خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی



تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارُقت دوزم، کنم شانه سرت

جامه‌ات شویم، شپش‌هایت کُشم

شیر، پیشت آورم ای محتشم

دَستکت بوسم، بمالم پایَکت

وقتِ خواب آید، بروبم جایَکت


ای فدای تو همه بزهای من / ای به یادت هی‌هی و هیهای من، سلام بر خدا، زیبای بی‌همتا. عجب اسمی برایت انتخاب کردم و از آن در جای‌جای وبلاگم استفاده. با نامت شروع و با یادت به پایان می‌رسانم. در جایی پا نهادم که غیر از دنیایت بود و بسیار کمکم کردی تا گمراه نشده و به بیراهه نروم. مطالبی از خود به جای بگذارم، که دلنوشته یا خاطراتی از کسانی که به آن‌ها دلبستگی دارم، باشد، یا در زمینه‌هایی دیگر که قابل تاملند و آموزنده. این سال‌های شیرین و سرشار از خاطره، چه زود گذشت. هر ماه، 13 مطلب براساس روز تولدم، ثبت شد. از ابتدا فکر نمی‌کردم برایم تا چه اندازه خاطره‌انگیز می‌شود. با مردان و زنان بزرگ و فرهیخته‌ای که در طول تاریخ زندگی کرده‌اند، آشنا شدم و از آنان آموختم چگونه زیستن را، با مخلوقاتت از جنس حیوان و گیاه، آن‌هایی که نمی‌دانستم حتی وجود خارجی دارند.




این وب، وسیله‌ای شد تا دوستان خوبی پیدا کنم که آن‌ها را از نزدیک نمی‌شناسم، اما لطف و محبتشان به من، همواره بی‌دریغ بود. سپاسگزار از مسببش (پسرم محمدمهدی) و همیشه قدردان لطف و محبت بی‌شائبه‌اش هستم و خواهم بود و از شما که لحظه‌ای چشم از من برنداشتی حتی در قراردادن پست‌ها در روز و ساعت مشخص که خود می‌پسندیدی یا واژه‌هایی که در ذهنم جاری می‌ساختی. لحظه‌لحظه حضورت را حس کردم و از بودنت سرشار از شوق و امید شدم. هر پست، یادآور خاطره‌ای تلخ یا شیرین بود. روزهایی که ناراحتی‌ها، نفس‌گیر می‌شدند، با وجود این وب، تمامی از خاطرم می‌رفت و به جایش بهترین‌ها جایگزین می‌شد. در تنهایی و لحظات سختِ کشنده که تاب و توانم را سلب می‌کرد، قوت قلبم شدی و بدون اعتراض، گوش دادی به درددل‌هایم و بدون درنگ، سرگرمم کردی به ایده‌های جدید تا دورم کنی از هر فکر و ذهنیت آزاردهنده. دیدم به گفته برادرزاده‌ام آقا سینا: "اگر هيچ فشاری نباشد، الماسى ساخته نمی‌شود"، که این همان حقیقتی است که تو می‌خواهی مخلوقاتت با تلاش به آن برسند (لَيسَ لِلإِنسانِ إِلّا ما سَعىٰ). ممنون به‌خاطر بودنت در هر لحظه زندگیم، توجهت به دغدغه‌ها و دلواپسی‌هایم و آرامشی که روحم را سرشار از عشق تو می‌کرد. درحالی‌که ذهن و قلبم معطوف به توست به پایان می‌رسانم، به امید روزی دوباره و جایی دیگر، ای زیبای بی‌همتا.


إِلٰهِى كَفىٰ بِى عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَکَ عَبْداً، وَ كَفىٰ بِى فَخْراً

أَنْ تَكُونَ لِى رَبّاً، أَنْتَ كَما أُحِبُّ فَاجْعَلْنِى كَما تُحِبُّ.

معبودم مرا این عزّت، بس است که بنده تو باشم و برایم این افتخار کافی است که تو

پروردگار من باشی. تو آنچنانی‌که دوست دارم،

مرا هم، چنان کن که دوست داری.

کلام امیر ع



میلاد نور، منجی عالم بشریت مبارک


آدرس اینستاگرام من

آدرس توییتر من


موضوعات مرتبط: دل‌نوشته، ادبی
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۰ ] [ 15:56 ] [ مینا ]

 

روز جهانی زن (هشتم مارس) را به بانوان باایمان، روشنفکر و قدرتمند کشورم

که نور وجودشان، راه‌گشای زندگی من است، تبریک می‌گویم.

 

 

آن مخدره خدر خاص، آن مستوره اخلاص، آن سوخته عشق و اشتياق، آن شيفته قرب و احتراق، آن گمشده وصال، آن مقبول الرجال ثانيه مريم صفيه، رابعه العدويه رحمةالله عليهما. اگر کسی گويد ذکر او در صف رجال چرا کرده‌ای گويم که خواجه انبيا عليهم السّلام می‌فرمايد: انّ الله لاينظر الی صورکم الحديث. کار به صورت نيست، به نيت است. کما قال عليه السّلام يحشر النّاس علی نيّاتهم. اگر رواست دو ثلث دين از عايشه صديقی رضی الله عنها فراگرفتن هم روا بود از کنيزکی از کنيزکان او فايده دنيی گرفتن. چون زن در راه خدای مرد بود او را زن نتوان گفت. چنان‌که عباسه طوسی گفت: چون فردا در عرصات قيامت آواز دهند که يا رجال! نخست کسی که پای در صف رجال نهد، مريم بود عليها السّلام. کسی که اگر در مجلس حسن حاضر نبودی ترک مجلس کردی، وصف او در ميان رجال توان کرد. بل معنی حقيقت آنست که اطنجا که اين قوم هستند همه نيست توحيدند. در توحيد، وجود من و تو که ماند تا به مرد و زن چه رسد. چنان‌که بوعلی فارمذی می‌گويد رضی الله عنه نبوت عين عزت و رفعت است.

مهتری و کهتری در وی نبود. پس ولايت همچنين بود. خاصه رابعه که در معاملت و معرفت مثل نداشت و معتبر جمله بزرگان عهد خويش بود و بر اهل روزگار حجتی قاطع بود. نقل است که آن شب که رابعه به زمين آمد در همه خانه پدرش هيچ نبود که پدرش سخت مقل حال بود و يک قطره روغن نداشت که نافش چرب کند؛ و چراغی نبود، ورگويی نبود که دورپيچد، و او را سه دختر بود. رابعه چهارم ايشان آمد. رابعه از آن گفتندش. پس عيالش آواز داد: به فلان همسايه شو، قطره‌ای روغن خواه تا چراغ درگيرم و او عهد داشت که هرگز از هيچ مخلوق هيچ نخواهد. برون آمد و دست به در همسايه بازنهاد و باز آمد و گفت: در باز نمی‌کند. آن سرپوشيده بسی بگريست. مرد در آن اندوه سر به زانو نهاد، به خواب شد. پيغمبر را عليه السّلام به خواب ديد. گفت: غمگين مباش که اين دختر که به زمين آمد، سيده است که هفتاد هزار از امت من در شفاعت او خواهند بود. پس گفت: فردا به بر عيسی‌زادان شو، امير بصره، بر کاغذی نويس که بدان نشان که هر شب بر من صدبار صلوات فرستی و شب آدينه چهارصد بار صلوات فرستی، اين شب آدينه که گذشت مرا فراموش کردی. کفارت آن را چهارصد دينار حلال بدين مرد ده.

 

 

پدر رابعه چون بيدار شد. برخاست و آن خط بنوشت و به دست حاجبی به امير فرستاد. امير که آن خط بديد گفت: دوهزار دينار به درويشان دهيد به شکرانه آن را که مهتر را عليه السّلام از ما ياد آمد و چهارصد دينار بدان شيخ دهيد و بگوييد می‌خواهم در بر من آيی تا تو را ببينم. اما روا نمی‌دارم که چون تو کسی پيش من آيد. من آيم و ريش در آستانت بمالم. اما خدای بر تو که هر حاجت که بود عرضه داری. مرد زر بستد و هرچه بايست بخريد. پس چون رابعه پاره مهتر شد و مادر و پدرش بمرد در بصره قحطی افتاد و خواهران متفرق شدند. رابعه بيرون رفت. ظالمی او را بديد و بگرفت. پس به شش درم بفروخت و خريدار او را کار می‌فرمود به مشقت. يک روز می‌گذشت نامحرمی در پيش آمد. رابعه بگريخت و در راه بيفتاد و دستش از جای بشد. روی بر خاک نهاد و گفت: خدايا! غريبم و بی‌مادر و پدر، يتيم و اسير مانده و به بندگی افتاده‌، و دست گسسته‌، و مرا از اين غمی نيست الا رضای تو. می‌بايدم که تو راضی هستی يا نه. آوازی شنود که غم مخور که فردا جاهيت خواهد بود که مقربان آسمان به تو بنازند.

پس رابعه به خانه خواجه بازآمد و پيوسته به روز روزه می‌داشت و خدمت می‌کرد و در خدمت خدای تا روز بر پای ايستاده می‌بود. يک شب خواجه او از خواب بيدار شد. در روزن خانه فرونگريست. رابعه ديد سر به سجده نهاده بود و می‌گفت: الهی تو دانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست و روشنايی چشم من در خدمت درگاه توست. اگر کار به دست منستی يک ساعت از خدمت نياسايمی ولکن هم تو مرا زير دست مخلوق کرده‌ای. اين مناجات می‌کرد و قنديلی ديد از بالای سر او آويخته معلق بی‌سلسله و همه خانه از فروغ آن نور گرفته. خواجه چون آن بديد بترسيد. برخاست و به جای خود بازآمد و به تفکر بنشست تا روز شد. چون روز شد رابعه را بخواند و بنواخت و آزاد کرد. رابعه گفت: مرا دستوری ده تا بروم. دستوری داد. از آنجا بيرون آمد و در ويرانه‌ای رفت. پس، از آن ويرانه برفت و صومعه‌ای گرفت و مدتی آنجا عبادت کرد.

 

منبع: تذکره الاولیاء

آدرس اینستاگرام من

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: مشاهیر، ادبی
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰ ] [ 11:51 ] [ مینا ]

 

مثل تو هرکس آشنایی در سفر دارد

 مانند من، مانند من چشمی به در دارد

 

 در سربزیری حاجتی دارد که می‌خواهد

 روی زمین تا تکّه نانی دید بردارد

 

 اشکی‌ست اشک او که می‌گویند یاقوت است

 آهی‌ست آه او که می‌گویند اثر دارد

 

 من اشک‌هایی داشتم، تنها خودم دیدم

 شاید فقط آیینه از دردم خبر دارد

 

 من بغض‌هایی را فرو بردم که ترسیدم

 از رازهای سر‌به‌مُهری پرده بردارد

 

 یک عمر در خود ریختم تنهاییِ خود را

 انگار کن کوهی که آتش بر جگر دارد

 

 انگار کن آتشفشانی در سرم دارم

 روزی مرا بیدار کن اما خطر دارد

 

 دلشوره‌‌ای دارم، گمانم ماهیِ سرخی

 در عمق دریایی به قلابی نظر دارد ...

 

آدرس اینستاگرام من

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ شنبه ۷ اسفند ۱۴۰۰ ] [ 11:7 ] [ مینا ]

 

 

در رهت از پا فتادم یا علی دستم بگیر

سر به سودای تو دادم یا علی دستم بگیر
 

در میان گریه می‌خندم چو ابر نوبهار

با غمت پیوسته شادم یا علی دستم بگیر
 

سایه‌بان خستگی‌ها یا علی مهر تو بود

حاصل ما از دو دنیا یا علی مهر تو بود
 

در شب دریای طوفانی و امواج بلا

ساحل آرامش ما یا علی مهر تو بود
 

دین حق را هیچ راهی یا علی غیر از تو نیست

بی پناهان را پناهی یا علی غیر ازتو نیست
 

یا علی گفتیم و از غم‌ها رهایی یافتیم

عاشقان را تکیه‌گاهی یا علی غیر از تو نیست
 

غیراز تو یاری ندارم یا علی دستم بگیر

سر به پایت می‌گذارم یا علی دستم بگیر
 

از تو من سرشارم و با یاد تو تا اوج عشق

رهسپارم رهسپارم یا علی دستم بگیر

 

 

میلاد آقا حضرت علی ع را تبریک عرض می‌کنم.

آدرس اینستاگرام من

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰ ] [ 14:1 ] [ مینا ]

 

دست تو باز می‌کند پنجره‌های بسته را

هم تو سلام می‌کنی رهگذران خسته را
 

دوباره پاک کردم و به روی رف گذاشتم

آینه قدیمی غبار غم نشسته را
 

پنجره بی‌قرار تو، کوچه در انتظار تو

تا که کند نثار تو لاله دسته دسته را
 

شب به سحر رسانده‌ام دیده به ره نشانده‌ام

چشم به راه مانده‌ام جمعه عهد بسته را
 

این دل صاف کم‌کمک شدست سطحی از ترک

آه شکسته‌تر مخواه آینه شکسته را...

 

آدرس اینستاگرام من

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ جمعه ۳ دی ۱۴۰۰ ] [ 22:3 ] [ مینا ]

 

غوک‌ها که موجْ برآشفته خوابتان
وافکنده در تلاطمِ شطِّ شتابتان

خوش یافتید این خزهٔ سبز را پناه
روزی دو، گر امان بدهد آفتابتان

دم از زلال خضر زنید و مسلّم است
کز این لجن‌کده‌ست همه نان و آبتان

بی‌شرم‌تر زِ جمع شمایان نیافرید
ایزد که آفرید برای عذابتان

از بیخ گوش نعره‌زنانید و گوشِ خلق
کر شد ازین مُکابرهٔ بی‌حسابتان

یک شب نشد کز این همه بی‌داد بس کنید
وین سیم بگسلد ز چُگور و رَبابتان

بسیار ازین نفير نفسگیرتان گذشت
کو افعی‌ای که نعره زند در جوابتان

هنگام قول، آمرِ معروف و در عمل
از هیچ منکری نبود اجتنابتان

تکرار یک ترانه و یک شوم‌ْنوحه است
سر تا به سر تمامِ سطورِ کتابتان

ای مشت چَنگلوک زمین‌گیرِ پشّه‌خوار
شرم‌آور است دعوی اوج عقابتان

مانا گمان برید که ایزد به فضل خویش
کرده‌ست بهرِ فتحِ جهان انتخابتان

جز این حقیقتی که یکی ابر جادُوی
آورد و برفِشاند بر این خاک و آبتان

این آبگیر عرصهٔ این جنگ و دار و گیر
گردد بخار و سر دهد اندر سرابتان

وز یال دیوْباد درافتی و‌ در زمان
بینم خموش و خسته و خرد و خرابتان

وین غوکجامه‌های چو دستارِ تازیان
یک یک شود به گردنِ نازک طنابتان

سیلی دمنده بود زِ کهسار خشم خلق
کاین‌گونه گشته بسترِ آرام و خوابتان

چون است و چون که از دل گندابهٔ قرون
ناگه گرفته است تب انقلابتان؟

چون صبح روشن است که خواهد زِ دست رفت
فردا، عنانِ دولتِ پا در رکابتان

چندان که آفتاب تموزی شود پدید
این جلبکان سبز نگردد حجابتان

نک خوابتان به پهنهٔ مرداب نیمشب
خوش باد تا سحر بدمد آفتابتان

با این همه گزند که دیدیم دلخوشیم
تا بو که خلق درنگرد بی‌نقابتان...

