربوط به سال 1857 است که در این سند ارتفاع این قله را 6613 ذرع براورد کردهاند.
ارتفاع کوه دماوند درباره ارتفاع کوه دماوند میشود به منابع مختلفی استناد کرد که البته برخی از آنها رقمهای متفاوتی با یکدیگر را ارائه میدهند. درگاه ملی آمار ایران، ارتفاع کوه دماوند را 5610 متر ذکر کرده است. پایگاه ملی دادههای علوم زمین کشور و وبگاه رصدخانه زمین ناسا میگویند، ارتفاع این کوه 5670 و 5671 متر است. دایرهالمعارف فارسی، یک فهرست شامل 6 ارتفاع مختلف برای این قله ذکر میکند که بیشترینشان 6400 و کمترین آنها 5543 متر ذکر شده است. ارتفاع نسبی یعنی اندازهگیری ارتفاع یک قله نسبت به پستترین دره بین این قله و یک قله مرتفعتر، ارتفاع نسبتی دماوند با این معیار 4661 متر است. در جهان، دماوند دوازدهمین قله مرتفع جهان از نظر ارتفاع نسبی بهحساب میآید.
منبع: کوه دماوند
موضوعات مرتبط: طبیعت و محیط زیست، دلنوشته ادامه مطلب [ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹ ] [ 12:29 ] [ مینا ]
سیگار، آتش جهنم در دنیاست. کسی که از این بلای خانمانسوز بهخاطر نفس امارهاش، نمیتونه دست بکشه، جهنم رو برای خودش خریده. خدا نمیخواست ما آتش رو در درونمون داشته باشیم وگرنه کلا ما رو هم مثل جن میآفرید! موضوع ناراحتکننده اینه که بعضی آدمها، ازآنجاکه نمیخواهند از خواستههای نفسانی خودشون دست بکشند، دیگران رو هم آزار میدهند.
حالا تصور کنید کسی که آسم یا تنگینفس داره، وقتی این دود رو استشمام میکنه چه به روزش میاد. سردرد، تندرد و هزار ناراحتی که روی جسمش اثر میگذاره. البته اگر کسی تا این حد، خودخواه باشه که به خانواده خودش هم رحم نکنه، این قبیل حرفها رو نمیفهمه ولی گفتنش، به نوعی اتمام حجته که چنین آدمهایی نتوانند بهانهای برای ندانستن داشته باشند. چنین آدمی، مثل کسی نیست که با خوردن یک غذای ناسالم به بدن خودش ضرر میرسونه، بلکه با اینکار، ابتلای اطرافیان را به انواع بیماریهای قلبی، ریوی و حتی سرطان، تا 30درصد افزایش میده.
شنیدم قراره دارو گرونتر بشه. به فکرم رسید کاش سیگار رو گرون میکردند. مثل خیلی کشورهای دیگه، هزینه درمانش رو هم بهش اضافه کنند و یکباره به قیمت بالا بفروشند. وقتی ارزون باشه کمتر کسی به هزینه درمانش برای کل جامعه فکر میکنه. با اینکه مضراتش فقط برای شخص مصرفکننده نیست، اما متاسفانه، الان دیگه مصرف دخانیات به سن خاصی محدود نمیشه.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، فرهنگی، پزشكى [ جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹ ] [ 10:17 ] [ مینا ]
مواد اولیه ذرت مکزیکی فقط ذرته و قارچ. بعد از پخت، دوازده نوع ادویه بههمراه پنیر پیتزا و کره بهش اضافه میشه، که از همهشون درنهایت، یه مخلوط معجونواری بهدست میاد. آبلیمو و همینطور مقدارش، به سلیقه افراد بستگی داره. ذرت مکزیکی، طرفدارهای زیادی داره، که محمدعلی جزء اونهاست، ولی من مخالف مصرفش بودم. غذای بسیار سنگین، چرب و دیرهضمیه، بههمینخاطر برای هر ذائقهای مفید نیست، مخصوصا که تفریحی و بین وعدههای غذایی خورده میشه و جلوی غذای اصلی رو هم میگیره. به خاطر ادویه زیاد و پنیر پیتزای فراوانی که داره، مطمئنا ذائقه ایرانی نمیتونه اون رو تحمل کنه، سنگینی ذرت هم مزید بر علته. جوانها به خاطر سس و تندی این خوراکی، دوستش دارند که اصلا غذای مناسبی نیست. زمانیکه ذرت مکزیکی مرسوم شد، در سفری به شمال، از یک فروشنده، طریقه پختش رو پرسیدم و او با رویی گشاده، بهم یاد داد که بتونم برای محمدعلی بپزم و نخواد که از بیرون تهیه کنه. لااقل چیزی که توی خونه تهیه بشه مطمئنا سالمتره، هم از لحاظ بهداشتی و هم از بابت سلامت موادی که درش به کار رفته، قابل اعتمادتره. نمیشه چیزی که جوانها دوست دارند ازشون حذف کنی، باید خودشون متوجه سود و زیان غذایی که مصرف میکنند، باشند. ممکنه جوشی که روی پوست بدن بزنه رو بشه معالجه کرد ولی داخل بدن، بسیار خطرناکه و گاهی درمانش مشکلتر.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، تغذیه [ دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹ ] [ 12:24 ] [ مینا ]
از بزرگی شنیدم که، وقتی بچهای، زودتر از زمان تعیینشده و به روشهای غیرطبیعی به دنیا آورده بشه؛ نباید ازش توقع داشت به این دنیایی که به اجبار و زور بهش واردشده، علاقه داشته باشه. تحلیل عجیب و البته حکیمانهای بود. قابلتوجه كسانی كه کودکان کمتر از دو سال در منزل دارند! حتما بهخاطر فهميدن تتهپتههای دلبندشان هميشه درگيرند، یعنی با کلی دقت کردن باز هم در فهم ایماء و اشارات ایشان دچار مشكل میشوند. گریه زبان نوزاد است. چگونه میتوان فهمید كه كودک چه میگوید و گریهاش چه معنایی میدهد؟ پريسيلا دانستِن استراليايى با توانايى قدرت تشخيص صدا بزرگ شد. اين استعداد او و تجربهاش بهعنوان مادر باعث شد كه الگوهاى ويژهاى در گريه كودكان شناسايى كند. او اين زبان را در اختيار مادران ديگر نيز گذاشت تا بتوانند كودكان شادترى داشته باشند و كودک بيشتر بخوابد تا گريه كند. چيزى كه والدين جوان آرزوى آن را دارند. خانم دانستِن، عقيده دارند كه کودکان در هر کجای جهان و به هر زبانی، در قبال مسائل اصلی اطرافشان واکنشهای همسانی دارند که با اصواتی شبیه به این اصوات پنجگانه بیان میشود.
آواى اول: نِه Neh اين كلمه به معنى "من گرسنه هستم" ... است. آواى دوم: آو Qwh اين كلمه به معنى "من خسته هستم"... است. آواى سوم: اِه Eh اين كلمه به معنى " باد گلويم را بگير " ... است. آواى چهارم: اير Eairh اين كلمه به معنى "درد و نفخ در ناحيه شكم" ... است. آواى پنجم: هِه Heh اين كلمه به معنى "ناراحتى در وضعيت ... از قبيل خيسبودن ... سرما و گرما" ... است. واقعا باورکردنی نیست، حالا متوجه میشویم كودكمان چه زمانی گرسنه است، چه زمانی نیاز به استراحت و خواب دارد، چه زمانی دل درد دارد، و یا چه زمان نیاز به تعویض پوشک ... و در هر مورد، بهترین کار برای آرام کردن آن چیست.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی [ یکشنبه ۹ آذر ۱۳۹۹ ] [ 18:58 ] [ مینا ]
خورش قیمه خیلی لذیذه و تنها غذاییه که توی هر فصلی میشه اون رو مصرف کرد. یه خورش مظلوم و "تویجونرسی"ه. مثلا وقتی مهمون سرزده میرسه به قولی، میشه آب و سیبزمینیاش رو زیاد کرد تا از نگرانی دربیایم
تقدیم به مامانم
وقتی صبح بادمجان و کدو رو میداد که پوست کَنیم، میفهمیدم امروز ناهار خورش قیمه بادمجان داریم. برای همین با علاقه بیشتری کار میکردم. بادمجانها و کدوها، با وسواس خاصی سرخ میشدند. همهشون یکاندازه و شبیه به هم. محال بود یکیش با اون یکی فرق داشته باشد. موقع پختش وقتی پودر لیموعمانی، غوره و پیازداغ بهش اضافه میکرد، بوی عطرش تمام خونه رو برمیداشت. قیمهاش رو که دیگه نگم، واسه خودش قصهای بود. وقتی قرار میشد که غذا بره سر سفره، حتما باید با سالاد خیاری که حلقهحلقه شده باشه و سبزیخوردن سرو بشه. تقدیم به مامانم که آشپزیش بینظیره.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، تغذیه [ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹ ] [ 19:42 ] [ مینا ]
روی تخت دراز میکشم. خیره به سقف، غرق در افکار خودم میشم. گهگاه صدای راهرفتن همسایه که معلومه دمپاییاش، پاشنه بسیار محکمی داره، به گوش میرسه. بعضا کشیدهشدن صندلی، افتادن جسمی بر زمین، حرفزدن و غیره من رو از افکار خودم دور میکنه. تا به خودم میام و فکرم رو جمع میکنم که کدامیک از کارهام رو انجام دادهام و کدامیک مونده که هنوز بهشون رسیدگی نکردهام، دوباره صداها حواسم رو پرت میکنه. تا نیمه شب این قصه ادامه داره. وقتی چراغها، که نورشون از حیاط خلوت به پنجره اتاقم میتابه، یکییکی خاموش میشوند، سکوت و تاریکی همهجا رو فرامیگیره و این نشانه تمام شدن یک روز پرمشغله است. این سکوت، من رو به یاد کسانی میاندازه که با صدای زندگی دیگران روزگار میگذرانند و حتی برای یک غلتزدن ساده در بستر بیماری، باید از اطرافیان، کمک بگیرند. فکر اینکه من میتوانم کارهای یومیهام را انجام بدهم، در خانه قدم بزنم و برای خودم مشغلهای درست کنم حتی نیمههای شب، اما آنها تمام شبانهروز همچنان باید به سقف خیره بمانند، من رو آزرده میکنه. تا فردا فرابرسه و روز جدید دیگری برای همه آغاز بشه ولی آنها همچنان با همان حالت روز رو به شب میرسانند.
به یاد جانبازان عزیز کشورم که زندگیشون رو فدای سلامتی، آرامش و آسایش دیگران کردند و هنوز هم مثل یک کوه باصلابت، ایستاده و آرام، تکیهگاه امن و مطمئن ما هستند. بهترین هدیههای خداوند نثارشان باد.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی، فرهنگی، خاطره [ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹ ] [ 14:27 ] [ مینا ]
پدرم گرفتار یه سری بیماریها بود اما هیچوقت کارهاش رو به دوش دیگران، حتی برادرهام، نمیگذاشت. به قول معروف روی پای خودش بود و زندگیش رو تا لحظه آخر بهخوبی اداره کرد. شنیده بودم آدمهایی هستند که به قدر یک لیوان آب هم محتاج دیگران نمیشوند، ولی درک نمیکردم. روز فوتش، پدرم میانوعده صبحش رو میخوره، بعد، از برادرم یک لیوان آب میخواد که بهش بده. وقتی آب رو براش میاره، هنوز به دست پدرم نداده که به رحمت خدا میره. یعنی حتی لیوان رو از دست برادرم نگرفت، به همین سادگی!