 

...

 

از کتاب طفلی به نام شادی

آدرس اینستاگرام من

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۰ ] [ 12:1 ] [ مینا ]

 

ذات حق خواست به خاک، آب حیاتی بفرستد
پی احیای جمادات، نباتی بفرستد

تا خرد تر کند از عشق، سر خامه خود را
خواست بر صفحه اعجاز دواتی بفرستد

خواست تا فاش شود علت پیدایش هستی
تا به حیرانی ما صبر و ثباتی بفرستد

تا ببینیم در آئینه او حسن خدا را
خواست در قالب احمد حسناتی بفرستد

تا مبارک شود ایام برای همه عالم
خواست با نام محمد برکاتی بفرستد

تا شود شیوه رفتار بشر، معتدل از او
سرو موزون حرکات و سکناتی بفرستد

تا که از تیر بلا دور بمانیم به محشر
ز امان نامه ابروش براتی بفرستد

تا بیابیم یقین، بر لب پیغمبر اُمّی
خواست در قالب قرآن کلماتی بفرستد

نتواند که بخواند نتواند بنویسد
ولی از فضل خود او را درجاتی بفرستد

با علی بن ابیطالبِ او سوی خلایق
بهر ادراک خود، از خویش صفاتی بفرستد

خواست بعد از شب معراج ز پیدایش زهرا
به سراپرده عفت نفحاتی بفرستد

نقشی از جود کشد با حَسَنش بر همه عالم
با حسینش زفَلَک، فُلک نجاتی بفرستد

خواست از گنج خرد با نفس جعفر صادق
به در خانه اندیشه زکاتی بفرستد

همه جان جهان بود و خدا خواست برایش
همه عالم هستی صلواتی بفرستد

 

 

آدرس اینستاگرام من

 


موضوعات مرتبط: مذهبی، ادبی
[ یکشنبه ۹ آبان ۱۴۰۰ ] [ 16:14 ] [ مینا ]


«یا علیّ بن موسی الرّضا»


ای علی موسی الرّضا، ای پاکمردِ یثربی در توس خوابیده

من تو را بیدار می‌دانم

زنده‌تر، روشن‌تر از خورشید عالم‌تاب

از فروغ و فرّ شور و زندگی سرشار می‌دانم.

گرچه پندارند دیری هست، همچون قطره‌ها در خاک

رفته‌ای در ژرفنای خواب

لیکن ای پاکیزه باران بهشت، ای روح عرش، ای روشنای آب

من تو را بیدار ابری پاک و رحمت‌بار می‌دانم

ای (چو بختم) خفته در آن تنگ‎نای زادگاهم توس

-(در کنار دون تبهکاری که شیرِ پیر پاک آیین، پدرت، آن روح رحمان را به زندان کشت)-

من تو را بیدارتر از روح و راح صبح، با آن طرّه زرتار می‌دانم.

من تو را بی‌هیچ تردیدی (که دل‌ها را کند تاریک)

زنده‌تر تابنده‌تر از هرچه خورشید است در هر کهکشانی، دور یا نزدیک

خواه پیدا، خواه پوشیده

در نهان‎تر پرد اسرار می‌دانم

با هزاریّ و دو صد، بل بیشتر، عمرت

ای جوانیّ و جوان جاودان، ای پور پاینده،

مهربان خورشید تابنده،

این غمین همشهری پیرت،

این غریب مُلک ری، دور از تو دلگیرست

با تو دارد حاجتی، دردی که بی‌شک از تو پنهان نیست

وز تو خواهد (در نمانی) راه و درمانی

جاودان جان جهان! خورشید عالمتاب!

این غمین همشهری پیر غریبت را، دلش تاریک تر از خاک

یا علی موسی الرّضا، دریاب.

چون پدرت این خسته دل زندانی دردی روان‎کش را

یا علی موسی الرّضا دریاب، درمان بخش

یا علی موسی الرّضا دریاب


آدرس اینستاگرام من


موضوعات مرتبط: مذهبی، ادبی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۰ ] [ 16:42 ] [ مینا ]

 

حسين جان! نم آبی برای ما بفرست
نشان رفع عذابی برای ما بفرست

به سوی خويش، امير شباب اهل بهشت!
ز لطف، شور و شتابی برای ما بفرست

نمی‌رسيم به ادراک وسعت عطشت
از آن شريعه، شرابی برای ما بفرست

به وقت مرگ، ازآن‌رو كه جمله روسيهيم
ز خون سرخ، خضابی برای ما بفرست

پس از تو نيست در اين كهكشان، نشان اميد
به شام تيره، شهابی برای ما بفرست

هزار نامه نوشتيم گرچه بدعهديم
بخوان و پاسخ نابی برای ما بفرست

مگر كه شرم فرار از تو را بپوشانيم
بكُش چراغ و نقابی برای ما بفرست

به روی زين، سخنت را اگرچه نشنيديم
ز روی نيزه، خطابی برای ما بفرست

هزار بغض در آتشفشان سينه ماست
بجوش و اشک مذابی برای ما بفرست

برای پر زدن از بند، خسته‌ايم و نژند
توان بال عقابی برای ما بفرست

ز شهد آن‌همه گلبرگ‌های پرپر سرخ
به خاک گور، گلابی برای ما بفرست

برای آن‌كه ببينيم نقشی از قمرت
ز آب علقمه، قابی برای ما بفرست

ز بوی زلف پريشان اكبرت هر سو
دوای جان خرابی برای ما بفرست

ز گاهواره اصغر در اين هجوم بلا
قرار و راحت و خوابی برای ما بفرست

در اين مسير، كماكان پياده‌ايم و اسير
سوار پابه‌ركابی برای ما بفرست

در آتشی كه خود افروختيم می‌سوزيم
ز اوج عرش سحابی برای ما بفرست

گزافه‌های شفاهی كجا و روضه كجا؟
از آن حماسه، كتابی برای ما بفرست

مدافع عتباتيم و غافل از كلمات
به جرم وهن، عتابی برای ما بفرست

خَمُش به خيمه و از شش جهت محاصره‌ايم
ز قتلگه، تب و تابی برای ما بفرست

ميان امت و غارتگران حرمله خو
به تير غيب، حجابی برای ما بفرست

اگر كه نامه ما هم به خط كوفی بود
خطا بپوش و جوابی برای ما بفرست

 

آدرس اینستاگرام من

 


موضوعات مرتبط: مذهبی، ادبی
[ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰ ] [ 18:8 ] [ مینا ]

 

دل به خاکدان بستن ترک آسمان کردن
ظلم را سبک دیدن، بار خود گران کردن

روی فرش ابریشم راه عرش پیمودن
بر زمین غصبی سر، سوی آسمان کردن

در پی زر و منصب، این دو روز دنیا را
از خدا نترسیدن، مدح این و آن کردن

خواندن جوانان بر، هتک حرمت پیران
یا به حکم پیران، خون در دل جوان کردن

امتیازها آسان بر رفوزه بخشیدن
گرچه پاکبازان را سخت، امتحان کردن

لقمه‌های نامشروع در گلو فروبردن
چون حرامیان بر خلق، قصد مال و جان کردن

خود به عیش و مردم را از عذاب ترساندن
در عیان ز دین گفتن، فسق در نهان کردن

فکر جیب خود بودن بر گرانی افزودن
دم‌به‌دم ضعیفان را زار و ناتوان کردن

اغتنام فرصت‌ها غارت غنیمت‌ها
اکتساب چندین شغل ظلم توأمان کردن

ناقدان لایق را با سکوت دق دادن
ناصحان مشفق را زخمی زبان کردن

هم به کام نادانان شهد وهم نوشاندن
هم به جام دانایان زهر شوکران کردن

صبر و تاب مردم را بیکرانه دانستن
خون خلق را خوردن ظلم بیکران کردن

بس کنید! کافی نیست؟ تا به کی در این بازار
روغن ریاکاری، رونق دکان کردن؟

هم در این جهان ننگ است هم درآن جهان، رسوا
نام آن جهان بردن، کار این جهان کردن!

 

آدرس اینستاگرام من

 


موضوعات مرتبط: اجتماعی، ادبی
[ جمعه ۱ مرداد ۱۴۰۰ ] [ 10:43 ] [ مینا ]

 

 

به مدیران آینده

 

دوباره رنگ عوض می‌كنند بوقلمون‌ها
هم اهل بخيه، اعم از بلندپايه و دون‌ها

به صندلی چو نشستی، شوند معجزه‌آسا
مريد و چاكر و خدمت‌گزار، تشنه به خون‌ها

چه فرق می‌كند آيا رئيس تازه كه باشد؟
به پيشواز شما صف كشيده‌اند قشون‌ها

كه پر كنند مگر لاک خويش را ز غنائم
چه چابک‌اند به دنبال سايه‌ات حلزون‌ها

ملازمان زبان‌باز با رئیس پس از تو
همان كنند كه پيش از تو كرده‌اند زبون‌ها

كناره‌گير ز پستان ز آفتاب‌پرستان
كه در لعاب خرد خفته‌اند اهل جنون‌ها

دری اگر نگشودی به روی اهل طريقت
به روی اين همه رهزن ببند قفل و كلون‌ها

مباد خام فريب كسی شوی كه برايت
ستادها زده از هر طرف به خشت فسون‌ها

در اين جناح سهيم و به آن يكی متمايل
كه در پی فرجی می‌دوند بين ستون‌ها

نگاه كن به زمين، گر عقاب قله‌نشينی
ببين چه غلغله‌ای كرده‌اند، بوقلمون‌ها!

 

آدرس اینستاگرام من

 


موضوعات مرتبط: اجتماعی، ادبی
[ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰ ] [ 11:6 ] [ مینا ]

 

بن‌بست

 

گاهی مسیر جاده به بن‌بست می‌رود

گاهی تمام حادثه از دست می‌رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می‌زند

در راه هوشیاری خود مست می‌رود

گاهی غریبه‌ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست می‌رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آنچه که گفته است می‌رود

گاه یکسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست می‌رود

اینجا یکی برای خودش حکم می‌دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می‌رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده‌ای

وقتی میان طایفه‌ای پست می‌رود

هرچند مضحک است و پر از خنده‌های تلخ

بر ما هرآنچه لایقمان هست می‌رود

این لحظه‌ها که قیمت قد کمان ماست

تیریست بی‌نشانه که از شست می‌رود

بیراهه‌ها به مقصد خود ساده می‌رسند

اما مسیر جاده به بن‌بست می‌رود

 

شاعر: مرحوم دکتر افشین یداللهی

آدرس اینستاگرام من


موضوعات مرتبط: اجتماعی، ادبی
[ پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۰ ] [ 20:11 ] [ مینا ]


چون من، اگرچه خصم حرامی نداشتی
کم، بنده را عزیز و گرامی نداشتی

از چون منی سراغ گرفتی که بی‌کسم
آیا نشان مردم نامی نداشتی؟

خواندی مرا به رونق شب‌های قدر خویش
با آن که خود، نیاز به حامی نداشتی

کردی قبول، شعر مرا نیز، خود مگر
چون سعدی و سنایی و جامی نداشتی؟

اکرام کرده‌ای همگان را به یک نظر
کاری به شأن عارف و عامی نداشتی

نازم به دعوتت ز خلایق که در شمار
چشمی به صدر و ذیل اسامی نداشتی

پختی طعام‌های بهشتی برای خلق
پروای ناسپاسی و خامی نداشتی

شهر صیامی و به علی شهره‌ای، ولی
این قدر کاش کوفی و شامی نداشتی

عید است و من به‌جای طرب، غرق حسرتم
ای ماه روزه! کاش تمامی نداشتی ...


حلول ماه مبارک رمضان را تبریک عرض می‌کنم.



آدرس اینستاگرام من


موضوعات مرتبط: مذهبی، ادبی
[ پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۰ ] [ 10:29 ] [ مینا ]

 

در وصف حضرت ابوطالب ع پدر بزرگوار امام علی ع

 

 

پير قريش

ای تكيه‌گاه كودكی شاه عالمين
پيرانه‌سر ز عشق محمد به شور و شين

از خاک خانه تو نبی خيزد و وصی
نازم به دامن تو كه پرورده حسنيين

زان رو دليل خلقت عالم يتيم شد
تا تو به ديده‌اش بنشانی چو نور عين

چتر تو را و فاطمه را داشت روی سر
محروم اگرچه بود محمد ز والدين

مديون توست آن‌كه جهان زير دين اوست
ای وای ما كه بر تو نكرديم ادای دين

پير قريش! حرمت نامت اگر نبود
می‌برد شرک، شوكت اسلام را ز بين

توحيد بود كيش تو پيش از ظهور حق
تسليم بود قلب تو قبل از شهادتين

دست تو بر ميان علی بست ذوالفقار
بگشود اگر به جنگ، صف بدر يا حنين

در كربلا فقط جگر مصطفی نسوخت
آری تو نيز جد حسن بودی و حسين

آدرس اینستاگرام من

 


موضوعات مرتبط: مذهبی، ادبی
[ چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۹ ] [ 10:18 ] [ مینا ]

 

ای مهربان‌تر از برگ در بوسه‌های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

 

آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل

لبخند گاه‌گاهت صبح ستاره باران

 

بازا که در هوایت خاموشی جنونم

فریادها برانگیخت از سنگ کوه‌ساران

 

ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز

کاین گونه فرصت از کف دادند بی‌شماران

 

گفتی به روزگاران مهری نشسته گفتم

بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران

 

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

 

پیش از من و تو بسیار، بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

 

وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقی‌ست آواز باد و باران

 

 

آدرس اینستاگرام من

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹ ] [ 13:15 ] [ مینا ]

 

تقدیم به فرزندانم به یاد کودکی‌ها

و خاطرات شیرینشون با ترانه‌های این کتاب

 

 

رنگین‌کمون نام آلبومی است با شعر و موسیقی ثمین باغچه‌بان برای کودکان. این اثر در سال ۱۹۷۸ با گروه هم‌سرایان میترا و تعدادی از نوازندگان ارکستر سمفونیک رادیو وین، به رهبری توماس کریستین داوید، و تک‌خوانی بهجت قصری و اِولین باغچه‌بان اجرا شده است. نقاشی‌های کتاب نیز از پرویز کلانتری است. آهنگ‌های آلبوم به ترتیب عبارتند از: نوروز تو راهه، روز برف بازیه، گنجشک و برف و بارون، ترن قشنگ من، جای آهو، گربه‌ای که مادره، کرنگ بلا، عروسک جون، پنج تا نقاشی، باغ ما پرچین داره. آهنگ باغ ما پرچین داره به ایران و علاقه ثمین باغچه‌بان به میهنش اشاره دارد. بخش دوم آلبوم «رنگین‌کمون» با عنوان «چهارشنبه سوری» در سال ۲۰۱۶ به کوشش کاوه باغچه‌بان، فرزند ثمین باغچه‌بان منتشر شد.

 

 

ثمین باغچه‌بان، کتاب‌هایی از عزیز نسین نویسنده طنزنویس ترک، یاشار کمال و ناظم حکمت را نیز به فارسی برگردان کرده است. گزیده آثار او عبارتند از: سوییت سمفونیک «بومی‌وار» برای ارکستر سمفونیک (در سه بخش)، «رباعی» روی سروده‌های باباطاهر (برای آواز و پیانو)، «تو بیو» بر پایه ترانه محلی بختیاری (برای آواز گروهی)، مجموعه رنگین‌کمون برای تکخوانان، آواز گروهی و ارکستر، «شُلیل» و «ویرانه» (برای ارکستر زهی)، «چهارشنبه‌سوری»، ترجمه کتاب‌های یاشار کمال و ترجمه و معرفی عزیز نسین.

 

 

منبع: ویکی‌پدیا

 


موضوعات مرتبط: ادبی، کتاب
[ پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۹ ] [ 10:15 ] [ مینا ]


قبر بی‌نشان


مرا به خانه زهرای مهربان ببرید

به خاک‌بوسی آن قبر بی‌نشان ببرید

اگر نشانی شهر مدینه را بلدید

كبوتر دل ما را به آشیان ببرید

كجاست آن جگر شرحه‌شرحه تا كه مرا

به سوی سنگ مزارش كشان‌كشان ببرید

مرا كه مهر بقیع است در دلم چه شود

اگر به جانب آن چار كهكشان ببرید

كجاست آن در آتش گرفته تا كه مرا

برای جامه دریدن به سوی آن ببرید

كسی صدای مرا در زمین نمی‌شنود

فرشته‌ها سخنم را به آسمان ببرید

نه اشتیاق به گل دارم و نه میل بهار

مرا به غربت آن هیجده خزان ببرید



شهادت خانم صدیقه کبری، ام‌ابیها، فاطمه زهرا س،

را به عموم شیعیان جهان تسلیت عرض می‌کنم.


موضوعات مرتبط: مذهبی، ادبی
[ دوشنبه ۸ دی ۱۳۹۹ ] [ 8:31 ] [ مینا ]

 

 

صدای آب می‌آيد، مگر در نهر تنهایی چه می‌شويند؟

لباس لحظه‌ها پاک است

ميان آفتاب هشتم دی‌ماه

طنين برف، نخ‌های تماشا، چکه‌های وقت

طراوت روی آجرهاست، روی استخوان روز

چه می‌خواهیم؟

بخار فصل گرد واژه‌های ماست

دهان گلخانه فکر است

سفرهایی ترا در کوچه‌هاشان خواب می‌بینید

تو را در قریه‌های دور، مرغانی بهم تبریک می‌گویند

چرا مردم نمی‌دانند

که لادن اتفاقی نیست

نمی‌دانند در چشمان دم‌جنبانک امروز برق آب‌های شط

ديروز است؟

چرا مردم نمی‌دانند

که در گل‌های ناممکن هوا سرد است؟

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹ ] [ 20:9 ] [ مینا ]

 

 

ای منتقم

 

آن‌قدر حاضری که کسی از تو دور نیست

هرچند دیده، قابل درک حضور نیست

بر پلک‌های خسته من پا نمی‌نهی

چون پلکان خیس، مجال عبور نیست

شد تکه‌تکه، آینه جانم از گناه

اما کدام آینه مشتاق نور نیست؟

ای ترجمان صبر خداوند بر زمین!

بازآ که جان مردم دنیا صبور نیست

رو کن تو ای عزیز به ما نیز، چون ثواب،

گاهی به جز زیارت اهل قبور نیست

آمیخت حق به باطل و باطل به حق، بیا

ای منتقم! که چاره به غیر از ظهور نیست

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹ ] [ 19:5 ] [ مینا ]

 

به نظر من نویسندگی درعین‌حال که شغل مهمیه، برای دارنده‌اش احترام هم به‌همراه داره. شخص، با آرامش، جلو میره و به‌خاطر عدم حضورش در جامعه و برخورد با مردم، گرفتار دغدغه‌های جورواجور اجتماعی نمیشه. می‌تونه ذهنش رو به‌خوبی مدیریت کنه و کارش رو به جلو ببره. نویسنده، هیچ‌وقت ناراحت بازنشسته‌شدن و گرفتاری‌هایی که بعضا به این علت براش پیش‌بیاد، نیست. چراکه همیشه تا آخرین لحظه می‌تونه با نوشتن، شغلش رو داشته باشه. کسانی که بازنشسته می‌شوند، تازه باید به دنبال کار جدید بگردند، وگرنه با خانه‌نشینی، کلافگی‌هایی به سراغشون میاد، که بعضا دیده‌ایم، کم پیش اومده باهاش کنار بیایند.

 

 

وقتی که مغز، دائما درگیر نوشتن و خواندنه، مرتبا فکرش پویاست و به جزئیاتی در زندگی توجه می‌کنه که افراد عادی کمتر باهاش برخورد پیدا می‌کنند. هر زمان در روز فرصت کنه، می‌تونه بنویسه. حتی شب‌هایی که بی‌خوابی به سراغش میاد، یا توی مسافرت، به شغلش بپردازه و کتابش رو بنویسه. پس مدیریت زمانش دست خودشه و نیازی نیست که ساعات خاصی رو مجبور به کارکردن باشه. هر زمان که بخواد می‌تونه به استراحت یا فعالیت‌های فوق‌العاده برسه. تمام اتفاقاتی که در خارج از منزل، باهاش برخورد می‌کنه، براش جالبه و می‌تونه سوژه‌برداری کنه. درحالی‌که یه شخص عادی، ممکنه حتی متوجه کلیات نشه چه برسه به جزئیات. جالب اینجاست که در زمان کرونا، جزء کسانیه که نه بیکاره و نه دورکاری باعث اذیتش میشه. چون درواقع، به این روش کار عادت داره. مسأله مهم در این مورد خاص، اینه که موقع نوشتن در سه زمان گذشته و حال و آینده به‌سرمی‌بره، اون‌ها رو با هم ادغام می‌کنه و یک نوشته خیلی زیبا از دانسته‌هاش به‌دست میاره. هیچوقت گذشته رو فراموش نمی‌کنه، از حال، لذت می‌بره و مرتبا برای آینده برنامه‌ریزی می‌کنه.

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: دل‌نوشته، ادبی
[ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹ ] [ 10:48 ] [ مینا ]


سحرگاهان که مخمور شبانه

گرفتم باده با چنگ و چغانه

نهادم عقل را ره توشه از می

ز شهر هستیش کردم روانه

نگار می فروشم عشوه‌ای داد

که ایمن گشتم از مکر زمانه

ز ساقی کمان ابرو شنیدم

که ای تیر ملامت را نشانه

نبندی زان میان طرفی کمروار

اگر خود را ببینی در میانه

برو این دام بر مرغی دگر نه

که عنقا را بلند است آشیانه

که بندد طرف وصل از حسن شاهی

که با خود عشق بازد جاودانه

ندیم و مطرب و ساقی همه اوست

خیال آب و گل در ره بهانه

بده کشتی می تا خوش برانیم

از این دریای ناپیداکرانه

وجود ما معماییست حافظ

که تحقیقش فسون است و فسانه


موضوعات مرتبط: ادبی
[ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹ ] [ 11:2 ] [ مینا ]

 

راز سر به‌مهر

 

زن، رشک حور بود و تمنای خود نداشت

چون آسمان نظر به بلندای خود نداشت

 

اسمی عظیم بود که چون رازِ سر به مُهر

در خانۀ علی سَرِ افشای خود نداشت

 

امّ‌البنین کنایه‌ای از شرم عاشقی‌ست

کز حُجب، تاب نام دل‌آرای خود نداشت

 

در پیش روی چار جگر گوشۀ‌ بتول

آیینه بود و چشم تماشای خود نداشت

 

 

زن؟ نه! هُمای عرش‌نشینی که آشیان

جز کربلا به وسعت پرهای خود نداشت

 

در عشق، پاره‌های جگر داده بود و لیک

بعد از حسین، میل تسلّای خود نداشت

 

عمری به شرم زیست که عباس، وقت مرگ

دستی برای یاری مولای خود نداشت

 


موضوعات مرتبط: مذهبی، ادبی
[ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹ ] [ 11:4 ] [ مینا ]


محمد خرمشاهی (۱۲۹۰ ساوه – ۲۳ فروردین ۱۳۹۶) نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز و شاعر ایرانی بود. وی در ۲۳ فروردین ۱۳۹۶ در سن ۱۰۶ سالگی بر اثر سکته مغزی درگذشت. او از سن دوازده‌سالگی فعالیت خود را آغاز کرد و با بیش از ۹۰ روزنامه و مجله از جمله نشریه توفیق و نشریه گل آقا همکاری داشت. عبارات معروفی مثل «در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست» یا «چوب خدا صدا ندارد» یا «چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی؟» از اوست.


کتاب‌ها

  • «دیوان خرم»

  • «شیخ شنگول»

  • «دنیای شادی‌ها»

  • «مجموعه گل‌ها»


محمد خرمشاهی شاعر معاصر که ید طولایی در طنزپردازی داشت پس از 106 سال روز 21 فروردین‌ماه بر اثر کهولت سن درگذشت. شهرت خرمشاهی به همکاری با نشریه‌های "توفیق"، "گل آقا" و روزنامه کیهان باز می‌گردد. محمد خرمشاهی، متولد 1290 بود و از او دیوان اشعاری با عنوان "دیوان خرم" منتشر شده است. اشعار طنز او با 90 اسم مستعار درنزدیک به یک قرن اخیر منتشر شده و بسیاری از این اشعار در افواه مردم است. خرمشاهی را بسیاری عبید زاکانی معاصر می‌نامند؛ نخستین شعر او در روزنامه "حبل المتین" هند چاپ شد و از آن هنگام تاکنون که بیش از 8 دهه به سرودن شعر و طنز پرداخته، نزدیک به 2 هزار ضرب‌المثل و لطیفه خلق کرده که در ذهن و خاطره مردم ایران ماندگار شده است.

"در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست"، از اشعار معروف خرمشاهی است. مشهورترین طنزپردازان و شاعران معاصر ایرانی مانند عمران صلاحی، کیومرث صابری فومنی، ابوالقاسم حالت و .... دوره‌ای را نزد خرمشاهی شاگردی کرده‌اند. خرمشاهی 70 سال پیش برای نخستین بار "شعر جدول" را طراحی کرد که در روزنامه اطلاعات به چاپ رسید و از او کتاب‌های "شیخ شنگول"، "دنیای شادی‌ها"، "مجموعه گل‌ها" و " دیوان خرم " منتشر شده است.



خاطره محمد خرمشاهی

این شاعر و طنزپرداز خاطره‌ای از سیمین بهبهانی تعریف می‌کرد: یک روز سیمین بهبهانی از من شعری برای سنگ قبرش خواست. گفتم من از تو سنم بیشتر است، تو باید برای من این کار را بکنی. سیمین گفت: "نه، تو تا همه ما را نکشی، نمی‌میری" و من شعری به هر روی برایش نوشتم که الان نمی‌دانم اصلا گفته شده است یا نه. نوشتم: دین خود در خدمت شعر و ادب کردم ادا / جان خود را نیز در راه وطن کردم فدا.

خرمشاهی همیشه می‌گفت: سعی می‌کنم از شرایط اندوه و غم به دور باشم. خشم و ناراحتی را هم هرگز به خودم راه نمی‌دهم. یکی از دلایل طول عمرم هم همین بوده است. او چند ماه پیش در یک گفتگوی رسانه‌ای گفته بود: اکنون زندگی سختی دارم. در مضیقه هستم و دیگر دوست ندارم بیشتر زندگی کنم. فکر می‌کنم دیگر کار از کار گذشته و هر چه عمر کردم بَس است.