مرد عجیبی بود. به جرات میتونم بگم که لنگهاش رو دوروبر خودم ندیدم. غیر از زندگی خودش، به همه کمک میکرد. به امور حتی ده پشت اونطرفتر هم رسیدگی میکرد و محبتش رو ازشون دریغ نداشت. به نظرم، اینکه الان بعد از 13 سال هنوز به خوابها میاد و همیشه خیلی راحت و خوشه، بهخاطر ازخودگذشتگی، فداکاری و انساندوستی خودشه که داشت. جوری زندگی کرد که در کمال نیاز، بینیاز بود. طریقه زندگیاش همه رو به تعجب وامیداشت و هیچکس نمیتونست پی ببره که پشت اون قیافه آروم و خندان، چه غوغایی برپاست. چون از مشکلاتش کسی خبر نداشت، پس هرگز به دنبال جلب ترحم کسی هم نبود. مردی قوی و متکی به خود بود. هیچوقت، هیچکس، اعتراضی در مورد نداشتههای زندگی، از او نشنید و درمورد داشتهها و کارهای انجامدادهاش زیاد حرف نمیزد. یک وارستگی خاصی در وجودش بود. باعزت زندگی کرد و باعزت هم مرد. یعنی حتی بهاندازه یک لیوان آب هم محتاج کسی نشد. همچین آدمی باید هم، چنین مرگی رو خدا براش رقم بزنه.
قربون و صدقه، برای بچههاش، بهاندازه انگشتهای دستش هم نرسید. اما، هیچوقت بهخاطر خطاهاشون اونها رو تنبیه نکرد. مخصوصا من رو بابت شیطنت و اذیتهای جورواجورم هرگز دعوا نکرد. از خیلیها، ولو به شوخی، شنیدم که چون سیزدهم ماه به دنیا آمدهام پس نحسم! اما در حدود نیمقرنی که از عمرم گذشت، هیچوقت او چنین حرفی به من نزد. به وقتش، درست نفهمیدم چه جور فکر میکنه و چه جور زندگی. چه چیزهایی براش اهمیت داره و چه چیزهایی نه. شب جمعهای وقتی براش فاتحه خوندم، خواستم که بهخاطر حق پدریش، ازم بگذره و اگر نه، مشکلی نیست؛ چراکه دیر فهمیدن کار منه، درنتیجه تقاص پسدادن هم طبیعیه! اگر نبخشه و عقوبت بشم سمعا و طاعتا، چراکه بهخاطر کارِ کرده، تاوان پس میدم نه برای کارِ نکرده که در دنیا به ناحق از دست دیگران زجر کشیدهام. افتخار میکنم در خانوادهای بزرگ شدهام که صداقت و محبت، حرف اول رو میزنه و از ریا و تعصب، درش خبری نبوده و نیست.
گاهی فکر میکنم، قدیمها خسته میشدیم ولی تابستون تموم نمیشد. زمستون شروع میشد اما انگار دیگه خیال رفتن نداشت. نه مثل حالا که چشم بههم میزنی فصل و سال تموم میشه، پس بد بودن ارزش نداره. خوب یا بد بودن، این انتخاب ما آدمهاست. چقدر عجیبه که فکر میکنی، باقی هستی نه فانی. حتی اگر مرگهای زیادی رو ببینیم ولی عبرت نمیگیریم. خوب بودن، سخت نیست. نمیدونم چرا مشکلش میکنیم. شاید فکر میکنیم که "با محبت کردن، حقمون پایمال میشه، باید زرنگ باشیم و فقط و فقط، مواظب خودمون. باید مرتبا برای دیگران سیاست بزنیم و از همه توقع داشته باشیم، بدون پرداخت کوچکترین بهایی."
تقدیم به پدرم، حاج عباسعلی خراسانچی خوش به سعادتش و اعلی علّیّین جایگاهش
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹ ] [ 19:56 ] [ مینا ]
کاش توی این دوره کرونا، من بچه مدرسهای داشتم. یاد روزهایی افتادم که آرزو میکردم برف بیاد، مدرسهها تعطیل بشه و بچهها توی خونه باشند؛ تا هی خوراکی بدم بخورند و خودم هم شاد باشم که اینها خونهاند. خوشبهحال مادرهایی که الان بچه مدرسهای دارند. با یه برنامهریزی خوب، مطمئن باشند که میتوانند روزهای خیلی خوبی رو رقم بزنند. شاید الان بهخاطر کار زیاد، خسته باشند و فکر کنند که مثلا من، خبر از سختیهاش ندارم و یه چیزی میگم! اما شک نکنند، روزی خواهد آمد که به حرف الان من میرسند. مطمئنا، خستگی نمیگذاره آدم از لحظاتش لذت ببره. اما، واقعا نیاز نیست همه تجربیات رو آدم خودش بهدست بیاره، گاهی بهتره از تجربههای دیگران هم استفاده کنه و قدر زمان رو بدونه.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی، خاطره [ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹ ] [ 9:13 ] [ مینا ]
[ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹ ] [ 19:50 ] [ مینا ]
به نظر من نویسندگی درعینحال که شغل مهمیه، برای دارندهاش احترام هم بههمراه داره. شخص، با آرامش، جلو میره و بهخاطر عدم حضورش در جامعه و برخورد با مردم، گرفتار دغدغههای جورواجور اجتماعی نمیشه. میتونه ذهنش رو بهخوبی مدیریت کنه و کارش رو به جلو ببره. نویسنده، هیچوقت ناراحت بازنشستهشدن و گرفتاریهایی که بعضا به این علت براش پیشبیاد، نیست. چراکه همیشه تا آخرین لحظه میتونه با نوشتن، شغلش رو داشته باشه. کسانی که بازنشسته میشوند، تازه باید به دنبال کار جدید بگردند، وگرنه با خانهنشینی، کلافگیهایی به سراغشون میاد، که بعضا دیدهایم، کم پیش اومده باهاش کنار بیایند.
وقتی که مغز، دائما درگیر نوشتن و خواندنه، مرتبا فکرش پویاست و به جزئیاتی در زندگی توجه میکنه که افراد عادی کمتر باهاش برخورد پیدا میکنند. هر زمان در روز فرصت کنه، میتونه بنویسه. حتی شبهایی که بیخوابی به سراغش میاد، یا توی مسافرت، به شغلش بپردازه و کتابش رو بنویسه. پس مدیریت زمانش دست خودشه و نیازی نیست که ساعات خاصی رو مجبور به کارکردن باشه. هر زمان که بخواد میتونه به استراحت یا فعالیتهای فوقالعاده برسه. تمام اتفاقاتی که در خارج از منزل، باهاش برخورد میکنه، براش جالبه و میتونه سوژهبرداری کنه. درحالیکه یه شخص عادی، ممکنه حتی متوجه کلیات نشه چه برسه به جزئیات. جالب اینجاست که در زمان کرونا، جزء کسانیه که نه بیکاره و نه دورکاری باعث اذیتش میشه. چون درواقع، به این روش کار عادت داره. مسأله مهم در این مورد خاص، اینه که موقع نوشتن در سه زمان گذشته و حال و آینده بهسرمیبره، اونها رو با هم ادغام میکنه و یک نوشته خیلی زیبا از دانستههاش بهدست میاره. هیچوقت گذشته رو فراموش نمیکنه، از حال، لذت میبره و مرتبا برای آینده برنامهریزی میکنه.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، ادبی [ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹ ] [ 10:48 ] [ مینا ]
اولین بار وقتی عکسنوشتهها نظرم رو به خودشون جلب کردند، تصمیم گرفتم به عنوان یک پست اصلی از اونها در وبم استفاده کنم. هرکدام به نوبه خودشون زیبا بودند. انگار یه جوری شخصیت و گذشته من رو نشان میدهند و مرا به یاد خودم میاندازند. دوران نوجوانی و جوانی که دیگر هرگز تکرار نشد. انگار آسمان، رنگ دیگری بود و زمین، جور دیگری. اکثر مواقع، در آسمان، لابلای ابرها و میان پرندگان، سیر میکردم. پر از آرزوها، شور و طراوت زندگی و تصویری روشن از آیندهای دور. بیخیال از دغدغههای زندگی، سرخوش و با نشاطی غیر قابل وصف و بینظیر. با اینکه هنوز کودک درونم زنده است، اما یادآوریِ آن دوران طلایی، غمناکم میکند. لحظهها و روزهایی را سپری میکردم که نمیدانستم، غم، درد، دلتنگی، فراق، رنج، ...، چیست. سالهایی که بهسرعت سپری شدند. اما بنا بر گفته این تصویر، تا لحظه مرگ، باید هر روز شاکر بود و از زندگی لذت برد، حتی اگر به نیکی، مطابق میل و وفق مرادمان نباشد.
موضوعات مرتبط: عکسنوشته، دلنوشته [ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹ ] [ 13:43 ] [ مینا ]
[ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹ ] [ 11:45 ] [ مینا ]
متأسفانه، با اینکه بسیار گفته میشه که حقوق خانمها در جامعه حفظ شده و آزادی براشون به نهایت رسیده، اما به جرأت میتونم بگم هنوزه که هنوزه حقشون پایمال میشه و به اون چیزی، که به نص صریح قرآن مستحقش هستند و بدون چانهزنی باید بهشون اعطا بشه، نمیرسند. بهغیر از کسانی که در این زمینه مسئول هستند و باید بهطور کامل و قانونی حق رو ادا کنند، خود کسانی (آقایان) که نزدیکترین افراد یک زن محسوب میشوند، بیشترین نقش رو در این بیعدالتی دارند، درحالیکه اگر فقط با کمی فکرکردن، اینکار رو هم جزء عبادتهاشون قرار بدهند، همه چیز حله. فکر به اینکه همین زن (مادر)، کسی است که با مشقت اونها رو به دنیا میاره، با رنج و زحمت فراوان، بزرگ میکنه و به سرانجام میرسونه. این زن (خواهر) همان کسی است که در تمام طول زندگیش، یار، غمخوار و سنگ صبور اوست. در تمام لحظات سخت زندگی از کمککردن به او دریغ نمیکنه. این زن (همسر) همان کسی است که محبتش رو بیشائبه تقدیمش میکنه و پابهپا و دوشبهدوشش در زندگی، همراهشه و برای به اوج رسیدنش از کوچکترین فداکاری مضایقه نمیکنه.
این زن (دختر) تمام شور و انگیزه زندگی برای ادامهدادن رو درش تقویت میکنه تا هر لحظه، احساس جوانی کنه و نشاطش روزافزون باشه. مادربزرگ، خاله و عمه کسانیاند، که تا زمانیکه هستند، بیشترین مهر رو تقدیمش میکنند تا کمبودی احساس نکنه. همه اینها بدون توقع و چشمداشت، هرچه عشقه نثارش میکنند. اما، متاسفانه، او بدون توجه به اینکه همیشه در تمام مراحل زندگیش نیاز به زن داره، و بدون کمک او صددرصد نمیتونه به جایی برسه؛ وقتی به یه سنی میرسه، زور بازو و قدرت صداش باعث میشه که توهمش شروع بشه که برای خودش کسیه و به این فکر نمیکنه که همیشه یک زن بوده که بهش حیات مادی و معنوی و حتی ورودش به این دنیا رو هدیه کرده، ولی تا این حد او رو دستکم میگیره. حالا میشه پرسید، آیا اینچنین قضاوت در مورد زن صحیحه؟ البته لازم به ذکره که هستند مردانی فرهیخته و بزرگمنش که تمام عمر خودشون رو نثار همنشینان خودشون میکنند. مردانی که بهدرستی، حقوق همه انسانها، بهخصوص خانواده خودشون رو ادا میکنند و بذر اعتماد و آرامشی که در دل دیگران میکارند، درخت پربار زندگی را میرویاند.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی [ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹ ] [ 11:17 ] [ مینا ]
دنیای خدا بسیار زیباست، شگفتانگیز و خارقالعاده. بالاخص زمین زیبا، ساکنانش خوب، گیاهان و جانورانش بینظیر. اما من اگر بخوام انتخاب کنم آسمون رو با چشماندازی ژرف ترجیح میدم. بینهایت، پر از رمز و راز و مرموز، شاید علتش این باشه که فکر میکنم اونجا ساکتتر از زمینه. نمیدونم اگر موجوداتی باشند و من بیاطلاع، ولی بههرحال، شلوغی رو دوست ندارم. زمین پر از سروصداست البته ناگفته نماند که این انسانها هستند که با خلاقیت، ابتکارات و ابداعات، به شکل عجیبی، دیدنیتر و زیباترش کردهاند، ولی رؤیای من آسمانه. با تمام تلاش بشر برای اینکه بهش دست پیدا کنه و از جایجای اون باخبر باشه، ولی بکر و دستنیافتنیه. امیدوارم دانشمندان بتونند با تلاش و پشتکاری که دارند، نسبت به بخش کوچکی از اون، حداقل اشراف پیدا کنند. در بچگی فکر میکردم اگر دستم رو دراز کنم، آسمون رو میگیرم توی مشتم، در بزرگیم هم فقط کافیه چشمهام رو ببندم و با یک تجسم شفاف، درش پرواز کنم. رؤیایی که در ذهنم بهش بالوپر بدم تا لذتش چند برابر بشه. عظمت آسمان قابل توصیف نیست، شاید به همین خاطره که وقتی بهش خیره میشیم خدا رو در آنجا جستجو میکنیم. درحالیکه زیبای بیهمتا همهجا حاضر و ناظره.
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹ ] [ 12:3 ] [ مینا ]
کرونا برای من آرامش آورد. وقتی کرونا گرفتم باورم نمیشد زنده بمونم. خیلی ترسیده بودم. ولی بعدش که خوب شدم زندگیم یه آرامشی گرفت. فهمیدم که باید آروم بگیرم و منتظر بمونم که چی پیش خواهد اومد. چراکه باید دست از کارهای فوقالعاده زندگی برمیداشتم؛ یه کار معمولی روزمره انجام دادن و بقیهاش سکون.
برام خیلی خوب بود، چیزی که بهش نیاز داشتم و اگر او نبود فکر نکنم، حالاحالاها تجربهاش میکردم. چون میدیدم همسایههام همون روش قدیمی رو ادامه میدهند؛ مهمونیها، خریدهای غیرضروری، مسافرت، رفتوآمدهای بیربط، اثاثکشی و غیره. اصلا انگار که نمیدونستند چه خبره. خیلی معمولی کارهای همیشگیشون رو انجام میدادند. دیدم چقدر زندگی شلوغ پلوغی داریم. بهتره کمی هم باطمأنینه رفتار کنیم و دست از هیجانهای اضافی برداریم. مثلا با شیوع کرونا، فروشگاه محل بهخاطر سهلکردن خرید برای افراد سالخورده، نیمساعت زودتر شروع به کار کرد و این زمان رو فقط به این افراد اختصاص داد. اینطوری اشخاص مسن، از چنین فرصتهایی استفاده کرده تا در خلوت و آرامش، بدون اینکه با دیگران برخوردی داشته باشند و توی خرید اذیت بشوند به کارهاشون برسند. برای صاحب فروشگاه، خیلی دعا کردم. هرکس که در هر موقعیتی، از فکرش برای کمک به هموطنان استفاده میکنه، خوشحال باشه که دعای خیر اونها رو همراه خودش خواهد داشت.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹ ] [ 10:33 ] [ مینا ]
از شیطنتهامون هیچوقت اظهار ناراحتی نمیکرد. برامون غذاهای خوشمزه درست میکرد تا شادیمون رو تکمیل کنه. محال بود به کسی کاری بده. همه رو خودش با صبوری انجام میداد و خم به ابرو نمیآورد. زمانیکه ما از اون محل، اثاثکشی کردیم و ازشون دور شدیم باید منتظر میموندم تا پدرم فرصت کنه و ما رو اونجا ببره. تازه متوجه شده بودم، روزهای خوب و پرخاطرهای رو اون زمان میگذروندم. اگر بخوام از بهترین سالهای عمرم، یاد کنم فقط از اون دورانه، که مادربزرگم برام رقم زد. متاسفانه بعد از مدتی تحمل بیماری در تاریخ 27 شهریورماه 99، به رحمت خدا رفتند و همه را داغدار خود کردند.
تقدیم به مادربزرگم، خانم مهرانگیز مهدی بهخاطر صبوری، گذشت و صفای دلش روحش شاد، یادش گرامی اعلی علّیّین جایگاهش
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹ ] [ 20:43 ] [ مینا ]
بالاخره، کرونا بعد از حدود یک ربع قرن، حق من رو از کسانی که قضاوتم میکردند، گرفت. دروغه اگر بگم که سرزنشهاشون ناراحتم نمیکرد، اما چون به کار خودم ایمان داشتم و سلامتی خانواده برایم مهم بود، به انتقادهای منفی اهمیت نمیدادم و روزبهروز سعی میکردم که با دقت بیشتر، کاری رو انجام بدهم که سلامتی بچههام به خطر نیفته یا خانواده رو متحمل هزینههای اضافی نکنم. خوشحالم که با صبوری و اعتمادبهنفس کامل، زندگیم رو بهنحواحسن و بدون عیب، جلو بردم. حالا هرکس هر چیزی که میخواد بگه (معتقدم که اگر رفتار بد دیگران من رو نکشه، قویترم میکنه). همه فکری میکردم، غیر از اینکه یک ویروس کوچولو بیاد، به دادم برسه و حقانیتم رو ثابت کنه. البته اقرار میکنم که گاهی تحتتاثیر واقع میشدم و فکر میکردم، نکنه حرفهای من اشتباهه. چون حتی اگر کسی انجام نمیده، لااقل میتونه که بشنوه. اما، حالا میبینم تمام گفتار و کردارم تبدیل به توصیههای پزشکی شده که همه مردم در سطح دنیا، نه بهخاطر دیگران، بلکه بهخاطر شخص خودشان، موظف به انجامش هستند. البته قابل ذکره که همه موظفند به رعایت، اما درواقع، یک مادر نباید نیازی به توصیه داشته باشه!
جالبه که زیاد به اهمیت الکل فکر نمیکردیم. حتی بعضیهامون اصلا جدیش هم نمیگرفتیم. اما، با اومدن کرونا، شده جزء لاینفک زندگیمون که اگر نبود، نمیدونم چه اتفاقی برامون میافتاد. حالا باید برای روح آقای زکریای رازی دعای خیر بفرستیم که قطعا مهمترین کشفی بوده که این روزها برای ما کاربرد داره. الکل با خلوص 70درصد، ظاهرا درحالحاضر، تنها نابودگر قطعی ویروس کروناست. البته باید حتما در استفاده از الکل به نوع و درصد خلوصش توجه شود. مثلا الکل 90درصد توان نابودکردن ویروس را ندارد و نیز استفاده از الکل صنعتی کاملا در امر ضدعفونی، بینتیجه و البته بسیار مهلک است.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، پزشكى [ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹ ] [ 20:46 ] [ مینا ]
حج تمتع، یک سفر بزرگ و معنوی است که توصیفش در بیان نمیگنجد. امیدوارم همه آرزومندان را بطلبد و این سفر را تجربه کنند. کسانی هم که رفتهاند، خوش به سعادتشان، میدانند من از چه سفری حرف میزنم. البته الان نسبت به گذشته، اعمال، خیلی راحتتر و امکانات، بهتر شدهاند. مثلا؛ رمی جمرات، آنقدر سخت بود که خیلیها زخمی میشدند و بعضا دیده میشد، حتی جوانها هم نیابت میدادند. اما شنیدهام که الان بهراحتی میتوان انجامش داد. سفری سرشار از حس خوب، خاطراتی خوش و تجربههای بینظیر، که فقط با حضور در آنجا، میشود به معنای واقعی به درکش رسید.
گفتنیها زیادست ولی ... شنیدن، کی بود مانند دیدن! اما در این پست منظور من، تمرکز بر آیه 36 از سوره زمر است: "أََلَيْسَ اللَّـهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ؛ آیا خدای (مهربان) برای بندهاش کافی نیست؟" در سفر تمتع بود، که من این آیه را با تمام گوشت و خونم درک کردم. فهمیدم، وقتی که خدا با ماست و تنها نیستیم، پس ترس و دلهره در کل زندگی نباید معنایی داشته باشد. زمانی که اعمال سه روز منی، تمام شد و باید حجاج از آنجا به شهر مکه برمیگشتند، کاروان ما هم، حرکت کرد. در راه آنقدر حواسم پرت حجاج، محیط و حرکت گروههای مختلف شد، که به یک چشم برهمزدن، متوجه شدم از همراهانم، جدا افتاده و کاروان را گم کردهام. وسط آنهمه شلوغی و ازدحام، همسفرهایم مانند سراب شده بودند، حس میکردم که میدیدمشان. تا به طرفشان میرفتم، از ایشان خبری نبود؛ کسان دیگری را به جای آنها اشتباه میگرفتم. آنقدر اینطرف و آنطرف، دویدم که نفسم بند آمد. از ترس، نزدیک بود قالب تهی کنم. پول و مدارکم درون ساکم در دست کارواندار، جا مانده بود. گرمای طاقتفرسای آن بیابان، یک طرف، چیزی برای رفع گرسنگی هم نداشتم. غیر از قمقمه آب، که بدون توجه به ساعتهای طولانی تا رسیدن به مقصد، همه را روی سر و صورتم پاشیده بودم.
بعدها متوجه شدم که درست مخالف جهت مسیر ایرانیها حرکت کرده بودم. بههمین دلیل، هیچ ایرانیای در طول راه، ندیدم. انگلیسی که بلد نبودم. از شدت وحشت، همان یک ذره عربی هم از یادم رفت و به لکنت افتادم. البته، از چند نفر عربزبان، نشانی را پرسیدم، ولی هیچکس متوجه منظورم نشد، بههمین خاطر، با راهنمایی اشتباه آنها، بدتر مسیر را به خطا رفتم و مشکلم چندین برابر شد. تنها کار مهمی که کردم این بود؛ نشان ایرانیبودنم را، که به چادرم وصل بود، از چادرم جدا کردم. تا حالا، حرفی راجع به اینکه چطور راه را پیدا کردم، نزدهام و دوست دارم عین یک راز، توی سینهام باقی بماند. اما، اینجا میخواهم یک چیز را بگویم. وقتی به محل سکونتمان رسیدم، همه همسفرانم جمع شدند دورم و از شدت ناراحتی هرکدام چیزی میگفتند؛ کجا بودی ... ما داشتیم از غصه میمردیم ... نمیدونستیم چکار کنیم ... . با تنها رمقی که در وجودم باقی مانده بود، بیاختیار گفتم: أَلَيْسَ اللَّـهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ. بعد هم خودم را از وسط تجمعشون کشیدم کنار و روی تخت، از هوش رفتم. ما همیشه تنهاییم، حتی با وجود شلوغی دوروبرمان. بههمین دلیل، باید فقط به خودش تکیه کنیم و به یقین برسیم که "خدای مهربان، برای بندهاش کافیست".