یک شب از سر لطف مهمان دلم شو

در انجمن عشق شمع محفلم شو

اگه ماه شبم بشی چی میشه

یک شب که هزار شب نمیشه

در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست

آنجا که صفا هست در آن نور خدا است

در چنته درویش وفا هست

کشکول یه رنگی و صفا هست

یک لقمه نان با محبت

در سفره فقر فقرا هست

در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست

آنجا که صفا هست در آن نور خدا است

آدمی به جز آه ادمی نیست

دنیا به غیر خواب درهمی نیست

ما و همه کنج غناعت


منبع: خرم


موضوعات مرتبط: مشاهیر، ادبی
[ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹ ] [ 19:5 ] [ مینا ]

هرکه از سرّ نبی گیرد نصیب

هم به جبریل امین گردد قریب

ای که می‌نازی به قرآن عظیم

تا کجا در حجره می‌باشی مقیم

در جهان اسرار دین را فاش کن

نکته شرع مبین را فاش کن

کس نگردد در جهان محتاج کس

نکته دین مبین این است و بس



کم‌خور و کم‌خواب و کم‌گفتار باش

گرد خود گردنده چون پرگار باش

منکر حق نزد ملا کافر است

منکر خود نزد من کافرتر است

آن به انکار وجود آمد عجول

این عجول و هم ظلوم و هم جهول

زندگانی را بقا از مدعاست

کاروانش را درا از مدعاست

اندکی در جستجو پوشیده است

اصل او در آرزو پوشیده است

دل ز سوز آرزو گیرد حیات

غیر حق میرد چو او گیرد حیات

از محبت چون خودی محکم شود

قوتش فرمانده عالم شود

پیر گردون کز کواکب نقش بست

غنچه‌ها از شاخسار او شکست

در خصومات جهان گردد حَکَم

تابع فرمان او دارا و جم

ای فراهم کرده از شیران خراج

گشته‌ای روبه‌مزاج از احتیاج

خستگی‌های تو از ناداری است

اصل درد تو همین بیماری است

می‌رباید رفعت از فکر بلند

می‌کُشد شمع خیال ارجمند

تا به کی دریوزه‌ای منصب کنی

صورت طفلان زنی مرکب کنی

فطرتی کو بر فلک بندد نظر

پست می‌گردد ز احسان دگر

از سؤال افلاک گردد خوارتر

از گدائی گریه گر نادارتر

از سؤال آشفته اجزای خودی

بی‌تجلی نخل سینای خودی



موضوعات مرتبط: ادبی
[ دوشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۹ ] [ 14:43 ] [ مینا ]

معروف است که دخترها، به‌اصطلاح «بابایی‌اند». بااین‌حال، وقتی تاریخ دور و نزدیکمان را نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که بسته به شرایط اجتماعی و عرفی، این، پسران بوده‌اند که اغلب، پیشه، حرفه، کسب، کار و یا هنرِ پدران خود را ادامه داده‌اند. بااین‌حال، بوده‌اند، دخترانی که آنان نیز راه پدرانشان را پی گرفته‌اند و همچون پدرانِ نامدارشان، صاحب نام و آوازه شده‌اند. گُردآفرید، دخترِ گَژدَهَم (دژبانِ دژ سپید)، که همچون پدرش جنگاوری را پیشه کرده بود؛ و نیز بانوگُشَسپ، دخترِ رستمِ دستان که دلاوری را از پدرش به ارث برده بود؛ و همچنین رَشحه اصفهانی، دخترِ هاتف اصفهانی، که چون پدرش شاعری پیشه داشت، سه نمونه از دخترانِ نامدارِ جلوه‌گر در ادبیات فارسی‌اند که راه پدرانشان را ادامه داده‌اند.



در روزگار ما نیز یکی از دختران نامداری که از همان کودکی در مسیری گام برداشت که پدرش در آن طی طریق، کرده بود، روان‌شاد استاد مهدیه الهی‌قمشه‌ای است؛ بانویی که هم نام خود و هم ذوق شاعری و هم شیفتگی‌اش به آیات الهی و ابیات شعری را از پدر بزرگوارش، مرحوم استاد مهدی الهی‌قمشه‌ای، به ارث برده بود. امروز، چهارمین سال‌روز درگذشت روان‌شاد مهدیه الهی‌قمشه‌ای است؛ بانویی که دختر ارشد پدر و مادری فاضل بود و در خانواده‌ای پرورش یافته بود که از پدر و مادر تا برادران و خواهران، همگی اهل علم و ادب و هنر بوده‌اند.


منبع: مهدیه الهی‌قمشه‌ای


موضوعات مرتبط: فرهنگی، مشاهیر، ادبی
ادامه مطلب
[ شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹ ] [ 20:17 ] [ مینا ]

 

 

چون من، اگرچه خصم حرامی نداشتی
کم، بنده را عزیز و گرامی نداشتی

از چون منی سراغ گرفتی که بی کسم
آیا نشان مردم نامی نداشتی؟

خواندی مرا به رونق شب‌های قدر خویش
با آن که خود، نیاز به حامی نداشتی

کردی قبول، شعر مرا نیز، خود مگر
چون سعدی و سنایی و جامی نداشتی؟

اکرام کرده‌ای همگان را به یک نظر
کاری به شأن عارف و عامی نداشتی

نازم به دعوتت ز خلایق که در شمار
چشمی به صدر و ذیل اسامی نداشتی

پختی طعام‌های بهشتی برای خلق
پروای ناسپاسی و خامی نداشتی

شهر صیامی و به علی شهره‌ای، ولی
این قدر کاش کوفی و شامی نداشتی

عید است و من به جای طرب، غرق حسرتم
ای ماه روزه! کاش تمامی نداشتی ...

 

افشین علا

 


موضوعات مرتبط: مذهبی، ادبی
[ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹ ] [ 20:46 ] [ مینا ]

نجف دریابندری (زاده ۱ شهریور ۱۳۰۸ در آبادان–درگذشته ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹ در تهران) مترجم و نویسنده ایرانی بود. برگردان کتاب‌های وداع با اسلحه و پیرمرد و دریا نوشته ارنست همینگوی، ازجمله برگردان‌های شناخته‌شده او هستند. دوره ابتدایی را در مدرسه ۱۷ دی گذرانده و وارد دبیرستان رازی آبادان شد. او در سال سوم دبیرستان تحصیل را رها کرد و به دنبال کار رفت. حضور انگلیسی‌ها در تأسیسات نفتی آبادان و رفت‌وآمد آنان در سطح شهر و کاربرد آن زبان، وی را به یادگیری زبان انگلیسی علاقه‌مند ساخت، به‌گونه ای که این زبان را به‌طور خودآموز با تماشای فیلم‌های زبان اصلی برای کارمندان انگلیسی شرکت نفت و گفتگو با انگلیسی‌ها آموخت. نجف دریابندری در سال ۱۳۳۱ نخستین اثر خود را که برگردان کتاب وداع با اسلحه، نوشته ارنست همینگوی بود، برای چاپ به تهران فرستاد.



زندان

نجف دریابندری، همزمان با چاپ این کتاب در سال ۱۳۳۳ به‌دلیل عضویت در حزب توده ایران در آبادان دستگیر شد. او تا پای اعدام رفت، اما درنهایت، به زندان محکوم شد و پس از یک سال به زندان تهران منتقل شد. دریابندری در زندان به مسائل فلسفی علاقه‌مند شد و در آن مدت، کتاب تاریخ فلسفه غرب اثر برتراند راسل را برگردان کرد که بعدها توسط انتشارات سخن به چاپ رسید. وی پس از تحمل چهار سال زندان، در سال ۱۳۳۷ آزاد شد و به کارهای گوناگونی روی آورد. پس از زندان، رابطه او با حزب توده پایدار نماند.


منبع: ویکی‌پدیا


موضوعات مرتبط: فرهنگی، مشاهیر، ادبی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹ ] [ 18:3 ] [ مینا ]

 

 

بر دل خود نقش غیر انداختی

خاک بردی کیمیا درباختی

تا کجا رخشی ز تاب دیگران

سر سبک ساز از شراب دیگران

تا کجا طوف چراغ محفلی

ز آتش خود سوز اگر داری دلی

چون نظر در پرده‌های خویش باش

می‌برو اما به جای خویش باش

در جهان مثل حباب ای هوشمند

راه خلوت‌خانه بر اغیار بند

فاش می‌خواهی اگر اسرار دین

جز به اعماق ضمیر خود مبین

گر نبینی، دین تو مجبوری است

این چنین دین از خدا مهجوری است

بنده تا حق را نبیند آشکار

برنمی‌آید ز جبر و اختیار

تو یکی در فطرت خود غوطه زن

مرد حق شو بر ظن و تخمین متن

تا ببینی زشت و خوب کار چیست

اندر این نی پرده اسرار چیست

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ سه شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۹ ] [ 11:15 ] [ مینا ]

 

فرياد

 

خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشى جانسوز

هر طرف مى‌سوزد اين آتش

پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود

من به هر سو مى‌دوم گريان

در لهيب آتش پردود

وز ميان خنده‌هايم تلخ

و خروش گريه‌ام ناشاد

از دورن خسته سوزان

مى‌کنم فرياد، اى فرياد! اى فرياد

 

 

خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشى بى‌رحم

همچنان مى‌سوزد اين آتش

نقش‌هايى را که من بستم به خون دل

بر سر و چشم در و ديوار

در شب رسواى بى‌ساحل

واى بر من، سوزد و سوزد

غنچه‌هايى را که پروردم به دشوارى

در دهان گود گلدان‌ها

روزهاى سخت بيمارى

از فراز بام‌هاشان، شاد

دشمنانم، موذيانه خنده‌هاى فتحشان بر لب

بر من آتش‌به‌جان ناظر

در پناه اين مشبک شب

 

 

من به هر سو مى‌دوم،

گريان ازين بيداد

مى‌کنم فرياد، اى فرياد! اى فرياد

واى بر من، همچنان مى‌سوزد اين آتش

آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان

و آنچه دارد منظر و ايوان

من به دستان پر از تاول

اين طرف را مى‌کنم خاموش

وز لهيب آن روم از هوش

زان‌دگرسو شعله برخيزد، به گردش دود

تا سحرگاهان، که مى‌داند که بود من شود نابود

خفته‌اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر

صبح از من مانده برجا مشت خاکستر

واى، آيا هيچ سر بر مى‌کنند از خواب

مهربان همسايگانم از پى امداد؟

سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد

مى‌کنم فرياد، اى فرياد! اى فرياد

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹ ] [ 23:39 ] [ مینا ]

 

آتش افرنگیان بگداختش

مؤمن و از رمز مرگ آگاه نیست

در دلش لا غالب الّا الله نیست

تا دل او در میان سینه مرد

می‌نبیند رشد مگر از خواب و خورد

بهر یک نان نشتر لا و نعم

منت صدکس برای یک شکم

از فرنگی می‌خرد لات و منات

مؤمن و اندیشه او سومنات

بی‌نیازی رنگ حق پوشیدن است

رنگ غیر از پیرهن شوییدن است

 

 

علم غیر آموختی اندوختی

روی خویش از غازه‌اش افروختی

ارجمندی از شعارش می‌بری

من ندانم تو تویی یا دیگری

از نشیمن خاک تو خاموش گشت

وز گل و ریحان تهی آغوش گشت

کشت خود از دست خود ویران مکن

از سحابش گریه‌ی باران مکن

عقل تو زنجیری افکار غیر

در گلوی تو نفس از تار غیر

بر زبانت گفتگوها مستعار

در دل تو آرزوها مستعار

باده می‌گیری به جام از دیگران

جام هم گیری به وام از دیگران

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸ ] [ 11:5 ] [ مینا ]

 

 

ما شاهد سقوط حقیقت،

ما شاهد تلاشی انسان،

ما صاحبان واقعه بودیم،

چندی به زجر،

شعله کشیدیم،

وینک درون خاطره دودیم

گفتند رو به اوج روانیم

دیدیم سیْر، سوی هبوط است،

شعر سپید نیست،

که خوانی‌اش،

این، جعبه سیاه سقوط است.

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۸ ] [ 15:45 ] [ مینا ]

 

پرهیزگاری و زهد ورزیدن: ترک دنیا گفتن،

ترساندن: زهر چشم گرفتن،

تسلیم شدن ناگزیرانه: تن دادن،

تشریفات زیاد: کبکبه و دبدبه،

تمـام شـدن: تـه کشـیدن،

تملق و چاپلوسی: کاسه لیسی ،

تنبل: بخور و بخواب،

تنبیه شدن و سرزنش همراه با بی‌آبرویی: تو دهنی خوردن،

تهدید کردن: شاخ شانه کشیدن،

حیوان بی‌آزار: زبان بسته،

خسته شدن: بجان آمدن،

خسته کنـنده: نفـس بُــر،

خشمگین شدن: صفرا جنبیدن، آتش گرفتن،

خود را لو دادن: قافیه را باختن،

خورشید: تشت آتش،

خوش صحبت: شیرین زبان،

داشتن آرزوهای بزرگ: بلندپروازی،

دگرگون بودن اوضاع: قمر در عقرب،

 

 

منبع: سایت

 


موضوعات مرتبط: ادبی
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۸ ] [ 20:23 ] [ مینا ]

 

 

پیکر هستی ز آثار خودی است

هرچه می‌بینی ز اسرار خودی است

می‌کشد از قوت بازوی خویش

تا شود آگاه از نیروی خویش

مثل نی خود را ز خود کردی تهی

بر نوای دیگران دل می‌نهی

ای گدای ریزه‌ئی از خوان غیر

جنس خود می‌جوئی از دکان غیر

بزم مسلم از چراغ غیر سوخت

مسجد او از شرار دیر سوخت

از سواد کعبه چون آهو رمید

ناوک صیاد پهلویش درید

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸ ] [ 10:12 ] [ مینا ]

 

 

کوچه

 

بی‌تو، مهتاب، شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه‌تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان‌خانه جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

 

تو، همه راز جهان، ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن

...

 


موضوعات مرتبط: ادبی
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۸ ] [ 14:6 ] [ مینا ]

جلال آل‌احمد (2 آذر 1302 در تهران متولد شد و 18 شهريور 1348 در اسالم گيلان دار فانى را وداع گفت. او نویسنده و مترجم ایرانی بود. در سال ۱۳۸۷ برای اولین بار جایزه ادبی جلال آل‌احمد توسط دولت جمهوری اسلامی بنیان نهاده شد تا با این كار، مقام اندیشه و حق‌جویی وی پاس داشته شود. جلال آل‌احمد در خانواده‌ای مذهبى روحانى به دنیا آمد. وی پسر عموی آيت‌الله طالقانى بود. دوران كودكى و نوجوانى جلال در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت. پس از اتمام دوران دبستان، پدر جلال، سيد احمد طالقانى، به او اجازه درس‌خواندن در دبیرستان را نداد. اما او که همواره طالب و جویای حقیقت بود به این سادگی تسلیم خواست پدر نشد.



در سال‌های آخر دبیرستان است، که جلال با کلام كسروى و شريعت سنگلجى آشنا می‌شود و همین مقدمه‌ای می‌شود برای پیوستن وی به حزب توده در سال 1332 وارد دانش‌سراى عالى تهران می‌شود و در رشته ادبيات فارسى به تحصیل می‌پردازد. در 1323 به حزب توده پیوست و سه سال بعد در انشعابی جنجالی از آن کناره گرفت. نخستین مجموعه داستان خود به نام (ديد و بازديد) را در همین دوران منتشر کرده بود. او که تاثیری گسترده بر جريان روشنفكرى دوران خود داشت، به جز نوشتن داستان به نگارش مقالات اجتماعی، پژوهش‌های مردم‌شناسى، سفرنامه‌ها و ترجمه‌های متعددی نیز پرداخت. شاید مهم‌ترین ویژگی ادبی آل‌احمد نثر او بود. نثری فشرده و موجز و درعین‌حال عصبی و پرخاشگر، که نمونه‌های خوب آن را در سفرنامه‌های او مثل (خسى در ميقات) و یا داستان-زندگی‌نامه (سنگى بر گورى) می‌توان دید.