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹ ] [ 10:59 ] [ مینا ]
شهریور خیلی ماه خوبیه. نه اینکه چون توی اون به دنیا آمدهام ازش خوشم بیاد. هوا نه سرده نه گرم. گرمای شدید ماههای قبل، کم شده و کمی هوا خنکه. میوهها توی این فصل، تنوعشون زیاده و به ذائقه هرکس خوش میاد. یه جورایی بوی کلاس و درس میده و بچهها برای شروع سال تحصیلی آماده میشوند. کارها شکل منظمی به خودشون میگیرند و به ترتیب انجام میشوند. بهترین حالتش توی خونههای شمالی جنوبی، یه کوچولو آفتابه که خودش رو از پشت پنجره به اتاق میکشه و حس خوشایندی در آدم ایجاد میکنه. انگار وسط هر کاری، همیشه بهترینه و این ماه ماهیه که وسط سال واقع شده! البته مهر هم همین خصوصیات رو داره با اینکه توی فصل پاییزه. برای مسافرت، مهمانیدادن، کارهای فوقالعاده مثل رسیدگی به خونه، از بنایی و نظافت گرفته تا جابهجایی، بهترین زمانه. چون نه گرمای هوا باعث اذیت میشه نه بارون و برف. طول روز هم به حالت عادی برگشته نه خیلی زود تاریک میشه و نه خیلی بلنده. همه چیز دست به دست هم میده تا این ماه به خوشی بگذره تا اینحد که روی متولدینش هم اثر میگذاره.
شهریورماهی میتواند چنان تودار باشد که به نظر برسد که از برخورد با دیگران منع شده، ولی آنگاه که به عشق واقعی خود دست پیدا کند، دیگر این ویژگی او را نخواهید دید. برای چنین انسان فداکار و مهربان، تحمل سختی بسیار با ارزش است. شهریوریها و یک زندگی آرام و بدون ماجرا؛ متولدین شهریورماه برای رسیدن به اهداف و خواستههای خود با احتیاط کامل، سنجیده، عقلانی و تدریجی عمل میکنند. آنها خواهان مشاهده حد کمال در طرف مقابلشان هستند و در کنار آنها، صبر و شکیبایی را یاد خواهید گرفت و به همان شکل با آنها باید رفتار کنید.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی ادامه مطلب [ یکشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۹ ] [ 20:5 ] [ مینا ]
پیراشکی مانند دونات، شیرینی محبوب من بود. البته مدل پودر قندی و کرمدارش. مهدی هم خیلی دوست داشت. او مدل چرب کرهای رو بیشتر میپسندید و گاهی، با شکلات آغشته. من بلد نبودم درستش کنم، همیشه از بیرون تهیه میکردم. یک بار ازم خواست گوشت و سبزیجاتش رو براش بخرم که زیاد خوشش نیومد. مدل چربش با روغن زیادی سرخ میشه که فکر میکنم، خیلی سالم نباشه ولی با شیر کاکائو مخصوصا در زمستان، میچسبید و مزه میداد. وقتی تهیهاش میکردم توی ظرفِ دردار نگهداری، تا بعدازظهر بیاد و با عصرونهاش بخوره. هروقت میخواستم بخرم، نون شیرمال هم در کنارش میگرفتم تا هر کدوم رو میخواهند بخورند که با شیر داغ بسیار لذیذه. اصولا شیرینیهایی که توی نان فانتزی فروشی، پخت میشد، بیشتر طالب بودم که تهیه کنم. چون مواد نگهدارنده در آنها کمتر به کار میره، مثل نان کشمشی، دونات، نان سوخاری. پیراشکی یک میانوعده بینالمللیه که در کشور ما نوعی شیرینی محسوب میشه. اما شنیدهام که در کشورهای دیگر به عنوان یک پیشغذا یا غذای خیابانی مصرف میشه. با اینکه پخت خیلی پیچیدهای نداره اما باید مایه آن بسیار استادانه زده بشه، چون اگر آرد در خمیر آن زیاد باشه، خشک و سفت میشه.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره، تغذیه [ شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۹ ] [ 14:31 ] [ مینا ]
کارم شده فلشبک زدن به گذشته. مادرهایی از جنس من دو بار با بچههاشون زندگی میکنند یک بار زمانیکه بچهها دور و برشون هستند و یک بار وقتی پیر میشوند، بیکار و مدام با خاطراتشون، روزگار میگذرونند. چه شیرین! به یاد روزهایی که با شیطونیهای بامزهشون و هر روز با طرحی نو توی بازیها، باعث میشدند خستگی کار روزانه رو برای لحظهای فراموش کنم و به شوق بیام. همه خوشمزگیها و شیطونیهاشون یک طرف، همچین که یک مهمان به خونهمون میاومد انگار یک آزادیِ نداشته رو به دست میآوردند! و از حواسپرتی من و توجهم به مهمان، استفاده کرده و تا جاییکه میتونستند آتیش میسوزوندند، یک طرف. چرا؟ سوالی که هیچوقت جوابی براش پیدا نکردم. این هم موردی بود که با یادآوریش غرق لذت میشم.
وقتی دیگه روی سروکله هم نمیپریدند و دغدغهها و تلاششون برای آیندهای روشن شروع شد و به این فکر میکردند که باید کارهای متعدد و زیادی انجام بدهند تا بتوانند در آینده به موفقیتی که میخواهند برسند، و این باعث شد دیگه از اون خوشمزگیهایی که داشتند کمی فاصله بگیرند، متوجه بزرگ شدنشون شدم و این نکته که لحظهلحظه زندگیم، شکلش داره تغییر میکنه. البته همهشون لذتبخشه ولی به شیرینی دوران کودکی نمیرسه. خاطراتی خوش و گاهی ناخوش، تماما زیبا، که وجودم رو سرشار از عشق به زندگی میکند. از خدا میخوام که همیشه شاد و سلامت باشند و بتوانند لذتهایی که من چشیدهام را تجربه کنند و فرزندانی علیهالسّلام مثل خودشون به جامعه تحویل بدهند.
خونه ما
خونه ما دورِ دوره، پشت کوههای صبوره
مرجان فرساد
موضوعات مرتبط: دلنوشته ادامه مطلب [ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹ ] [ 11:44 ] [ مینا ]
وقتی یک بارم میشد دوبار و کافی بود بشه سه بار که: "مادر مشقات رو نوشتی؟ درسات رو خوندی؟"، دفتر و کتاب رو در خونسردی تمام، جمع میکرد و میگذاشت یه گوشه و میرفت پی کارهای دیگهاش.
من نمیخواستم او رو تحت فشار بگذارم ولی منکر این هم نمیشم که از حرفهاشون کلی حرص میخوردم. با این وجود هیچی نمیگفتم، چراکه میدونستم خیلی باهوشه اما بازیگوشه. همین هم باعث ناراحتیم میشد که یعنی ممکنه نتونه بره راهنمایی؟! تا اینکه یک روز اتفاق جالبی افتاد. بد بود ولی درنهایت به نفع من تموم شد. دستش در یک شیطنت بچگانه شکست! آنهم دست راست
همه تعجب کرده بودند و من خوشحال، که توانستم ثابت کنم درست میگفتم
اما همچنان، جمله "باهوشه ولی بازیگوشه"، بعد از اسمش خودنمایی میکنه
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹ ] [ 10:42 ] [ مینا ]
مادر جون، این هم کیک تولد ویژه خانه میناجون از غذاهای مورد علاقهات.
درختچه آووکادوی آقا محمدعلی دوساله شد.
آرزوی عمری طولانی و باعزت برات دارم. برای تویی که همیشه معتقدی: هرچی از قدرت (power) خودت استفاده کنی، از بُرش (authority) ت کم میشه. بهترین راه برای تأثیرگذاری اینه که از قدرتت استفاده نکنی.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹ ] [ 11:14 ] [ مینا ]
آغاز سال تحصیلی، شروع شیطانیهای بیوقفه را نوید میداد. تمام نه ماه سال فقط به بازی و شیطنت میگذشت. وقتی زمان امتحانات فرامیررسید غصه تمام وجودم رو پر میکرد. چون بعدش تعطیلات بود، دوربودن از دوستهام، توی خونه نشستن و بیحوصلگیهای خاص خودش. اونوقتها هم که زمان بهقدری کند میگذشت که نگو، تابستون هم خیال نداشت تموم بشه. انگار یک سال میکشید. آخرین ماه فصل بهار رو با خوندن درس و امتحان دادن از دست میدادم. هر بار تصمیم میگرفتم که وقتی مدرسهها باز شد، درس هر روز رو همون شب بخونم. بخشی رو به بازی و زمانی رو هم به کمک به مادر اختصاص بدهم. اما باز اول مهر که میشد همان آش بود و همان کاسه. با اینکه خیلی باهوش بودم، اما درس نمیخوندم.
زمان امتحانات خودم رو میکشتم تا بتونم نمره قبولی آورده، تجدید نشم. آخرش هم با تک ماده و دو سه تا تجدیدی خرداد رو به پایان میرسوندم. کارم شده بود یک مثلث عشقی: من، بابا و تجدیدیها. تمام تابستون رو مامان کمک میکرد تا یواشکی از بابا درس بخونم تا امتحانها رو برم بدم و دعادعا کنم که بتونم به کلاس بالاتر وارد بشم. شب تا صبح بیدار مینشستم و درس میخوندم. شنیده بودم قهوه جلوی خواب رو میگیره. یه شب برداشتم یواشکی از مامان، یه لیوان قهوه درست کردم و خوردم. تا صبح درس خوندم. هیچوقت یادم نمیره. سر نماز صبح تمام درس رو مرور کردم توی قنوت فرمولهای ریاضی رو حل میکردم. سر جلسه امتحان هی دیدم یه جوری میشم. سرم گیج میره و چشمهام سیاهی میافته. به هر مشقتی بود پلیکپی رو حل کردم و دیگه هیچ چیزی نفهمیدم. بعدها برام گفتند که بیهوش شدی. معلمها هول کردند ریختند سرت و با خاکانداز جمعت کردند. هیچکس نمیدونست چه اتفاقی افتاده ولی ظاهرا به بیمارستان نکشیدم و توی همون اتاق بهداشت مدرسه بهم رسیدگی کرده بودند تا حالم خوب بشه. خوشبختانه تا امتحان بعدی یک روز فاصله بود و من تونستم تا حدودی استراحت کنم. اینجوری تابستون رو هم از دست میدادم اما اول مهر که میشد با اینهمه سختی که کشیده بودم باز هم مثل سنوات گذشته، شروع میکردم به شیطونی توی مدرسه. اگر بخواهم به خوشی از بهترین سالهای زندگیم، صحبت کنم، همان دوران تحصیلمه که با اینکه سختی هم داشت اما تعریف از اون زمان غیرقابلوصف.
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۹ ] [ 11:0 ] [ مینا ]
قدیمیها حرفهای قشنگ و پرارزشی میزدند، جوری که باید اونها رو با آبطلا نوشت، قاب کرد و زد به دیوار. مثلا میگفتند: "هرکی خوبه برای خودش خوبه". بعدها که بزرگ شدم فهمیدم، برای خودت خوبه یعنی اون دنیا دستت رو میگیره و نجاتت میده. گفتار و کرداری که میتونه به نفع آدم باشه یا ضررش. انتخاب با خودمونه، چگونه بودن و مسیر طولانی زندگی رو چطور گذروندن و درنهایت، ببینی که آیا حالِت از عملکردت خوبه، از خودت راضیای، وجدانت راحته یا نه. اگر تونستی شب سرت رو راحت بگذاری روی بالش و بخوابی، باید مطمئن باشی که برای خودت خوب بودی، یعنی آخرتت آباده. شاید به نظرت سخت بیاد، اما با کمی فکر و تدبیر و مداومت مطمئنا به نتیجه مطلوب خواهیم رسید. البته به قول من توی این دوره و زمونه که زمان مثل برق میگذره، فکر کردن هم نمیخواد با یه حساب سرانگشتی دستت میاد که زود، تند و سریع چکار باید کنی. این مال قدیمها بود که اینقدر زمان، کند میگذشت که فکر میکردی، اصلا عقربههای ساعت حرکت نمیکنند. باید گفتههای بزرگترها رو سرلوحه کارمون قرار بدیم و از اونها در جهت بهترشدن زندگیمون استفاده کنیم تا درنهایت ما هم برای آیندگان، مفید باشیم.
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹ ] [ 21:11 ] [ مینا ]
جالب اینجاست که کرونا، مرگ رو بهوضوح نشون داد. حتی از اون هم نترسیدند و تفاوتی در کارهاشون ایجاد نشد. مرگ بهطور آشکار تا یک قدمیمون اومده، دیگه چطور میشه باور نکرد که وجود داره. متاسفانه به هیچ سنی هم رحم نداره. دامنگیر همه شده. فقط یک بار برای همیشه بگیم "که چی؟ آخرش چی؟" و کوتاه بیاییم. مطمئنم که همون یک بار هم کارسازه. شخصیت آدمها توی شرایط خاص، معلومدار میشه، وگرنه در حالت معمولی، همه خوبند. از وقتی کرونا شروع شد و همه دعوت شدند که در خانههاشون بمونند و بیرون نیایند مگر در مواقع ضروری، آدمها دستهبندی شدند. یه عده اصلا انگارنهانگار که چه اتفاقی افتاده به همون زندگی که داشتند ادامه دادند. گروه دوم، دیگه سر کار نرفتند. مغازههاشون رو بستند و ترجیح دادند کلافگی که توی خونه براشون به وجود اومده رو تحمل کنند، تا اینکه خدایناکرده ناقل نباشند.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی [ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹ ] [ 12:5 ] [ مینا ]
من خیلی خدا رو دوست دارم. بگذریم که از خودش پنهون نیست، از شما هم چه پنهون، گاهی وقتها که خیلی حالم بده، در شبی نیمهشبی، باهاش گردوخاکهایی هم دارم! ولی خودش میدونه، لحظهای نیست که بهش فکر نکنم و باهاش حرف نزنم. محاله علاقهام بهش کم بشه. توی کتاب آقای نخودکی اصفهانی خوندم، خدا خیلی مظلومه؛ هروقت میخواهیم، نذر کنیم میریم سراغ پیغمبر و امامان، دعای یستشیر رو بخونید که زیارتنامه خداست!
خیلی خوشم اومد. این دعا رو حفظ کردم که همیشه همراهم باشه. مثلا یه جاهایی که دسترسی به کتاب ندارم مثل مطب دکتر، بنشینم و با خودم مرور کنم. وقتی میخوام نذر کنم، فقط خدا رو میشناسم. اگر هم یه وقت به امامی متوسل بشم، میگم آقاجون به خدا گفتهام، میدونه، میتونید برید ازشون بپرسید! به شما هم میگم که اگر صلاح اینجور بود که خواستهام اجابت بشه، دوقبضه بشه، محکممحکم بهم میدهید، اگر هم نه که هیچی. یه وقتی توی وبم دعای جوشنکبیر رو نوشتم برای حفظکردن. به دو دلیل: یکی اینکه خب دعایی است که حفظ میشه و دیگه اینکه هزار اسم و صفت خدا رو یادمیگیرم که مرتب با خودم بگم.
من از فراز 10، بهخاطر "یا مَلجَأَ کُلِّ مَطرُودٍ" خیلی خوشم میاد. فراز 36 هم میگه "یا کافِی یا شافِی". فراز 99 میگه "یا مَن لایَخفَی عَلَیهِ ذَرَّهٌ فِی العالَمِینَ"؛ که اگر همین یه دونه رو متوجه بشیم، رستهایم و دنیامون میشه گلستون. با اوضاع و احوالی که این روزها برای خودمون بههم زدهایم، عبارت "یا مَنْ هُوَ بِمَنْ رَجاهُ کَریمٌ" و "یا مَنْ هُوَ بِمَنْ عَصاهُ حَلیمٌ"، دو بار در فرازهای 18 و 96 آمده. خیلی فکر کردم، ولی نمیدونم چرا. باید علتی داشته باشه این تکرار، ممنون میشم اگر کسی متوجه شد به من هم بگه.
خداوندا! بهخاطر تمام نعمتهایی كه به ما ارزانى داشتهايد، بىنهایت از شما سپاسگزاريم. اما براى دو نعمت فراموشى و گذر زمان، تا زندهايم، قدردان شما هستيم. گذر زمان باعث میشود تا پشت سر بگذاريم ساعتهایی را كه به تلخى و سختى گذراندهايم و در آن زمان نمانيم تا رنج فراوان نكشيم. فراموشى کمکمان مىكند تا از ياد ببريم همه اذيتهایی كه بیدلیل بر ما تحميل مىشود. واقعا وحشتناک است حتى فكركردن به آن، چه رسد كه اتفاق هم بیفتند. پروردگارا! از شما ممنونيم بهخاطر همه چيز، تا ما شما را بشناسيم و محبتهاى بىدريغ و بیمنتتان را با تمام وجود درک كنيم، شايد خيلى دير باشد. پس مثل هميشه به ما کمک کنید. در همهحال و همهوقت و هرزمان و هرمكان.
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹ ] [ 10:4 ] [ مینا ]
فیلم زیر درخت هلو، درحالیکه همزمان غم و شادی رو با هم نشون میده، پر از احساس و لطافته. به همین خاطر، با بازی زیبای آقای جبلی و طهماسب، بینظیر و بهیادماندنی شده که محاله از خاطرها بره. محبتی که بین صاحب خانه و شاگرد خانهزاد برقراره، حس خوبی رو به آدم انتقال میده. صمیمیتی که حتی ممکنه بین دو برادر یا پدر و پسر وجود نداشته باشه. صفا و انسانیت پیرمرد، شخصیت او را در زندگی نشان میدهد و مسیری که در طول عمرش طی کرده که اکنون با به انتها رسیدن آن، تنها چیزی است که دستگیر او در دیار باقی خواهد شد. مثل رفتار منصفانه و منش بامهری که غیر از افراد خانواده در برابر خدمتکارها و نیازمندان هم آن را حفظ میکند. بهویژه سرپرستی او از کودکانی که با بیمهری در زندگی روبرو شدهاند، که ورود آنها به مراسم ترحیم و عملکرد و قدردانیشان از او، بهزیبایی نشان میدهد که فقط فرزند شخص نمیتواند بهترین وارث او محسوب شود. وفاداری، عشق، گذشت و مهربانی بههمراه طنزی که داخل فیلمنامه وجود داره، جوری با هم تلفیق شده که با ریتم نسبتا تندش، بیننده رو غرق در خودش میکنه. نگاه پیرمرد به نوه خردسالش، در آخرین لحظه خروج از اتاق به حیاط، حرفهای زیادی داره که آدم رو به فکر فرومیبره. محبتی که حتی به موقع نزاع بین اقوام موج میزنه، کاملا نشاندهنده روابط صمیمی است که بین آنها وجود داره که حاضرند بهخاطر یکدیگر حتی از خودشون بگذرند. نگهداشتن بخشی از خانه موروثی توسط مستخدم، اوج عشق او به زندگی گذشته و صاحبکارش را نشان میدهد. بههرحال این فیلم آنقدر زیباست که دیدن چندباره آن هم جذاب است.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، فرهنگی، هنری [ سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۹ ] [ 11:35 ] [ مینا ]
موضوعات مرتبط: دلنوشته، تغذیه [ دوشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۹ ] [ 16:14 ] [ مینا ]
من یه خونه میخرم بهزیبایی تزئینش میکنم و برای گوشهگوشهاش، بهخاطر امکاناتی که بهم بده و آرامش و آسایشم رو فراهم کنه، برنامهریزی میکنم. تمام جوانب رو در نظر میگیرم تا بیشترین بهرهوری رو نه تنها خودم، بلکه خانوادهام از اون داشته باشند. اگر بخوام از مهمان در این خانه پذیرایی کنم، دوست دارم که از اوقاتی که در خانه من سپری میکند لذت ببرد. دقیقا خونه من مصداق ذرهای از این دنیا میشه. خداوند هم عالم رو بهزیبایی و بدون نقص آفریده تا انسانها در اون مثل مهمانیهای خانه من با آرامش و آسایش زندگی کنند و درعینحال در طول عمرشون بکوشند تا به کمال برسند. این سؤال برای خیلیها پیش میاد که منظور از خلقت انسانها و ادامه دنیا چیست؟ با اینکار، خدا چه هدفی داشته و به چه مقصودی میخواد برسه؟
کاملا مشخصه که میخواد دنیاش پابرجا بمونه و در این راه، آدمهای متفاوتی رو خلق کنه که دنیاش رو زیباتر کنند. ممکنه کسانی هم باشند که اون رو بههم بزنند، ولی مطمئنا موفق نخواهند شد. مثلا ممکنه یکی بیاد خونه من و در مورد دکوراسیونش یا چیدمان باغچهام نظرات جالبی بده یا بگه میخوای زیباترین گچبری رو برای سقف خونهات انجام بدم؟ و از این قبیل کارهای هنری و خلاقانه که انجام میشه تا یه خونه رو جذابتر کنه. از طرفی ممکنه یه مهمون هم کلا خونهام رو بههم بریزه و بره. اون چیزی که مهمه اینه که خونه من سرجاشه و پابرجا. اگر به دنیا هم اینجور نگاه کنیم که نقش هرکداممان از بهدنیاآمدن، اینه که کامل و کاملتر بشیم و به خودمون چیزی اضافه کنیم، دیگه این بحث که بعد از مرگ، بهشت و جهنمی هست هم مطرح نمیشه. کسی نمیدونه که اون دنیا چه فرمی از حیات وجود داره و زندگیهای جاودانه چه ویژگیهایی دارند. پس مادامیکه توی این دنیا زندگی میکنیم، مهم اینه که تلاش کنیم تا زیبا و زیباتر بشیم و از هر کاری که انجام میدهیم، نمره عالی بگیریم.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، فرهنگی [ پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۹ ] [ 16:53 ] [ مینا ]
یک روز سرد زمستون، وقتی خسته و گرسنه از مدرسه به خونه اومد با دیدن خواهرش، همه چیز از یادش رفت. با همون روپوش و کیف و چادر، نشست کنار گهواره خواهرزادهاش و شروع کرد باهاش به بازی. در یک لحظه، بیهوا خواهرش درِ گوشش گفت: "خانمِ ... ازت خواستگاری کرده". او گفت: "چطور؟! من که دو سال و نیم از درسم باقی مانده" و این، تنها جملهای بود، که درباره این موضوع تا سالها بعد به زبان آورد. پس بیخودی نبود که وقتی صبح، از خواب بیدار شد، کلافگی دست از سرش برنمیداشت. نمیفهمید چرا. اما این شروع ماجرایی بود که بهترین دوران زندگیاش را، که هر فرد در طول عمر دارد، به نابودی کشاند. زیباترین دختر فامیل و طبیعتا با داشتن خواستگارانی فراوان، ولی این یکی، با شنیدن جواب منفی، عقبنشینی نکرد. بهطوریکه با اتفاقات بدی که در این مورد، مرتبا برای دختر زیباروی، پیش میآمد، او که قبلا بیشتر ساعات روز را در آسمانها لای ابرها و پرندگان سیر میکرد، به زمین کشیده شد و به سنگی بیروح، تبدیل. ظلم به یک بیگناه، بدون دلیل. میگفتند نباید تا زمان ازدواج، کسی چیزی از خواستگاری بفهمد، شاید رخ ندهد و دخترها، سر زبانها بیفتند. اما انگار مهم نبود که این احتیاط در مورد او اجرا شود. آبرویش شد هل پوچ دست همه. هر کجا پا میگذاشت، حرف او بود، پچپچها شروع میشد و از گفتهها، چیزی به گوشش میرسید. قضاوت هم که نهایتی نداشت و او همچنان در سکوت، نظارهگر همه وقایع بود. کمک از هیچ جایی دریافت نمیکرد، حتی پدر و مادر. روزگار داشت تلخیهای خودش را زودتر از اینکه زمانش باشد، به او نشان میداد و درنهایت، وقتی متوجه شدند که دیگر نمیتوانند از پسِ سکوت او برآیند، بعد از دو سال، با تهمتزدن به او، همه چیز برایشان به پایان رسید. آرام و خونسرد، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، هریک صحنه را ترک کردند و به کار و زندگی خود مشغول شدند ولی برای او تازه شروع ماجرا شد؛ سرنوشت تلخ و زجرآوری که در راه بود تا او را بهطورکل از پا درآورد. کودکهمسری و برده بودن زنان، تاریخچهای دیرینه دارد و از بین نمیرود. شاید بتوان گفت که روزبهروز، علیرغم پیشرفت قرن، همچنان شدیدتر هم شده است. اما چیزی که حتی از درک و فکر افراد فرهیخته خارج است، اینکه همیشه بیشترین میزان بردگی، نه تنها از طرف زورمندان، بلکه از جانب همان زنانی تحمیل به همجنس خود میشود که روزی، خود به بردگی گرفته شدهاند. در کودکی به همسری و بیشترین رنجها و زجرها را دیدند و لمس کردند، بدون اینکه بتوانند کاری برای خود انجام دهند. در حقیقت، زنجیرهای که پشت در پشت، همچنان ادامه دارد، مگر اینکه روزی، ساختارشکنان به تعداد انبوه رسند و دموکراسی برای تکتک افراد جامعه به عدالت اجرا شود.