منبع: ویکی‌پدیا


موضوعات مرتبط: فرهنگی، مشاهیر، ادبی
ادامه مطلب
[ شنبه ۲ آذر ۱۳۹۸ ] [ 11:0 ] [ مینا ]

 

 

اگر خواهی خدا را فاش بینی

خودی را فاش‌تر دیدن بیاموز

روح با حق زنده و پاینده است

ورنه این را مرده آن را زنده است

آن‌که حیّ لایموت آمد حق است

زیستن باحق حیات مطلق است

هرکه بی‌حق زیست جز مردار نیست

گرچه کس در ماتم او زار نیست

مسلمان را همین عرفان و ادراک

که در خود فاش بیند رمز لولاک

خدا اندر قیاس ما نگنجد

شناس آن را که گوید ما عرفناک

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸ ] [ 11:41 ] [ مینا ]


دشت‌هایی چه فراخ

کوه‌هایی چه بلند

در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد؟

من دراین آبادی پی چیزی می‌گشتم

پی خوابی شاید

پی نوری، ریگی، لبخندی

پشت تبریزی‌ها

غفلت پاکی بود که صدایم می‌زد



پای نی‌زاری ماندم باد می‌آمد گوش دادم

چه کسی با من حرف می‌زد؟

سوسماری لغزید

راه افتادم

یونجه‌زاری سر راه

بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ

و فراموشی خاک

لب آبی

گیوه‌ها را کندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است

نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است؟




هیچ می‌چرد گاوی در کرد

ظهر تابستان است

سایه‌ها می‌دانند که چه تابستانی است

سایه‌هایی بی‌لک

گوشه‌ای روشن و پاک

کودکان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست

مهربانی هست سیب هست ایمان هست

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد



در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح

و چنان بی‌تابم که دلم می‌خواهد

بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه

دورها آوایی است که مرا می‌خواند


موضوعات مرتبط: ادبی
[ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸ ] [ 23:12 ] [ مینا ]


نادر ابراهیمی (۱۴ فروردین ۱۳۱۵ – ۱۶ خرداد ۱۳۸۷) داستان‌نویس معاصر ایرانی بود. او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینه‌های فیلم‌سازی، ترانه‌سرایی، ترجمه، و روزنامه‌نگاری نیز فعالیت کرده‌ است. ابراهیمی، همراهِ بهرام بیضایی و ابراهیم گلستان، از معدود سخنوران ایرانی به‌شمار می‌رود که هم در سینما و هم در ادبیات کار کرده و شناخته شده بوده‌اند. تا سال ۱۳۸۰ بیش از صد کتاب و همچنین نوشتارهای درباره او به چاپ رسیده‌ است.

پدرش عطاءالمُلک ابراهیمی، فرزندِ «آجودان حضور» و از نوادگانِ ابراهیم خان ظهیرالدوله، حاکم نامدارِ کرمان در عصر قاجار بود، که رضاشاه پهلوی او را، ضمنِ خلعِ درجه از کرمان به مشکین شهر تبعید نمود، که هنوز قلمستانی به نام او در حومه مشکین شهر وجود دارد (قلمستان عطا) و هنوز خویشاوندان او (ابراهیمی‌های کرمان) در شهر و استان کرمان شناخته شده و مشهور هستند. مادرِ او هم از لاریجانی‌های مقیم تهران به‌شمار می‌آمد. نادر ابراهیمی تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش یعنی شهر تهران گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشکده حقوق وارد شد. اما این دانشکده را پس از دو سال رها کرد و سپس در رشته زبان و ادبیات انگلیسی به درجه لیسانس رسید.

او در دو کتاب «ابن مشغله» و «ابوالمشاغل» ضمن شرح وقایع زندگی، به فعالیت‌های گوناگون خود نیز پرداخته‌ است. از جملهٔ شغل‌های او: کمک کارگری تعمیرگاه سیار در ترکمن‌صحرا، کارگری چاپخانه، حسابداری و تحویلداری بانک، صفحه‌بندی روزنامه و مجله و کارهای چاپ دیگر، میرزایی یک حجره فرش در بازار، مترجمی و ویراستاری، ایران‌شناسی عملی و چاپ مقاله‌های ایران‌شناختی، فیلمسازی مستند و سینمایی، مصور کردن کتاب‌های کودکان، مدیریت یک کتاب‌فروشی، خطاطی، نقاشی و نقاشی روی روسری و لباس، تدریس در دانشگاه‌ها و … .

در تمام سال‌های پرکار و بی‌کار یا وقت‌هایی که در زندان به‌سر می‌برد، نوشتن را که از ۱۵ سالگی آغاز کرده بود، کنار نگذاشت. در سال ۱۳۴۲ نخستین کتاب خود را با عنوان «خانه‌ای برای شب» به چاپ رساند که داستان «دشنام» در آن با استقبالی چشمگیر مواجه شد. تا سال ۱۳۸۰ علاوه بر صدها مقاله تحقیقی و نقد، بیش از صد کتاب از او چاپ و منتشر شده که دربرگیرنده داستان بلند (رمان) و کوتاه، کتاب کودک و نوجوان، نمایش‌نامه، فیلم‌نامه و پژوهش در زمینه‌های گوناگون است. ضمن آن‌که چند اثرش به زبان‌های مختلف دنیا برگردانده شده‌ است. یک عاشقانه آرام»، «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم»، «چهل نامه کوتاه به همسرم»، «مردی در تبعید ابدی»، «بر جاده‌های آبی سرخ»، «تضادهای درونی»، «آتش بدون دود»، «ابن مشغله» و «آرش در قلمرو تردید» از جمله آثار منتشرشده نادر ابراهیمی هستند.


منبع: ویکی‌پدیا















موضوعات مرتبط: مشاهیر، ادبی، کتاب
ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸ ] [ 10:41 ] [ مینا ]


فردریک بکمن نویسنده سوئدی، کتابش با عنوانِ "بریت ماری اینجا بود"، را با نوشته زیر به مادرش تقدیم کرده است:


تقدیم به مادرم،

که همیشه حواسش بود که من غذا توی شکمم

و

کتاب توی کتابخانه‌ام، داشته باشم.



این سبد گل زیبا، تقدیم به همه مادران دنیا، که عملکرد خوبشون در زندگی برای فرزندانشون، وابسته به زمان، مکان یا سن‌ و‌ سال نیست.



موضوعات مرتبط: اجتماعی، ادبی
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸ ] [ 14:55 ] [ مینا ]

 

 

هرکه دانای مقامات خودی است

        فضل حق داند اگر دشمن قوی است

در خودی کن صورت یوسف مقام

از اسیری تا شهنشاهی خرام

از خودی اندش و مرد کار شو

مرد حق شو حاصل اسرار شو

خویش را چون از خودی محکم کنی

تو اگر خواهی جهان بر هم کنی

گر فنا خواهی ز خود آزاد شو

گر بقا خواهی به خود آباد شو

غافل از حفظ خودی یک دم مشو

ریزه الماس شو شبنم مشو

نغمه‌ای پیدا کن از تار خودی

آشکاراساز اسرار خودی

زندگی بر جای خود بالیدن است

از خیابان خودی گل چیدن است

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۸ ] [ 20:56 ] [ مینا ]


صائب تبریزی، بزرگ‌ترین غزل‌سرای قرن یازدهم هجری و معروف‌ترین شاعر عهد صفویه است. میرزا محمدعلی صائب تبریزی در حدود سال ۱۰۰۰ ه‍.ق. یا یکی دو سال بعد از آن در تبریز زاده شد. پدر او تاجری معتبر بود و خانواده صائب جزء هزار خانواری بودند که به دستور شاه‌عباس اول صفوی از تبریز کوچ کرده و در محله عباس‌آباد اصفهان ساکن شدند و این مردم را تبارزه (تبریزی‌های) اصفهان می‌نامیدند. صائب در اصفهان به آموختن علوم عصر پرداخت. در جوانی به حج رفت و در بازگشت به مشهد سفر کرد.

صائب در سال ۱۰۳۴ ه‍.ق. از اصفهان عازم هندوستان شد و بعد به هرات و کابل رفت. حکمران کابل، خواجه احسن‌الله مشهور به ظفرخان، که خود شاعر و ادیب بود، مقدم صائب را گرامی داشت. ظفرخان پس از مدتی به‌خاطر جلوس شاه جهان، عازم دکن شد و صائب را نیز با خود همراه بود. در سال ۱۰۴۲ ه‍.ق. صائب به ایران بازگشت و در اصفهان اقامت گزید. شاه‌عباس دوم صفوی به او مقام ملک‌الشعرایی داد. صائب هشتاد سال زندگی کرد و هم در اصفهان دیده از جهان فروبست. درگذشت او در سال ۱۰۸۶ یا ۱۰۸۷ ه.ق. بوده ‌است. آرامگاه او در اصفهان، در محله لَنبان، در محلی است که در زمان حیات او معروف به تکیه میرزا صائب بود. مقبره صائب در باغچه‌ای در اصفهان در خیابانی که به نام او نامگذاری شده ‌است، قرار دارد. صائب تبریزی شاعری کثیرالشعر بود، تعداد اشعار صائب را از شصت‌هزار تا صدوبیست‌هزار بیت گفته‌‏اند.

آثار صائب جز سه‌چهارهزار بیت قصیده و یک مثنوی کوتاه و ناقص به نام قندهارنامه و دو سه قطعه، همگی غزل است. صائب، سبکی را به کمال رساند که چند قرن بعد از او سبک هندی نامیده شد. او اسلوب معادله یا «مدعا مثل» را بیش از دیگر شاعران هم‌روزگارش به‌کار برده است. نازکی خیال و لطافت اندیشه و مضمون‌سازی‌های ظریف و معنی‌های بیگانه و باریک در شعر وی دیده می‌شود. ابیات غزل وی استقلال معنایی دارند و در یک غزل از چندین موضوع سخن گفته است.



کسی که عیب تو را پیش چشم بنگارد

ببوس دیده او را که بر تو حق دارد

ز فوت مطلب جزئی مشو غمین که فلک

ستاره می‌برد و آفتاب می‌آرد

به دست غم نشود مبتلا گریبانش

کسی که دامن شب را ز دست نگذارد

به جای خون ز رگ و ریشه‌اش برآرد دود

به دست درد، دلی را که عشق بفشارد

کسی است صاحب خرمن درین تماشاگاه

که غیر اشک دگر دانه ای نمی‌کارد

بزرگ اوست که بر خاک همچو سایه ابر

چنان رود که دل مور را نیازارد

میان اهل سخن گفتگوی اوست تمام

که هیچ طایفه را بی‌نصیب نگذارد

تو برخلاف بدان تخم نیکنامی کار

که هرکس آن درود از جهان که می‌کارد

چو دور عقده‌گشایی به من رسد صائب

به ناخن مه نو چرخ پشت سر خارد


منبع: ویکی‌پدیا


موضوعات مرتبط: فرهنگی، مشاهیر، ادبی
[ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸ ] [ 12:10 ] [ مینا ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام دوستان عزیز، 

مقاله‌ای در زمینه تفاوت نسل قدیم و جدید، در سایت هم‌سوالی نوشته‌ام. اگر تمایل داشتید، اون رو در لینک زیر مطالعه کنید و نظراتتون رو بیان کنید. سپاسگزارم 

 

هم‌سوالی؛ تفاوت نسل قدیم و جدید

 

 

مقاله‌ای در مورد گلاب، در سایت هم‌سوالی نوشته‌ام. اگر تمایل داشتید، اون رو در لینک زیر مطالعه کنید و نظراتتون رو بیان کنید. سپاسگزارم 

 

هم‌سوالی؛ گلاب، روش تولید، خواص و کاربرد این آب گل

 

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸ ] [ 14:11 ] [ مینا ]

 

 

منظومه‌ها

 

پس اين‌ها همه اسمش زندگى است

دلتنگى‌ها، دل‌خموشى‌ها، ثانيه‌ها، دقيقه‌ها

حتى اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمى که برايت نوشته‌ام برسد

ما زنده‌ايم چون بيداريم

ما زنده‌ايم چون مى‌خوابيم

و رستگار و سعادتمنديم

زيرا هنوز بر گستره ويرانه‌هاى وجودمان پانشينى

براى گنجشک عشق باقى گذاشته‌ايم

خوشبختيم زيرا هنوز صبح‌هامان آذين ملکوتى بانگ خروس‌هاست

سروها مبلغين بى‌منت سرسبزى‌اند

و شقايق‌ها پيام‌آوران آيه‌هاى سرخ عطر و آتش

برگچه‌هاى پياز ترانه‌هاى طراوتند

و فکر من

واقعا فکر کن که چه هولناک مى‌شد اگر از ميان آواها

بانگ خروس را برمى‌داشتند

و همين‌طور ريگ‌ها

و ماه

و منظومه‌ها

ما نيز بايد دوست بداريم ... آرى بايد

زيرا دوست داشتن خال با روح ماست

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸ ] [ 11:59 ] [ مینا ]

 

خودی صیاد و نخچیرش مه و مهر

اسیر بند تدبیرش مه و مهر

خودی را تنگ در آغوش کردن

فنا را با بقا هم دوش کردن

خودی اندر خودی گنجد محال است

 

 

خودی را عین خود بودن کمال است

خودی تعویذ حفظ کائنات است

نخستین پرتو ذاتش حیات است

خودی را پیکر خاکی حجاب است

طلوع او مثال آفتاب است

بگذر از دشت و در و کوه و دمن

خیمه را اندر وجود خویش زن

جوان مردی که خود را فاش بیند

جهان کهنه را باز آفریند

هزاران انجمن اندر طوافش

که او با خویشتن خلوت گزیند

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۸ ] [ 11:1 ] [ مینا ]

 

 

کتاب: امیرارسلان نامدار

نویسنده: محمدعلی نقیب‌الممالک

 

امیرارسلان از مشهورترین قصه‌های عامیانه به زبان فارسی است. سال‌ها پیش، این داستان را میرزا محمدعلی نقیب‌الممالک، قصه‌گوی ناصرالدین‌شاه قاجار برای وی می‌گفت و در این هنگام فخرالدوله، دختر ناصرالدین‌شاه پشت در نیمه‌باز اتاق خواجه‌سرایان می‌نشست و ماجراها را بادقت مکتوب می‌کرد و برای آن‌ها نقاشی می‌کشید. در حقیقت داستان امیر ارسلان این‌گونه برجا مانده است.

امیر‌ارسلان، شاهزاده‌‌ای است دلیر و جوانمرد که شیفته دختر پادشاهی به نام فرخ‌لقا می‌شود و در جست‌وجوی او به دیار فرنگ می‌شتابد. شاه فرنگ دو وزیر ماهر در رمل و اسطرلاب به نام شمس وزیر و قمر وزیر دارد که شمس با امیرارسلان موافق و قمر با او مخالف است. بر اثر شرارت‌های قمر وزیر، فرخ‌لقا به دست دیوان و عفریت‌ها گرفتار می‌شود و امیرارسلان راهی نجات او از سرزمین جادو می‌گردد و ... امیرارسلان نامدار بعد از سختی‌ها و جنگ‌وستیز فراوان به مراد دل خویش می‌رسد.