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی [ سه شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۹ ] [ 19:20 ] [ مینا ]
لواسان؛ بهگفته اهالی شهری بر لبه آسمان
شهر لواسان، بهغیر از زیباییهای طبیعی خودش، دارای مردمی خونگرم و مهربان است که بدون اینکه از آنها خواهشی داشته باشی، بیدریغ و بدون توقع، از کمک کردن، مضایقه نمیکنند. اما چند دهه است که گرفتار آدمهای زمینخوار و سودجو شدهاند که آرامش، اقتصاد و محیط زیست آنها را به خطر انداخته و برایشان تنها چیزی که ارزش ندارد، حق مردم است. از یک طرف میبینی، 120 هکتار زمینهای زراعی کلاک را تغییر کاربری داده و به شکل غیرقانونی به شهرک ویلایی و لوکس تبدیل کردهاند. زمینهایی که از یک نفر ارباب به مصادره گرفته شده و اکنون با واگذارشدن غیرقانونی آن به یک نفر دیگر، عملا از یک دست به دست دیگر رفته و حق مردم در آن کاملا نادیده گرفته شده، پس درنهایت، چه فرقی کرده؟
شهرکسازی در مزارع کلاک
شهرکسازی در تپههای باستی
از طرف دیگر، 13 هکتار از اراضی منطقه حفاظتشده که زیستگاه حیوانات وحشی است را بدون هیچ مجوزی به شهرک مسکونی باستی هیلز تغییر دادهاند. برخی مهاجران با سوزاندن درختان، خشک کردن گیاهان و ساختوسازهای خلاف و غیرقانونی که فاقد رعایت اصول شهرسازی است، خانههایی، بهقصرشبیه، میسازند. حتی به قبرستان عمومی هم رحم نکردهاند. 21 هکتار زمین آرامستان تپه سرخه را به بهای ده گرم نبات، به نام افرادی زده تا باز با ساختوسازهای بیرویه به مقصود خودشان برسند. بدتر از همه گردشگرانی که بهخاطر یک یا دو ساعت تفریح، بارها دیده شده با ریختن زباله یا روشن کردن آتش، به پوشش گیاهی این منطقه صدمه میزنند. در سالهای اخیر هم آلودگی هوای این شهر همردیف با تهران، نگرانکننده شده است. همگی خوب میدانیم که پیگیری قضایی این کلاهبرداریها بسیار زمانبر است و تازه وقتی احکام، به اجرا درمیآید و به تخریب املاک ساختهشده میپردازند، عملا هم به بیتالمال، هم به مردم ستمدیده و هم خود محیطزیست، ضربههای سنگینی وارد میشود که تقریبا غیرقابلجبران است و متاسفانه این تخریبها فایدهای ندارد. فقط یک مدت کوتاهی، انتشار اخبار پراکنده، سرگرمی برای مردم ایجاد میکند. وقتی در شهری به این کوچکی که خیلی سریع میتوان از همه چیز باخبر شد، چنین تخلفات وحشتناکی صورت میگیرد، باید به حال شهرهای بزرگ گریست. چرا از لحظه کلیدخوردن چنین پروژههایی، کسی نگران نیست؟! یعنی واقعا بیخبرند؟! اگر تخلفاتی اینچنینی که در کل کشور، هرازگاهی شاهد آن هستیم، همچنان ادامه پیدا کند، باید مطمئن بود که هیچوقت امیدی به پیشرفت مملکت نیست. آیا در این تخلفات هم باز، استکبار جهانی و بیگانگان مقصرند؟! یا باید ریشه مشکل را در خودمان جستجو کنیم؟ و هزاران سوال بیجواب دیگر. افسوس!
موضوعات مرتبط: مكانهای دیدنی ايران و جهان، طبیعت و محیط زیست، دلنوشته، اجتماعی [ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹ ] [ 10:41 ] [ مینا ]
وقتی به مادربزرگم کمک میکردم، دعام میکرد و میگفت "مادر! الهی پیر شی". خوشحال میشدم و به خودم میگفتم که چه خوب دعاش میگیره و توی جوونی نمیمیرم ولی حالا که پیر شدهام، میبینم اکر کسی رو بخوام نفرین کنم این دعا رو براش میکنم.
بهترین حالت اینه که لااقل کارهای یومیهام رو بتونم انجام بدم و دیگران رو اذیت نکنم. باید فقط بنشینم و توی ذهنم خاطرات رو مرور کنم که اگر خدایناکرده بعضیهاش بد باشه که دیگه واویلا. حالا شما بگید ببینم، پیری خیلی خوبه؟
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹ ] [ 18:52 ] [ مینا ]
گاهی به حال کسانی که آرام و کمحرف هستند، غبطه میخورم. دوست دارم مثل اونها بشم. بيشتر سکوت کنم و ببينم بقیه چی میگن. آدم پرحرفی نیستم، ولی جوری هم نیست که از خودم راضی باشم. کمتر صحبتکردن خيلی خوبه. امتحان کرده و ديدهام که باعث ميشه به يه آرامش نسبی هم برسم. کمحرفی چند تا خصوصيت رو بههمراه داره. اولی که از همهاش مهمتره اينه که نيروی کمتری مصرف میکنی و آرامشت را هم از دست نمیدی. حالا به مسائلی که پرحرفی، با خودش بههمراه میاره، کاری نداريم. هرچه بيشتر گوش دهیم بيشتر هم ياد میگيريم و اطلاعاتمون زیاد ميشه. وقتی دقت کنی میبينی، زمانی را که در کنار آدمهای کمحرف میگذرانی، حالَت بهتره، تا آنهايی که پرحرفند. تجربه نشون داده، آنها حرف نمیزنند اگر هم بزنند چيزهایی میگن که به دردت بخوره و يک جايی توی زندگی دستت رو بگيره. گاهی ممکنه با يک جمله کوچک يکی از مشکلاتی که گرفتارش شدهای را حل کنند. مصداق گفته قديمیها که میگفتند: کم گوی و گزيده گوی چون دُر ... . درهرصورت بايد اين کار را هم جزء کارهای مهم ديگری که برای خوبتر شدنم لازمه، قرار دهم و برای بهتر شدن تلاش کنم. خاموش باشيم؛ زيرا آنگاه است كه صداى نجواى خداوند را خواهيم شنيد. خدا گوید تو ای زیباتر از خورشید زیبایم تو ای والاترین موجود دنیایم شروع کن یک قدم با تو تمام گامهای ماندهاش با من
امام علی ع: آرام باش، توکل کن، تفکر کن، آستینها را بالابزن، آنگاه دستان خداوند را میبینی که زودتر از تو، دستبهکار شده است.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، فرهنگی [ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۸ ] [ 22:46 ] [ مینا ]
در جایی خواندم: سرامیک ماده غیرفلزی، شکننده و مقاوم است که بهعنوان هنر طراحی و ساخت اشیاء از خاک نسوز تعریف میشود. سرامیک تقریبا همهجا یافت میشود، از بدنه موتور اتومبیلهای مدرن و پوشش حرارتی سفینههای فضایی تا قلب کامپیوترها و از داخل آشپزخانهها تا سدسازی، شیشهگری و کاربردهای الکترونیک. سرامیک پیشازاین، بهعنوان عایق جریان الکتریکی و حرارت شناخته میشد، اما حالا میتواند با نوعی فرآوری، رسانای الکتریسیته هم باشد که در دماهای بالاتر از هزاروپانصد درجه سانتیگراد نیز کارایی دارد درحالیکه اکثر فلزات در این دما قادر به کار نیستند!
شگفتا اگر در آدمی این اتفاق افتد: فکر کردم این موضوع در آدمها هم میتواند مصداق داشته باشد. چگونه؟ وقتی رنج و زجر، بینهایت بشه، درحدیکه فشار و سختی، توان شخص را به صفر برساند، ابررساناشدن در موردش رخ میدهد و آن لحظهای است که باید مطمئن باشد نجاتش زودهنگام و نزدیک است چه در تعامل با جامعه و چه در زندگی شخصی. چون ابررسانا زمانی تشکیل میشود که فرایند فشار به نقطه اوج رسیده باشد و ظاهرا اتفاقاتی که اکنون در جامعه در حال وقوع است، نشاندهنده رسیدن به وضعیت ابررسانایی و این، مژدهای است برای در آغوش کشیدن هدف نهایی.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی، علمی [ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸ ] [ 9:23 ] [ مینا ]
فکر نمیکنم کسی پیدا بشه که گل نرگس رو دوست نداشته باشه. گل کوچولوی زیبایی با عطری بینظیر.
وقتی فصلش میشد، محال بود که اون رو توی گلدون خونه مادرم نبینی. خدارحمتکرده، خیلی این گل رو دوست داشت و همیشه به ما میگفت، باید سالی، دستکم یک بار، گل نرگس رو بو کنید، سعی کنید تا فصلش تموم نشده جلوی چشمتون باشه تا از زیباییش لذت ببرید. همهمون این گل رو تهیه میکردیم، تا هم از خوشگلی و بوی خوشش بیبهره نمونیم و هم به مادرمون ثابت کنیم که چقدر به گفتههاش احترام میگذاریم. یک بار که از سفر برگشتم، خواهرم مریم، که اومد دیدنم، چون فصل گل نرگس نبود، مصنوعیش رو برام هدیه آورد. خیلی از هدیهاش خوشم اومد. در طول سال جلوی چشمم بود و از این گل زیبا لذت میبردم. این گل با همه کوچکی، انرژی مثبت زیادی داره و هر کجا که باشه پیرامونش رو سرشار از نشاط و شادابی میکنه. گل لطیف و زیبایی که عطرش مستکننده است. چه خوب میشه تا فصلش تموم نشده، وقتی رفتم پیشش براش گل نرگس ببرم. مطمئنم خیلی خوشش میاد. تمام اون محیط، عطرآگین میشه از بوی خوشش. روحش شاد، اعلی علّیّین جایگاهش.