 

منبع: کتاب امیرارسلان نامدار

 

تقدیم به مادرم که به این کتاب،

                علاقه‌مند بود. روحش شاد.

 


موضوعات مرتبط: خاطره، ادبی، کتاب
[ چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸ ] [ 13:3 ] [ مینا ]

 

وقتی به آب روان و عبورش نگاه می‌کنیم،

به یاد عمری می‌افتیم که چه به‌سرعت می‌گذرد و فقط افسوس به‌همراه دارد.

 

 

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست

که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافیست

طبع چون آب و غزل‌ های روان ما را بس

 


موضوعات مرتبط: ادبی
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۸ ] [ 10:37 ] [ مینا ]

تقدیم به دوران نوجوانی‌ام



خواهران برونته (به انگلیسی: Brontë family)، شارلوت برونته (‎۱۸۱۶ – ۱۸۵۵)، امیلی برونته (‎۱۸۱۸ – ۱۸۴۸) و آن برونته (‎۱۸۲۰ – ۱۸۴۹)، سه خواهر از مفاخر ادبی بریتانیا بودند که کتاب‌هایشان در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ قرن نوزدهم میلادی منتشر شد و آثارشان در فهرست ادبیات کلاسیک جهان قرار گرفت. شارلوت برونته، امیلی برونته و آن برونته فرزندان پاتریک برونته کشیش منطقه هاورث در انگستان و ماریا برانول، بودند که هر سه در شهر تورنتون در غرب یورک‌شر به دنیا آمدند. آن‌ها دارای دو خواهر دیگر نیز بودند که در کودکی از دنیا رفتند؛ و همچنین برادر آن‌ها به نام برانول نیز شاعر و نقاش بود. هر سه خواهر به عنوان آموزگار و همچنین معلم سرخانه به فعالیت پرداختند. در سال ۱۸۴۳ شارلوت و امیلی برای یادگیری و تقویت زبان فرانسه به بروکسل رفتند و خیلی زود پس از شنیدن خبر مرگ عمه‌شان الیزابت که بعد از مرگ مادر، عهده‌دار نگهداری آن‌ها بود به هاورث بازگشتند. شارلوت در ‎۱۸۴۳– ۱۸۴۴ با عنوان معلم زبان انگلیسی به بروکسل بازگشت، ولی به علت تنهائی و مشقات زندگی، مجدد به خانواده‌اش در هاورث یورک‌شر پیوست.



آثار

در سال ۱۸۴۶ این سه خواهر کتاب شعری با هزینه خود با اسامی مستعار کارر[الف]برای شارلوت، الیس[ب]برای امیلی و اکتون[پ] برای آن منتشر ساختند. این کتاب موفقیتی به دست نیاورد، و پس از آن خواهران برونته به نوشتن رمان پرداختند. کتاب‌های اگنس گری توسط آن و جین ایر توسط شارلوت در سال ۱۸۴۷ به طبع رسیدند که در این سال جین ایر جزو پرفروش‌ترین آثار به‌شمار می‌رفت. سپس در سال ۱۸۴۸ امیلی رمان بلندی‌های بادگیر (نیز با ترجمهٔ فارسی عشق هرگز نمی‌میرد) و آن داستان مستأجر عمارت وایلدفل را منتشر کردند. بعدها شارلوت شرلی را در ۱۸۴۹ و ویلت را در ۱۸۵۳ منتشر ساخت. تمام این کتاب‌ها کمابیش به موفقیت دست یافتند.



درگذشت

عمر خواهران برونته بسی کوتاه بود. امیلی قبل از اتمام دومین رمانش، در سال ۱۸۴۸ در ۳۰ سالگی به علت بیماری سل و آن در سال بعد به سبب همان بیماری در ۲۹ سالگی درگذشتند. شارلوت در سال ۱۸۵۴ به همسری معاون پدرش، آرتور نیکولز درآمد و یک سال بعد به دنبال بیماری تیفوس در سن ۳۸ سالگی درگذشت.


منبع: ویکی‌پدیا









موضوعات مرتبط: مشاهیر، ادبی، کتاب
[ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸ ] [ 11:14 ] [ مینا ]

 

 

کمال زندگی دیدار ذات است

طریقش رستن از بند جهات است

چنان با ذات حق خلوت گزینی

تو را او بیند و او را تو بینی

اگر چشمی گشائی بر دل خویش

درون سینه بینی منزل خویش

سفر اندر حضر کردن چنین است

سفر از خود به خود کردن همین است

پیکر هستی ز آثار خودی است

هرچه می‌بینی ز اسرار خودی است

خویشتن را چون خودی بیدار کرد

آشکارا عالم پندار کرد

صد جهان پوشیده اندر ذات او

غیر او پیداست از اثبات او

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ ] [ 10:41 ] [ مینا ]

 

 

رابعه بلخی را مادر شعر فارسی نام داده‌اند. اجداد او از اعراب بوده‌اند که در پی حمله و تسخیر خراسان به بلخ آمده‌اند. اولین شاعره زبان فارسی دری که در کتاب‌ها او را به نام رابعه نامیده‌اند دختر کعب قزداری که شخصی فاضل و محترم در دوره سلطنت سامانیان بوده و در سیستان شهر «بست» قندهار و بلخ حکومت می‌کرده است. رابعه تحت تعلیمات پدر، توانست زبان دری را در حد اعلا بیاموزد. ذوق و استعداد، وی را در زمره شاعران و چکامه‌پردازان پارسی‌گوی قرار داد. از تاریخ ولادت و مرگ رابعه اطلاعات درستی در دست نیست. رابعه کعب قزداری در سده چهارم ه.ق. در شهر «حصدار» بلوچستان می‌زیست این شهر در مسیر کراچی به کویته و بین دو کوه قرار دارد.

آنچه قطعیست آنکه او هم‌دوره با سامانیان و رودکی بوده و به استناد گفتار عطار نیشابوری با رودکی دیدار و مشاعره داشته است. زمان مرگ رابعه به احتمال قریب‌به‌یقین پیش از مرگ رودکی بوده، بنابراین، می‌توان آن را پیش از سال ۳۲۹ ه.ق. درنظرگرفت. از تولد و دوران کودکی و نوجوانی رابعه اطلاعاتی در دست نیست. تنها مدرک مستند از زندگی رابعه، روایتی‌ست که عطار نیشابوری در حکایت بیست‌ویکم کتابِ الهی‌نامه خویش در بحر هَزج مسدّس محذوف، در چهارصدواندی بیت آورده است. پدر رابعه علاقه خاصی به او داشته، در پرورش و تعلیم او کوشا بوده است و به جهت توانایی‌های بی‌نظیر او در هنر و فنون، او را با لقب زین‌العرب (زینت قوم عرب) خطاب می‌کرد. رابعه به استناد گفتار عطار، در سرودن شعر و هنر نقاشی به‌غایت توانمند و در شمشیرزنی و سوارکاری بسیار ماهر بوده است.

متاسفانه هم‌اینک از رابعه هفت غزل و چهار دوبیتی و دو بیت مفرد باقی مانده که مجموعا پنجاه‌وپنج بیت است و مابقی اشعارش که کاملا عاشقانه بوده به‌دست برادرش حارث از میان رفته است. روایت عطار به بخشی از زندگی رابعه بعد از دوران مرگ پدرش تا مرگ تراژیک خود رابعه می‌پردازد. جریان عشق رابعه و مرگش از تراژیکترین داستان‌های عاشقی است که در سرتاسر جهان وجود داشته و به‌رغم این داستان هنوز ناشناخته مانده است. حتی در بین مردمان افغانستان. در جامعه مردسالاری روزگار رابعه کمتر زنی توانست ذوق و هنر خود را نشان دهد و جایگاهی در بین شاعران دوران خود بیابد.

 

 

منبع: بخش علمی بیتوته

 


موضوعات مرتبط: مشاهیر، ادبی
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۸ ] [ 21:50 ] [ مینا ]


با خودی هرگز نگردد دل ز درد و غم جدا

هر که از خود شد جدا، شد از غم عالم جدا

نان جو خور، در بهشت جاودان پاینده باش

کز بهشت از خوردن گندم شده است آدم جدا

تا ترا چون گل درین گلزار باشد خرده ای

دیده‌ی شوری بود هر قطره شبنم جدا

دور گشتن از سبکروحان بود بر دل گران

می شود سنگین چو عیسی گردد از مریم جدا

در حریم وصل، اشک شور من شیرین نشد

کعبه نتوانست کردن تلخی از زمزم جدا

چون ز صد گرداب کشتی سالم آید بر کنار؟

نیست ممکن دل شود زان طره‌ی پر خم جدا

لذت خاصی است با هر بوسه‌ی لبهای او

می شود نقش نوی هر دم از این خاتم جدا

چون دو تا شد قد، وداع روح را آماده باش

کز کسان تیر سبکرو می شود یکدم جدا

توسن عمر ترا کردند ازان صرصر خرام

تا تو کاه و دانه خود را کنی از هم جدا

تا دم رفتن سبک از جا توانی خاستن

مال را در زندگی از خویش کن کم کم جدا

نی که جان را تازه می سازد ز قرب همنفس

قالب بی جان شود چون گردد از همدم جدا

نیک و بد را می کند صائب فلک هم امتیاز

گندم و جو را کند گر آسیا از هم جدا


موضوعات مرتبط: ادبی
[ جمعه ۲ فروردین ۱۳۹۸ ] [ 19:44 ] [ مینا ]

 

 

تو هم به ذوق خودی رس که صاحبان طریق

بریده از همه عالم به خویش پیوستند

اگر زیری ز خودگیری زبر شود

خداخواهی به خود نزدیک‌تر شود

به تسخیر خود افتادی اگر طاق

تو را آسان شود تسخیر آفاق

هرکه بر خود نیست فرمانش روان

می‌شود فرمان‌پذیر از دیگران

از خودی اندیش مرد کار شو

مرد حق شو حامل اسرار شو

به خود رس از سر هنگامه برخیز

تو خود را در ضمیر خود فروریز

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ چهارشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۷ ] [ 10:29 ] [ مینا ]

 

سرخوشم، این ناگهان مستی ز بوی جام کیست؟
شعله می‌ریزد زبانم، بر زبانم نام کیست؟

کوچه‌های روشن دل، در صدای او رهاست
می‌رود منزل به منزل، این طنین گام کیست؟

اینک آن خون؛ خون تلخ سنگ بودن‌های ِ‌ من
نذر شیرین‌کاری شمشیر خون‌آشام ِ کیست؟

آن جنون لا اُبالی،‌ وحشی صحرای وهم
در پناه کیست امروز ای عزیزان! رام ِ کیست؟

از پی هم مهر و قهر و مهر و قهر و مهر و قهر
دانه‌ها پاشیده اینجا، پیش پایم دام کیست؟
 
شام؛ هر شام این شرار شعله شعله از کجاست؟
صبح؛ هر صبح این نسیم نو به نو، پیغام کیست؟

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۷ ] [ 9:53 ] [ مینا ]

 

 

سبزه چون تاب دمید از خویش یافت

همت او سینه گلشن شکافت

شمع هم خود را به خود زنجیر کرد

خویش را از ذره‌ها تعمیر کرد

خودگذاری پیشه کرد از خود رمید

ماه پابند طواف پیهم است

هستی مهر از زمین محکم تر است

پس زمین مسحور چشم خاور است

مثل گل از هم شکافم سینه را

پیش تو آویزم این آئینه را

تا نگاهی افکنی بر روی خویش

می شوی زنجیری گیسوی خویش

باز خوانم قصه پارینه‌ات

تازه سازم داغ‌های سینه‌ات

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷ ] [ 0:17 ] [ مینا ]

 

 

دولت افتادگی

 

ای سخنت رونق لفظ دری

قند درآمیخته با آذری

 

درس تو دارد اثری بیشتر

از اثر تربیت مادری

 

ناموری، گرچه تو را رغبتی

هیچ نبودست به نام‌آوری

 

نزد تو زانو زده از هر طرف

منبری و لشکری و کشوری

 

فقه تو با عشق درآمیخته

فلسفه‌ات با هنر دلبری

 

کاش شیوخ از تو می‌آموختند

راحتی و رندی و روشنگری

 

بر سرت از دولتِ افتادگی است

تاج برازندگی و سروری

 

تا ابد آویزه گوش دل است

نام «محمد تقی جعفری»



به‌مناسبت بیستمین سال‌روز درگذشت

علامه محمدتقی جعفری

 


موضوعات مرتبط: فرهنگی، مشاهیر، ادبی
[ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷ ] [ 11:47 ] [ مینا ]


هندیم از پارسی بیگانه‌ام

ماه نو باشم تهی پیمانه‌ام

گرچه هندی در عذوبت شکر است

طرز گفتار دری شیرین‌تر است

فکر من از جلوه‌اش مسحور گشت

خامه من شاخ نخل طور گشت

پارسی از رفعت اندیشه‌ام

در خورد با فطرت اندیشه‌ام

جوهر نور است اندر خاک تو

یک شعاعش جلوه ادراک تو

عیشت از عیشش غم تو از غمش

زنده‌ئی از انقلاب هر دمش

واحد است و برنمی‌تابد دوئی

من ز تاب او من استم تو توئی


موضوعات مرتبط: ادبی
[ دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷ ] [ 0:5 ] [ مینا ]

 

 

اشتباه                                                       درست

 

خواب زَن چپه                                            خواب ظن چپه 

گرگ باران دیده                                          گرگ بالان دیده

بالان: تله‌ای که برای گرفتن و یا کشتن جانوران استفاده می‌شود.

بعضِ شما نباشه                                        به زِ شما نباشه

پارسال و پیار سال                                      پارسال و پیرار سال
پیرار: دوسال قبل

تخمه ژاپنی                                               تخمه جابانی

پهباد                                                        پهپاد
(پ: پرنده، ه: هدایت، پ: پذیر، ا: از، د: دور)

آب گوشت و تیلیت                                      آب گوشت و تِرید

ضرب العجل                                               ضرب الاجل

طاق زدن                                                  تاخت زدن

تاخت: معاوضه کردن

پارس کردن سگ                                        پاس کردن سگ

(لطفا سعی کنید، هرگز در هیچ کجا و هیچ زمانی نگویید این سگ پارس می‌کند؟! چراکه ریشه و اصالت ایرانی کلمه پارس است و از قدیم ایرانی به اسم پارسی شناخته می‌شود و با این اشتباه زیر سؤال می‌رود.)