این هم گل شصت پر نرگس شیراز، تقدیم به بهترین مادر دنیا
موضوعات مرتبط: طبیعت و محیط زیست، دلنوشته، خاطره [ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۸ ] [ 19:10 ] [ مینا ]
وقتی به دنیا میآییم، مرگ باهامون زنده میشه و وقتی میمیریم، بهگفته آقای جوادی آملی، مرگ را میمیرانیم. همگی بهخوبی به این موضوع واقفیم. اما، چطور و چه جوری، سعی میکنیم از یادمون ببریم، حتی حرف در موردش نمیزنیم، در مراسمهای تدفین سعی میکنیم، هی خودمون رو تسلی بدهیم. خلاصه، هرجوری هست فراموش کنیم که همچین راهی رو در پیش داریم و این بدترین برداشتیه که از این قصه داریم. بالاخره همه مرگ رو میچشند. فکرکردن بهش باعث این میشه که کمتر خطا کنیم و مواظب اعمال و رفتارمون باشیم. درغیراینصورت، غفلت باعث میشه که مرتبا رو به عقب برویم که عقوبت بدی در انتظارمان خواهد بود.
کُلُّ نَفسِ ذائِقَه المُوتَ سوره آلعمران
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی [ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۸ ] [ 10:14 ] [ مینا ]
اگر مهاجرت از نوع تحصیلی برای یک فرد نخبه باشه که دیگه سختتر. در قدم اول، باید برای عرف ایرانی، هزار دلیل و برهان بیاره که چرا رفتنش برای ساختن زندگیِ علمیش، درستتر از ماندنشه و اگر حتی موفق بشه که مثلا محدودیتهای عجیب و غریب فضاهای تحصیلی و کاری ایران رو توضیح بده، تازه حالا با انواعی از تهمتهای غیرمنطقی روبرو میشه. سادهترینش همین برچسب رایج "خوشگذرانی" و نوع بسیار متداولش عبارتِ "فرار مغزها" است. کلمه ساده "فرار"، بهطور ناخودآگاه و به ناحق، بدترین تصویر رو از فرد مهاجر در ذهن بقیه ایجاد میکنه و انگار نمادی از "بیمسئولیتی نسبت به وطن"، شده.
جنایاتی از قبیل فاجعه سقوط هواپیمای اوکراینی، جدای از اینکه به قدری دلخراش هست که بعید میدونم تا دنیا، دنیاست از یاد ایرانیجماعت بره، (بایّ ذنبٍ قتلت)، جرقهای رو از مفهومی تقریبا_فراموششده، در ذهن آدم روشن میکنه: عاقبت بهخیری. کسانی که کمی به عاقبت بهخیری و این آیه: "اِنَّ اَکرَمَکُم عِندَ اَللهِ اَتقیکُم"، اعتقاد داشته باشند، باید بدانند که فقط خداست که میدونه کدامیک از بندگانش قرب الیالله داره و کدامیک نه؛ خدایی که به قلب نظر داره نه ظاهر شخص، و میدانیم که برگزیدگانش نمیمیرند بلکه "تکثیر" میشوند. پس قضاوت ما، بارمان را سنگینتر و برای مادری که جگرگوشهاش، به هر دلیلی مهاجرت کرده، بسیار هولناک است و البته فراموشنشدنی.
تپيدنهای دلها ناله شد، آهسته آهسته رساتر گر شود اين نالهها، فرياد میگردد ز اشک و آه مردم بوی خون آيد، كه آهن را دهی گر آب و آتش، دشنه فولاد میگردد دلم از اين خرابیها بُـوَد خوش، زان كه میدانم خرابی چون كه از حد بگذرد، آباد میگردد ز بيداد فزون، آهنگری گمنام و زحمتكش علمدار و عَـلَم، چون كاوة حداد میگردد به ويرانیِ اين اوضاع، هستم مطمئن، زان رو كه بنيان جفا و جور، بیبنياد میگردد
موضوعات مرتبط: دلنوشته، فرهنگی [ یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۸ ] [ 23:47 ] [ مینا ]
قدیمیها از ظروف مسی خیلی استفاده میکردند، از پارچ گرفته تا تشت برای رختشویی و وسایل حمام و بهخصوص در پخت و پز. میگفتند هم غذا توش خیلی خوب طبخ میشه، هم از لحاظ رنگ و مزه از کیفیت بالایی برخورداره و خاصیت زیادی برای بدن داره. اکثر ظروفشون مسی بود. مامان یه دیگ مسی کوچک بهم داده بود تا مربای به، فسنجان یا غذاهایی مثل باقلاپلو رو توش بپزم. خیلی ازش استفاده کردم و میتونم بگم واقعا درسته؛ رنگ مربام آنچنان خوشرنگ میشد که حد نداشت. مس فلزی است که گرما را بهخوبی هدایت و به شکل یکنواختی در سطح ظرف پخش میکند پس برای جاانداختن غذا و سرعت در پخت آن، بسیار عالی است. این فلز برای رفع کمخونی لازم و باعث افزایش سرعت عملکرد مغز است. از خوابآلودگی، بیاشتهایی، افسردگی، درد مفاصل و آرتروز، آسیبهای پوستی و چین و چروک، جلوگیری میکند. پزشکان برای جبران آسیبهای ناشی از کمبود یون مس، استفاده مداوم از دستبند مسی را توصیه میکنند.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، تغذیه [ جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۸ ] [ 20:53 ] [ مینا ]
شنیدم اگر مربایی از ترکیب میکسشده گلابی، سیب و به تهیه کنیم، خوردن یک قاشق از آن در روز، برای آرامش اعصاب خیلی مفیده و بیماریهای ناشی از آن را بهبود میده. این مربا رو باید آبانماه درست کنیم که به، نوبرونه میاد و گلابی هنوز تموم نشده، سیب هم که همیشه هست. چون به حالت مارمالاد تهیه میشه، پختش ساده و سریعه. به همراه شکر، گلاب و هل، وقتی روی شعله ملایم قوام بیاد، آماده است. اگر موفق به تهیه این مربا نشیم، به جای آن، میشه از سیب که به صورت نگینی خرد کردهایم استفاده کرده و مربای خوبی درست کنیم. از آنجا که سیب میوه بسیار لطیفیه، به نظر میرسه در مرحله پخت، تا این مربا قوام بیاد، سیبها کاملا له بشه. اما اینطور نیست در عوض مربای خیلی خوشمزه، خوشبو و خوشرنگی هم از آب درمیاد. البته سیب، سرشار از ویتامین و میوهای پرخاصیته، برای هر ذائقهای مفیده و آرامشی که نیاز داریم به ما میده. انشالله شما هم تهیه کنید و ازش لذت ببرید. گاهی سیب را به برشهای بزرگتر، خرد کرده با کمی شکر و گلاب کمی حرارت بدهیم، یک کمپوت خونگی خوشمزه آماده میشه که در لحظه، خوردنش بسیار مطبوعه. البته باید در یخچال کاملا خنک شده باشه. اگر سیب رو رنده کنیم به همراه تخم شربتی، شکر و گلاب، یک فالوده بینظیره که باید فورا مصرف بشه تا به خاطر آهنی که داره رنگش تغییر نکنه، تیره نشه و زیبایی خودش رو حفظ کنه. برای پیدا کردن یک حال خوب به کسی که به هم ریخته است، معجزه میکنه. سیب تنها میوهایه که خوردن یک عدد از آن در روز، بسیار سفارش شده و داروی خوبی برای بسیاری از بیماریهاست.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، تغذیه [ پنجشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۸ ] [ 12:30 ] [ مینا ]
متعاقب هر سقوط، پرواز است و انسان به امید پرواز، زنده. موفقیتهام از نظمم و شخصیتم در تنهاییهام شکل گرفت. ورزش ذهن، شکوفایی انديشهام را بههمراه داشت و دانستم برای بزرگشدن، اول باید کوچک شوم و همیشه با افراد پرانرژی مانوس شوم تا بتوانم با قدرت ارادهام سنگ را به موم تبدیل کنم. از صفر تا صد مسیری که طی میکنیم و آن را طول زندگی مینامیم، سلامتی و بیماری، ثروت و فقر، خوشبختی و بدبختی، ...، لاجرم با هم ادغامند. کسی که خود را خوشبخت یا بدبخت واقعی مینامد، در اشتباه کامل است، چراکه همه چیز نسبی است. نه کسی که ادعای زندگی سختی دارد، مطلقا درست میگوید نه آنها که فکر میکنند در آسایش و آرامش کامل هستند. محالست همه لحظات یک روز، با رنج بگذرد، که این خود، نابودیست. آنکه احساس خوشبختی تمام را داراست، مطمئنا بیحوصله میشود، چون انسان بیدغدغه وجود ندارد. ما با درد و رنج به دنیا آمدهایم و با رنج و زجر به دیار باقی خواهیم رفت. بهنیکویی تفکرکردن تنها روشی است که میشود با آن، مسیر پرتبوتاب زندگی را بهراحتی گذراند. افرادی که مردم، مرتب آنها را در حال ناله و فغان میبینند، مطمئنا به دنبال ترحم دیگرانند تا افکار را به سمت و سویی، سوق دهند که از حقیقت زندگیشان باخبر نشوند. با تاسف باید گفت که جز ضرر و ازدستدادن زمان عمر، چیزی دستگیرشان نخواهد شد. چون دروغ، هیچوقت پنهان نمیماند و روزی آشکار خواهد شد. عقل موهبتی است که دارنده آن از همان صفر تا صد زندگیش را بهنیکویی خواهد گذراند.
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۸ ] [ 19:47 ] [ مینا ]
غذایی که در ظاهر، معلوم نمیکنه، ولی در باطن بسیار خطرناکه. بعضیها بهصورت ساندویچ، اون رو مصرف میکنند ولی اکثرا در هنگام خوردن کلهپاچه، رو در آبی که قراره تیرید کنند، مغز رو له میکنند و فکر میکنند حالا که نمیبینندش، اثر سوئی نداره! باید سعی کنیم مواظب تغذیهمون باشیم. چراکه بدنمون بسیار نیاز به مراقبت داره، مخصوصا زمانیکه سن بالا میره. ممکنه با خطراتی مواجه باشیم که غیر از هزینه، توأم با درده.
همهاش نباید به حرف دلمون عمل کنیم یه خرده هم به حرف مغزمون، گوش کنیم.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، تغذیه [ سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۸ ] [ 21:9 ] [ مینا ]
افرادی که سنی ازشون گذشته، طبیعتا کولهباری از تجربیاتاند، که میشه از اونها استفاده کرد تا با مشکلات کمتری در زندگی مواجه بشیم. اما، این روزها، گفتههای قدیمیها خریداری نداره، حتی تعامل باهاشون هم خیلی کمرنگ شده. علتش اینه که نسل امروز احساس میکنه که خیلیش خیلیه :) دیگه نمیدونه خطراتی که گذشتگان رو تهدید میکرده برای او هم هست، فقط مدلش عوض شده. خیلی به تکنولوژی که در دسترسشه و علمی که داره غرّه است. حالا چه باید کرد؟ یا خودشون باید بپرسند تا با استفاده از اون تجربیات، کمترین ناراحتی براشون پیش بیاد، که خب نمیپرسند. یا باید خود بزرگترها پیشنهاد بدهند، که اینهم پرواضحه ازش برداشتهای دیگری میشه که گفتنش رو جایز نمیدونم. گذشته، آینده رو میسازه، ولی کسی به این قصه توجهی نداره. از همه مهمتر اینکه بیشتر آدمها دوست دارند، خودشون تجربه کنند، حتی اگر تجربهای تلخ باشه. نمیدونم چرا اینجوریه. کمتر کسی رو میشناسم که با فکر و اندیشه درست، بخواد زندگی کنه.