 

 

پاس: نگه‌بانی، پاسبانی. سگ پاس می‌کند یعنی مشغول پاس کردن نگهبانی خود است. هروقت به صدای سگ بگوییم سگ پاس می‌کند یعنی دارد با صدایش پاسبانی می کند و نگه‌بانی می‌دهد.)

ارْج و قرب                                                   اجْر و قرب

فلاکس چای                                               فلاسک چای

جدّ و آباد                                                    جد و آباء

ظرص قاطع                                                 ضرس (دندان) قاطع

راجبِ غلطه                                                 راجع به

پیش قاضی و معلق بازی                                پیش غازی و معلق بازی

غازی: بندباز. آکروبات‌باز

مشغول ذنبه                                                      مشمول ذمّه

 


موضوعات مرتبط: فرهنگی، ادبی
[ جمعه ۲۰ مهر ۱۳۹۷ ] [ 14:56 ] [ مینا ]

 

انتظار صبح خیزان می‌کشم

ای خوشا زرتشتیان آتشم

نغمه‌ام، از زخمه بی‌پرواستم

من نوای شاعر فرداستم

عصر من داننده اسرار نیست

یوسف من بهر این بازار نیست

ناامید استم ز یاران قدیم

طور من سوزد که می‌آید کلیم

 

 

قلزم یاران چو شبنم بی‌خروش

شبنم من مثل یم طوفان به دوش

نعمه من از جهان دیگر است

این جرس را کاروان دیگر است

ای‌بسا شاعر که بعد از مرگ زاد

چشم خود بربست و چشم ما گشاد

رخت ناز از نیستی بیرون کشید

چون گل از خاک مزار خود دمید

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷ ] [ 23:44 ] [ مینا ]

 

 

یا ضامن آه و آهو مضمون ناب غزل‌ها

شور تو آهنگ اشعار مضراب ضرب‌المثل‌ها

صیاد وقتی تو باشی از دام رستن نشاید

مدهوش فهمت مفاهیم، صیدت غزال غزل‌ها

پابوست ای خفته در توس مهریه نوعروسان

دیدارت ای جان شیرین آغاز ماه عسل‌ها

با آرزوهای بسیار سوی تو آرند زوار

بسیار پیران که بر دوش بس کودکان در بغل‌ها

گیرند تا مشهدت را یک بار دیگر در آغوش

در بستر مرگ خواهند، افتد به تأخیر اجل‌ها

تنها تو شاهی در این ملک دل‌های ما پایتختت

سلطان، تویی گرچه تاریخ بسیار بیند بدل‌ها

عهدی که بستیم با تو زان صبحدم در نشابور

باقی است تا صبح محشر عهدی مصون از خلل‌ها

با ما مدارا کن ای شاه وقتی می‌آییم، از راه

تنها به آمال بنگر! شرمنده‌ایم از عمل‌ها

 

 


موضوعات مرتبط: مذهبی، ادبی
[ پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۷ ] [ 19:38 ] [ مینا ]


در سالگرد بانوی قرآن‌پژوه مهدیه الهی قمشه‌ای، آقای افشین علا شاعر و داماد ایشان، این شعر را در مدحشان سروده‌اند:


فرشته بود و خدا، عشق در ميانه نبود

فضای عالم هستی پر از ترانه نبود

سکوت بود و خداوندگار و خلوت خويش

ز شور عشق نشانی در اين زمانه نبود

فرشتگان خدا خاضعانه در تسبيح

ز تير غمزه دلی را کسی نشانه نبود

مقام حُسن به جا بود و دلبری می‌کرد

ولی چه سود که آيينه در ميانه نبود

برای جلوه آن چهره آفريده شدی

برای خلق تو زين خوبتر بهانه نبود

تو آفريده شدی ای زن ای تبلور عشق

که بی‌فروغِ نگاه تو، خانه خانه نبود

هزار مشعل خورشيد اين فروغ نداشت

اگر چراغ تو روشن در آشيانه نبود

اگر نه آينه بودی به پيش طلعت دوست

حديث حسن و جمالت بدين فسانه نبود

در اين مقام نيامد سخن به سر «آتش»

که بحرِ پرگهر عشق را کرانه نبود


افشین علا



موضوعات مرتبط: فرهنگی، ادبی
[ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۷ ] [ 19:48 ] [ مینا ]

 

کتاب: معبد عشق (مجموعه اشعار) 

نویسنده: مهدیه الهی‌قمشه‌ای

 

این کتاب، دیوانی است آسمانى که شامل غزل و قصیده و حماسه و قصه است. هزاران هزار اطوار بدیع و شاعرانه درهم آمیخته انسان، آواى بى‌کلامى است در ستایش آفریدگار خویش که درعین‌حال، خود کلام ناطق مى‌آفریند. آفرینش، دیوان شعرى است که آفریدگار جهان در ستایش خویش سروده است، و حماسه‌اى است جاودانه که قصه‌هاى پهلوانى و عیارى آن پادشاه پنهان را حکایت مى‌کند. هر درختى که از زمین مى‌روید، هر ستاره‌اى که چون فرشته در آسمان سیر مى‌کند، هر چشمى که به اشتیاق در رویى مى‌نگرد، و هر برقى که از خیمه حسن بیرون مى‌جهد و خرمن سوخته‌اى را آتش مى‌زند، غزلى است، در وصف آن جمال که از وصف بیرون است.

«له الحمد و له الملک» هم ملک از آنِ اوست و هم ستایش مخصوص اوست، و ستایش او همان ملک اوست و ملک او همان ستایش اوست. شعرى است که شعر مى‌گوید، غزلى است که غزل مى‌سراید و فخر و مباهات مى‌کند که در جهان هستى عاشق آن غزال رعنا هستم، شما نیز اى فرشتگان و اى کروبیان و اى آدمیان غافل از کار خویش، عاشق شوید و از خط جمال او بیاموزید که باید به گرد آن جمال طواف کرد. در بخشی از کتاب معبد عشق (مجموعه اشعار) می‌خوانیم:

 

گریان به دیار خفتگان رفتم دوش

ناگاه ندایى آمد از بانگ سروش

نوبت به شما هم رسد اى بى‌خبران

با رفتن دیگران بیایید به هوش

حالى که سراى خفتگان خانه ماست

آن منزل تنگ و تار کاشانه ماست

این فرصت کوتاه به شادى سپریم

کاین گفته ز درس پیر میخانه ماست

 

منبع: کتابراه

 


موضوعات مرتبط: ادبی، کتاب
[ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷ ] [ 21:33 ] [ مینا ]

 

 

های! نخراشی به غفلت گونه‌ام را، تیغ

های، نپریشی صفای زلفکم را، دست

و آبرویم را نریزی، دل

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۷ ] [ 22:47 ] [ مینا ]


مهدی اخوان ثالث (زاده اسفند 1307، درگذشته 4 شهريور 1369) شاعر پرآوازه و موسیقی‌پژوه ايرانى است. تخلص وی در اشعارش «م. امید» بود. اخوان ثالث در شعر کلاسیک ایران توانمند بود. وی به شعر نو، گرایید. او آثاری دلپذیر در هر دو نوع شعر به‌جای نهاده است. او آشنا به نوازندگی تار و مقام‌های موسیقیایی بوده‌است.


ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده


عمر آیینه بهشت اما آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه


اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد


تبار مهدی اخوان ثالث

پدر مهدی اخوان ثالث که علی نام داشت، یکی از سه برادری بود که از فهرج در استان یزد به مشهد کوچ کرده بود و ازاین‌رو، آنان نام خانوادگیشان را اخوان ثالث به معنی برادران سه‌گانه گذاشتند.



منبع: ویکی‌پدیا


موضوعات مرتبط: مشاهیر، ادبی
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷ ] [ 17:46 ] [ مینا ]

 

کفش‌هایم کو

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است

و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر

 

 

شب خرداد به‌آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‌ها می‌گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد

بوی هجرت می‌آید:

بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست

صبح خواهد شد

و به این کاسه آب

آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ‌کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به ‌اندازه یک ابر دلم می‌گیرد

وقتی از پنجره می‌بینم حوری

- دختر بالغ همسایه -

پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین

فقه می‌خواند

چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج

 

 

مثلا شاعره‌ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت

و شبی از شب‌ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند

یک نفر باز صدا زد: سهراب!

کفش‌هایم کو؟

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷ ] [ 17:18 ] [ مینا ]

به مناسبت روز بزرگداشت عطار نیشابوری



فَریدالدین ابوحامِد محمد عطار نِیشابوری (زاده ۵۴۰ ه.ق. در نیشابور–درگذشته ۶۱۸ ه.ق. در شادیاخ نيشابور) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سده ششم و آغاز سده هفتم است. او در سال ۵۴۰ ه.ق. برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. نام او «محمد»، لقبش «فریدالدین» و کنیه‌اش «ابوحامد» بود و در شعرهایش بیشتر عطار و گاهی نیز فرید تخلص کرده‌است. نام پدر عطار ابراهیم (با کنیه ابوبکر) و نام مادرش رابعه بود. او که داروسازی و عرفان را از شیخ مجدالدین بغدادی فراگرفته ‌بود به کار عطاری و درمان بیماران می‌پرداخت. او را از اهل سنت دانسته‌اند اما در دوران معاصر، شیعیان با استناد به برخی شعرهایش بر این باورند که وی پس از چندی به تشیع گرویده یا دوست‌دار اهل بیت بوده است.

البته، لازم به ذکر است، که استناد این افراد به اشعاری از ایشان است که از نظر اکثر اساتید این حوزه و عطارشناسان بنام، منسوب به ایشان هستند و توسط افرادی هم تخلص یا به نام ایشان سروده شده‌اند و این مهم را می‌توان به‌راحتی از ابیاتی در خسرونامه فهمید. هرچند که ایشان در مقدمه منطق‌الطیر (مقامات طیور) به نکوهش متعصبین پرداخته‌اند و به این افراد توصیه کرده‌اند که هم محب اهل بیت باشند و هم دوست‌دار خلفای راشدین.


منبع: ویکی‌پدیا


موضوعات مرتبط: فرهنگی، مشاهیر، ادبی
ادامه مطلب
[ شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۷ ] [ 9:21 ] [ مینا ]

 

فلسفه ملاصدرای شیرازی در مورد خدا

 

خدا بی‌نهايت است و لامكان و لازمان. اما، به قدر فهم تو کوچک می‌شود، و به قدر نياز تو فرود می‌آيد، و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود و به قدر ايمان تو كارگشا.

يتيمان را پدر می‌شود و مادر.

نااميدان را اميد می‌شود.

گم‌گشتگان را راه می‌شود.

در تاریکی، ماندگان را نور می‌شود.

محتاجان به عشق را عشق می‌شود.

خدا همه چيز می‌شود و همه كس را

به شرط اعتقاد،

به شرط پاكی دل،

به شرط طهارت روح،

 

 

به شرط پرهيز از معامله با ابليس،

بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا،

و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف،

و زبان‌هايتان را از هر آلودگی.

بپرهيزيد از هر ناجوانمردی، ناراستی ونامردی.

چنين كنيد تا ببينيد خدا چگونه بر سفره شما با كاسه‌ای خوراک و تكه‌ای نان می‌نشيند.

در دكان شما كفه‌های ترازو را ميزان می‌كند.

در كوچه‌های خلوت شب‌ها با شما آواز می‌خواند.

مگر در زندگی چه می‌خواهيد كه در خدایی خدا يافت نمی‌شود؟

 


موضوعات مرتبط: فرهنگی، مذهبی، ادبی
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۷ ] [ 8:44 ] [ مینا ]

 

وقتی که مشکل برف 

با آب چشمه حل شد 

زنبور پر در آورد 

کندو پر از عسل شد 

هرجا که قهوه‌ای بود 

شد سبز پسته‌ای رنگ

هم روی دامن خاک 

هم روی صورت سنگ 

با این که سبز خوب است 

با این که سبزه زیباست 

اما دل زمین باز 

یک رنگ تازه می‌خواست 

این را بهار فهمید 

با خود بنفشه آورد 

سرتاسر چمن را 

رنگ بنفشه پر کرد 

باران گرفت شرشر

روی بنفشه تر شد

از پاکی بنفشه 

دنیا بنفش تر شد

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۷ ] [ 19:15 ] [ مینا ]

 

کتاب: ته خیار

نویسنده: هوشنگ مرادی کرمانی

 

پرداختن به داستان‌هایی با موضوعات اجتماعی همیشه یکی از دغدغه‌های بعضی از نویسندگان کودک و نوجوان بوده است. یکی از این نویسندگان هوشنگ مرادی کرمانی است که داستان‌هایش را به زبان طنز می‌نویسد. داستان ته خیار یکی از این داستان هاست. کتاب «ته خیار» مجموعه داستان کوتاه با درون‌مایه اجتماعی است که به نظر می‌رسد برای مخاطب نوجوان است اما کودکان سال‌های آخر دبستان و بزرگسالان هم می‌توانند بخوانند و ضمن لذت بردن با یک اثر «طنز» خوب آشنا شوند. داستان «خندان خندان» از کتاب «ته خیار» به شکل غیر مستقیم داستان کلاس‌های روان‌شناسی غیرعلمی و رسانه‌هایی است که مخاطبان را فقط به خنده در برابر مشکلات ترغیب می‌کنند که لحظه‌های شاد و تفکرانگیزی را ایجاد می‌کند. پسر و دختر جوانی را حکایت می‌کند که با به وجود آمدن هر مشکلی به آن می‌خندند.

داستان «بچه های پرنده» داستان زن و شوهری است که بچه به دنیا می‌آورند (تولید می‌کنند) برای این که به فدراسیون‌های ورزشی بفروشند تا با تربیت آن‌ها مدال بیاورند. داستان «شکوفه‌های بهاری» از کتاب «ته خیار» نگاه تلخی دارد به مستراح‌های عمومی و نظافت‌چی آن‌ها. داستان‌های «چشمی از هوای گریه»، «پیشرفت یتیمان» و «نه، من آدم کش نیستم» از داستان‌های جذاب دیگر کتاب «ته خیار» است.