اگر بزرگترها دوست دارند کوچکترها رو راهنمایی کنند به این دلیله که نمیخواهند مشکلاتی رو که خودشون پشت سر گذاشتهاند، بچهشون هم تجربه کنه و بهعلاوه، به این مسئله رسیدهاند که در زندگی همیشه خیلی زود، دیر میشه. وقتی یک کاری رو در زمان حال باید انجام بدهی، مدام فکر میکنی که چقدر زمان کند میگذره و ساعتش نمیرسه، ولی وقتی عمیق میشی، میبینی چندین سال از همون لحظههایی که برای طی کردنشون عجله داشتی، گذشته و دیگه تعجب و حیرت، کاری برات انجام نمیده.
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸ ] [ 11:56 ] [ مینا ]
هیتلر و چارلی چاپلین تقریبا همسن بودند. هیتلر فقط چهار روز کوچکتر بود. چارلی چاپلین دراینباره گفته: "این سرنوشت ما دو تا بود که یکی دنیا را به خنده بیندازه و دیگری به گریه و اگر سرنوشت میخواست، کاملا برعکس میشد."
مثالهای اینچنینی زیاد هست. همچنین در مورد ما ایرانیها. ولی اصل حرف اینه که به این موضوع دقت داشته باشیم که اگر 120 سال هم باشه، بالاخره، زمانش که برسه یک دقیقه اینطرف اونطرف نمیشه و میریم جایی که همه اسبابها به رومون بسته است. نه دفاعی میتونیم کنیم، نه توجیهی. چقدر خوب میشد، رفتار و کردارمون رو مرتب مرور میکردیم. همونجور که فایلهای کامپیوترمون رو گاهی بررسی میکنیم و اضافاتش رو دور میریزیم، مغز و افکارمون رو هم تمیز کنیم. نگذاریم چیز بدی واردش بشه، داخلش بمونه، انباشته بشه و ما رو به هلاکت برسونه.
اگر هم عاقبتمون به سرنوشتِ ازپیشنوشتهمون مربوط باشه، دیگه اینجا دست ما نیست. خودش خلقمون کرده و خودش هم برامون رقم زده. پس مرتبا از خدا کمک بگیریم که دستمون رو بگیره. اگر کسی رو نمیخندونیم، لااقل اشک دیگران رو هم در حد مرگ درنیاوریم.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی [ چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸ ] [ 17:15 ] [ مینا ]
حالا امسال هم که طرح جدید هدفمندی یارانههاست. طرح خوبی است و خیلی از کشورها هم آن را اجرا کردهاند و به سرمنزل رساندهاند. اما، برای ایران ما کمی زود بود. کشور بحرانزده و افسردهای که بیکاری و تورم در آن بیداد میکند، بهاضافه تحریمهای وحشتناکی که کمترین صدمهاش سقوط هواپیماهایی بود که خیلی از عزیزانمان را از ما گرفت. کشور ما مثل آدم سرماخوردهای است که بهجای دارو و ویتامین ث و غذای خوب، حالا ترشی و غذای سرخشده فراوان به آن خورانده شود."
حالا خانوادهای رو درنظربگیرین سرمایهدار چهارنفره هر کدومشون یه ماشین خارجی زیر پاشه و هفتهای سه بار آب استخرشونو با پمپ برقی به گردش درمیارن و توسط دستگاههای مشعل گازی گرم میکنن و تو استخرشون اب گرم دارن. اینا چقدر هزینه باید پرداخت کنند؟ خب اگه تمام یارانه دریافتی یعنی سیصدهزار تومنشونو صرف اون استخر یا بنزین ماشینهاشون کنن بازم کم میارن. حالا میفهمیم تا امروز کدوم طبقه از اجتماع داشته از پول نفت بهره میبرده و زندگی میکرده. کیا چیزی از درآمد نفتی عایدشون نمیشد. من به احمدینژاد رای ندادم ولی حالا متوجه میشم توی ممکلت ما چه خبر بوده و ایشون برای توزیع عادلانه درآمد کشور طرح و نقشه درست داشته. هر کی بهش اعتراض میکنه حتما سرمایه داره و اهل کار نیست. از حالا به بعد اونایی که یک عمر به ارث پدر و درآمد نفت وابسته بودن زیر فشار قرار میگیرن تا هزینه تفریحات و ولخرجیهاشونو از جیب خودشون بدن و اونهایی که از درآمد نفت چیزی عایدشون نمیشد سهم واقعی خودشونو میگیرن و اگه ماشین ندارن و بنزین نمیخوان صرف چیزای واجب زندگیشون میکنن. واقعا این طرح هدفمندسازی لازم بود. از طرفی ما هرسال میلیونها دلار به بانک جهانی حق عضویت میدیم ولی به ایران وام نمیدادن اما حالا دیگه نمیتونن بگن اقتصاد شما وابسته به یارانه است و مجبورن دست از لجاجت بردارن و برای زیرساختهای اساسی مثل نیروگاه و اتوبان و کارخانجات و کشاورزی مکانیزه به ایران وام بدن."
من فکر میکنم شما پست من راجع به یارانهها را شاید خیلی دقیق نخواندهاید. من این طرح را اصلا رد نکردم و فکر میکنم بهعنوان یک ایرانی این حق را دارم که نظرات خودم رو در مورد موضوعی که به همه ما مربوط میشود، در وبلاگ شخصیم بنویسم. توضیحات شما در دو پاراگراف اول، بهوضوح، وصفحال دو قشر از جامعه کنونی ماست. حال، خانوادهای را تصور کنید که از طبقه متوسط است. ۹۰ درصد مردم اطراف شما (شاید حتی خود شما) از طبقه متوسط هستند. نه آب استخرشان را با دستگاه مخصوص گرم میکنند، نه برای یک لقمه نان، همه با هم کارگری میکنند. در یک شرکت کار میکنند که بهخاطر افزایش هزینههای ناشی از این طرح، دیگر توان نگهداشتنشان در همان موقعیت شغلی را ندارد. حتی اگر شغلشان را از دست ندهند و بتوانند از محل یارانهها، قبوض خود را پرداخت کنند؛ یک کارمندند و هرگز درآمد ماهیانهشان متناسب با تورم زیاد نمیشود. همواره در تلاطم قیمتها گم میشوند، هرچند که فقیر نیستند اما آتش هر اتفاق کوچکی در اقتصاد جامعه، اول از همه دامان آنها را میگیرد. چون مصرفکننده در بازار خرید، همین قشر متوسط است و بهشدت تحتتأثیر قیمت همه انواع کالاست.
بهنظر من، درواقع، شما عنصر تورم روبهپیشرفت را فراموش کردهاید. بهعنوان مثال چقدر احتمال میدهید که ۵۰۰ هزار تومان در دست آن خانواده فقیر، تا یکی دو ماه بعد، بیش از 100 هزار تومانِ امروز بیارزد؟ آن خانواده هنوز هم نمیتواند از محل 500 هزار تومان اضافی، مخارج اصلی زندگی خودش را تأمین کند. چون قیمتها هم به همان نسبت افزایش مییابد. انتظار نداشته باشید که زندگی فقرا سامان یابد. درواقع، فقط مقیاس همه داراییها تغییر کرده، نه ارزش آنها. حتی همین چند روز پیش، وزیر بهداشت هم در تلویزیون اعلام کرد که مواد اولیه داروها مثل روکش قرص بهدلیل گرانشدن بنزین و حملونقل گران میشود. ممکن است شما بگویید که گرانشدن اجناس غیر از حاملهای انرژی، غیرقانونی است. بله من هم با شما موافقم، اما این اتفاقی است که همین الان هم افتاده و کسی نمیتواند جلوی آن را بگیرد. همانگونه که افزایش تورم، همیشه اجتنابناپذیر بوده است و ما فقط به سرزنش فروشندگان اجناس پرداختهایم. این همان تلاطمی است که پیش از این گفتم. در این مرحله به هیچوجه مهم نیست که شما به چه کسی رأی دادهاید. باید بگویم قضاوت سریع شما در مورد کسانی که اعتراض دارند کمی برخورنده و البته غیرمنصفانه است. اختلاف طبقاتی امروز ما هرچه باشد، سرطان نیست که با شیمیدرمانی، سلولهای سرطانی ثروتمند را به هر قیمتی شده، ازپادرآوریم. از طرفی، درصورتیکه احزاب، نخبگان و دانشگاهیان را سرمایهدار یا بیکار فرض کنیم، فرمایش شما درست است و همه معترضین بیکار یا سرمایهدارند.
یادآوری میکنم که یک سرمایهدار مثبت، همان کسی است که در مثال اول شما، برای آن خانواده فقیر و یا هزاران کارگر در کارخانهاش، شغل ایجاد کرده و بهجای سرمایهگذاری در اروپا و آمریکا که قطعا برایش سودمندتر بود، در کشور خودش کارآفرینی میکند. بهجای اینهمه ضدیت با سرمایهداران، به فکر رسیدگی و حمایت از برنامههای تولیدی آنها باشیم که چرخ اقتصاد خودمان به وجودشان وابسته است. اما، در مقابل، شما مطمئن باشید سرمایهداران دلالصفت؛ آنهایی که حتما شما هم با آنها مخالفید، باز هم در این اوضاع جدید با فریب مردم بار خود را میبندند و هرگز حذف یارانهها، آنها را اصلاح و یا حذف نخواهد کرد. من فواید اجرای این طرح، ظرف چند سال آینده را قبول دارم. ازجمله اینکه به بسیاری از ایرانیها صرفهجویی میآموزد و هرکس یادمیگیرد، برای هزینههای خودش باید برنامهریزی و تلاش بیشتری کند. اما، تا زمانیکه مثلا حمایت کامل از کشاورزان در زمینه خرید محصولاتشان انجام نگرفته و آنها هر روز بیشتر از پیش، گرفتار دلالان ازخدابیخبر هستند، پرداخت یارانه را هم برایشان چارهساز نمیدانم. بههرحال، دراینباره نه من و نه شما، هیچیک متخصص نیستیم. اما، در هنگام سخنگفتن در دفاع یا رد صددرصدی هر امری باید بیشتر دقت و از احساسات دوری کرد. از لطف و حضور شما ممنونم،
این طرح، تا چه حد پاسخگوی مشکلات اقتصادی بوده؟
موضوعات مرتبط: دلنوشته، اجتماعی [ شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۸ ] [ 10:26 ] [ مینا ]
کس نمیداند در این بحر عمیق سنگریزه قرب دارد یا عقیق
موضوعات مرتبط: دلنوشته، فرهنگی [ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۸ ] [ 10:28 ] [ مینا ]
این غذا معمولا با ترشی، مخصوصا پیازترشی سرو میشه که بسیار خوشمزه و خوشخوراکه. باقلا، فشار خون رو پایین میاره و ترشیجات فشار رو بالا میبره؛ شاید بههمین دلیله که دمپختک با ترشی سرو میشه تا موقع هضم، در بدن تعادل ایجاد بشه. اگر دمپختک رو به طریقه آبکش طبخ کنیم، هم دانههای زردچوبه و هم کف باقلا، بههمراه آب، دور ریخته میشه و بههمینخاطر، شفافتر از کته به عمل میاد. در این غذا اگر از پیازداغ فراوان استفاده بشه، خیلی بهتره. شیرینی پیاز باعث میشه که جلوی سردی غذا و پایین اومدن قند خون رو بگیره. دمپختک، جزء غذاهاییه که همیشه طرفداران خاص خودش رو داره.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، تغذیه [ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸ ] [ 12:35 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||