 

منبع: کتاب ته خیار

 


موضوعات مرتبط: مشاهیر، ادبی، کتاب
ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۷ ] [ 20:29 ] [ مینا ]

 

بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
که تاب من به جهان طره فلانی داد

دلم خزانه اسرار بود و دست قضا
درش ببست و کلیدش به دل‌ستانی داد

شکسته‌وار به درگاهت آمدم که طبیب
به مومیایی لطف توام نشانی داد

تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
که دست دادش و یاری ناتوانی داد

برو معالجه خود کن ای نصیحت‌گو
شراب و شاهد شیرین که را زیانی داد

گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت
دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد

 

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶ ] [ 21:36 ] [ مینا ]

 

 


موضوعات مرتبط: عکس‌نوشته، ادبی
[ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶ ] [ 21:26 ] [ مینا ]


امیرهوشنگ ابتهاج متخلص به ه.ا. سایه، حافظ پژوه و شاعر معاصر ایرانی است. امیرهوشنگ ابتهاج، روز یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد. پدرش «آقاخان ابتهاج» از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. برادران ابتهاج، یعنی غلام‌حسین ابتهاج، ابوالحسن ابتهاج و احمدعلی ابتهاج، عموهای امیرهوشنگ هستند.

هوشنگ ابتهاج دوره تحصیلات دبستان را در رشت و دبیرستان را در تهران گذراند و در همین دوران اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمه‌ها منتشر کرد. سایه در سال ۱۳۴۶ به اجرای شعرخوانی بر آرامگاه حافظ در جشن هنر شیراز می‌پردازد که باستانی پاریزی در سفرنامه معروف خود (از پاریز تا پاریس) استقبال شرکت‌کنندگان و هیجان آن‌ها پس از شنیدن اشعار سایه را شرح می‌دهد و می‌نویسد که تا قبل از آن هرگز باور نمی‌کرده‌است که مردم از شنیدن یک شعر نو تا این‌حد، هیجان‌زده شوند.


هوشنگ ابتهاج و محمدرضا شفیعی کدکنی


ابتهاج از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۶ سرپرست برنامه گل‌ها در رادیوی ایران (پس از کناره‌گیری داوود پیرنیا) و پایه‌گذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود. تعدادی از غزل‌ها، تصنیف‌ها و اشعار نیمایی او توسط موسیقی‌دانان ایرانی نظیر محمدرضا شجریان، علیرضا افتخاری، شهرام ناظری، حسین قوامی و محمد اصفهانی اجرا شده ‌است. تصنیف خاطره‌انگیز (تو ای پری کجایی) و تصنیف سپیده (ایران ای سرای امید) از اشعار سایه است. سایه بعد از حادثه میدان ژاله (۱۷ شهریور ۱۳۵۷) به‌همراه محمدرضا لطفی، محمدرضا شجریان و حسین علیزاده، به‌نشانه اعتراض، از رادیو استعفا داد.


یا حسین بن علی

خون گرم تو هنوز

از زمین می‌جوشد

هرکجا باغ گل سرخی هست

آب از این چشمه خون می‌نوشد.

کربلایی است دلم


شعری از سایه که ناتمام ماند.


منبع: ویکی‌پدیا


موضوعات مرتبط: فرهنگی، مشاهیر، ادبی
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶ ] [ 10:59 ] [ مینا ]

 

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می می‌نخوری

صد لقمه خوری که می غلام‌ست آن را

 

 

برخیز و بیا بتا برای دل ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم

زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما

 

 

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را

حالی خوش دار این دل پر سودا را

می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه

بسیار بتابد و نیابد ما را

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶ ] [ 23:9 ] [ مینا ]

سمت خیال دوست


ماه

رنگ تفسير مس بود

مثل اندوه تفهيم بالا می‌آمد

سرو

شيهه بارز خاک بود

كاج نزديک

مثل انبوه فهم

صفحه ساده فصل را سياه می‌زد

كوفی خشک تيغال‌ها خوانده می‌شد



از زمين‌های تاريک

بوی تشكيل ادراک می‌آمد

دوست

توری هوش را روی اشيا

لمس می‌كرد

جمله جاری جوی را می‌شنيد

با خود انگار می‌گفت

هيچ حرفی به اين روشنی نيست

من كنار زهاب

فكر می‌كردم

امشب

راه معراج اشيا چه صاف است



موضوعات مرتبط: ادبی
[ چهارشنبه ۶ دی ۱۳۹۶ ] [ 18:23 ] [ مینا ]

 

وقتى از خواب بيدار شد و آرام پلک‌هايش را گشود، نور خورشيد سعى مى‌كرد از گوشه باز پرده خود را به داخل اتاق بكشد. از تخت پايين آمد. آهسته به طرف پنجره رفت و پرده را كنار زد. نور آفتاب چشمش را می‌زد. روز آغاز شده بود. يک روز بهارى دلنشين. پنجره را باز كرد، نسيم ملايمى صورتش را نوازش داد. خم شد تا از پنجره به حیاط، نظری بیندازد. مادرش را ديد كه مشغول انجام‌دادن كارهايش است. شور و شعف عجيبى در صورت مادر، به چشم مى‌خورد، كه تابه‌حال نديده بود.

با نداى مادر، كه "عجله كن، همه كارها مانده"، به‌خود آمد. آن روز قرار بود، مهمان به خانه‌شان بيايد و آن‌ها كسانى بودند كه آينده او را رقم مى‌زدند. دوران كودكى و نوجوانيش آن‌چنان به سرعت گذشته بود كه چيزى از آن‌ها به‌خاطر نمى‌آورد و حالا که مى‌خواست از جوانى لذت برده و آن دوران را به خوشى بگذراند، بايد ازدواج می‌كرد. آن‌هم ازدواجى ناخواسته و این غم‌انگيزترين زمانى بود كه به یاد مى‌آورد.

تصميم‌ها گرفته شده بود و او هيچ اختیارى نداشت، تا براى آينده خود تصميم بگيرد. بايد تسليم میشد. او فقط به سرنوشت تلخى كه در انتظارش بود، فكر مى‌كرد. تا آمد به خود بيايد و افكارش را جمع‌وجور كند، كه ديگر دير شده و زندگى جديد را آغاز كرده بود. آن‌قدر زمان به سرعت می‌گذشت، كه او حتى متوجه گذر شب و روز و تغيير فصل هم نمیشد. حالا چند بچه قدونيم‌قد دور او را گرفته بودند و فقط خستگى و كلافگى كار روزانه، به او یادآوری می‌کرد كه هنوز زنده است و نفس مى‌كشد. پس دهه سوم زندگيش به‌همين منوال گذشته و او وارد دهه چهارم میشد. بدون هيچ تغييرى كه در حال و هوايش به‌وجود آيد. فقط كار و خستگى، بدون لذت‌هایی كه میشد در اين سن تجربه كرد.

زمان سپرى شده و ديگر كارى از او ساخته نبود. مشكلات روزبه‌روز بيشتر می‌شدند و او در برابر آن‌ها ناتوانتر. كم‌كم بيمارى‌ها هم به او روآورده و ضعيف‌ترش مى‌كردند. انگار ديگر تب‌وتاب گذشته را نداشت تا بتواند با آن‌ها مقابله كند. هنوز به ميان‌سالى نرسيده، احساس پيرى می‌کرد. حال مبارزى را داشت كه در برابر حريف قوى خود احساسى جز تسليم شدن ندارد. بايد ديگر خود را به سرنوشت بسپارد، تا ببيند ديگر براى او چه رقم زده است. زندگى او هميشه به‌همين‌صورت به پيش رفته بود. تا يادش مى‌آمد در هر زمينه‌اى، ديگران برايش تصميم مى‌گرفتند و او بايد انجام‌دهنده باشد، بدون هيچ اعتراض و اظهارنظرى.

 

 

انگار خداوند او را خلق كرده تا هرزمان كسى به او امرونهى كند. حالا هركه مى‌خواهد باشد، مهم نيست. مهم اينست كه او بايد مطيع باشد. حتى فكر كردن در اين مقوله هم او را عصبى و ناراحت مى‌كرد. به‌طورى‌كه از حال خود خارج میشد. اما، جزع‌ و فزع، فايده‌اى نداشت، جز اينكه گذشت زمان را برايش سخت‌تر مى‌كرد.

کاری از دستش برنمی‌آمد، گاهی فکر می‌کرد که روزگار هم با او سر ستیز دارد. دیگر چه فایده‌ای داشت و چه فرقی به حال او می‌کرد. وقتی بهترین روزهای عمرش را به بدترین اوقات گذرانده بود، حالا چگونه می‌خواست تلاش کند که برایش بهشت برین شود. اما، بدون اینکه بخواهد به زندگیش فکر می‌کرد و به دنبال پاسخ سؤالی بود که همیشه در ذهنش نقش می‌بست. چرا او باید تمام ناراحتی‌ها را تجربه کند و هیچ‌گاه رنگ آسایش و آرامش را به خود نبیند؟

آن‌چنان غرق در افکار خود شده بود، که متوجه گذشت زمان نشد. وقتی به‌خود آمد، دیگر مادر در حیاط نبود و خورشید کاملا به وسط آسمان رسیده بود. پرنده‌ای که در کنار پنجره آشیانه داشت و مراقب جوجه‌هایش بود، با وحشت به او خیره بود. به‌آرامی پنجره را بست و پرده را کشید. لحظه‌ای، سکوتی سنگین در اتاق حکم‌فرما شد. به سبکی قدم برداشت تا به طرف در رود که یک‌باره پایش به جسمی برخورد کرد. کتابش بود. همان کتابی که درباره زندگی خودش نوشته بود و شب گذشته بعد از چندین بار مطالعه، همان‌جا رهایش کرده بود.

خم شد تا کتاب را بردارد. یک‌مرتبه، چشمش به تخت خیره ماند. خشکش زد. گویی خون در رگ‌هایش منجمد شد. او بر روی تخت خوابیده است، پس وسط اتاق چه می‌کند؟ به‌زحمت، خود را کنار تخت کشید. از ترس، بهت‌زده به خود می‌نگریست که آرام و بدون هیچ حرکتی انگار به خواب چندین ساله رفته بود. صورتش مانند ماه می‌درخشید و لبخندی در کنار لبانش نقش بسته بود. گویی به همه دنیا می‌خندید و می‌گفت، زندگی هیچ است هیچ. قطره اشکی در گوشه چشمش برق می‌زد و انگار خیال نداشت، خشک یا به روی گونه‌اش سرازیر شود.

می‌گفت، آنقدر آرزو با خود به گور بردم که دیگر جایی برای خودم باقی نماند. آری، اکنون او باید برای همیشه به جایی که از ابتدا به آن تعلق داشت، بازمی‌گشت. جایی که دیگر هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌توانست، آرامش او را برهم‌زند. حالا دیگر بهت او جای خودش را به شوقی وصف‌ناپذیر می‌داد و به آرامشی ابدی می‌رسید.

 

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶ ] [ 10:52 ] [ مینا ]

 

دیری است که دل، آن دل دلتنگ شدن‌ها
بی‌دغدغه تن داده به این سنگ شدن‌ها

آه ای نفسِ از نفس افتاده کجا رفت؟
در نای نی افتادن و آهنگ شدن‌ها

کو ذوق چکیدن ز سرانگشت جنون کو؟
جاری به رگ سوخته چنگ شدن‌ها

زین رفتن کاهل چه تمنّای فتوحی؟
تیمور نخواهی شد از این لنگ شدن‌ها

پای طلبم بود و به منزل نرسیدم
من ماندم و فرسوده فرسنگ شدن‌ها

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶ ] [ 9:5 ] [ مینا ]

 

با جمعی از آدم‌ها دور هم نشسته بودیم به صحبت. مکان و آدم‌ها، هر دو برام ناآشنا بودند. یکی از میون جمع گفت، چه خوب میشه در مورد مرگ حرف بزنیم. در این مورد، هرکس حرفی داشت. اما، بعد از مدتی احساس کردم، بهتره بلند شم برم. چون به خاطر پذیرایی از یه مهمون ناخوانده، خیلی خسته بودم.

آخه او هروقت دلش می‌خواست، زنگ می‌زد و خودش رو به خونه‌ام دعوت می‌کرد. آدم عجیبی بود، خیلی خودشیفته و مغرور. هیچ تنابنده‌ای از دستش آرامش نداشت. از صفات بد، به قول معروف، آنچه بَدان همه دارند، او یک‌جا داشت.

از بس ازش بدم میومد، روزی ده بار در ذهنم می‌کشتمش. همه انواع روش‌های قتل رو هم تخیل کرده بودم. اگر می‌خواستم رفتاری مثل خودش رو داشته باشم، می‌شدم یکی مثل او! ولی دیگه صبرم هم نمی‌تونست کمکی کنه. یه بار گفتم بهتره همین کار رو کنم و زمین و زمان رو از دستش نجات بدم. ولی یه جوری باشه که خودم گرفتار نشم، چون ارزش نداره. این‌بار که زنگ زد و خودش رو دعوت کرد، تصمیم گرفتم فکرم رو عملی کنم.

از خوشحالی توی پوست خودم نمی‌گنجیدم. صبح که بیدار شدم، نمی‌دونم چرا به جای صدای خوشایند گنجشک‌ها و قمری‌ها، فقط صدای کلاغ‌ها به گوش می‌رسید. هوا ابری بود و فضا سنگین. انگار طوفانی در راه بود. غذا رو که آماده کردم، رفتم سراغ چیدن میز غذا. یه بشقاب مناسب، انتخاب کردم. تمام ظرف رو به سم مهلکی که فیل رو هم ازپامی‌انداخت، آغشته کردم. اثر اون سم سریع بود. اما، وقتی وارد بدن میشد با یه تغییر ماهیت، در کالبدشکافی، سکته قلبی رو نشون می‌داد. پس من اینجوری گرفتار نمی‌شدم.

زنگ در، به صدا دراومد. بی‌اختیار لرزیدم. ولی به خودم مسلط شدم و خیلی طبیعی و مثل همیشه ازش استقبال کردم. هنوز نیومده شروع کرد و من فقط سعی کردم، هرچی میگه نشنوم. آخه دیگه تا چه حد یه نفر می‌تونه، منفور باشه. گفت و گفت و گفت و من خودم رو به پذیرایی کردن، مشغول کردم.

وقت ناهار شد. از من خواست براش غذا بکشم تا مثل همیشه در این مورد هم بهانه‌جویی کند: چرا کمه چرا زیاده یا ...، بشقاب رو برداشتم. آنقدر ذهنم درگیر کشیدن غذا بود تا هیچ ایرادی نگیرد، که متوجه نشدم با تلفن صحبت می‌کند. نمی‌دونم چی شنید که یهو عصبانی شد و یک‌مرتبه، بدون اینکه چیزی بگه کیفش رو برداشت و از خونه رفت بیرون. خیلی عجیب بود.

اونقدر از رفتنش خوشحال شدم که یک‌دفعه همه چیز رو فراموش کردم. اصلا فکر نمی‌کردم، همچین اتفاقی بیفته و اون مهمونی عذاب‌آور، به شکل غیرمنتظره‌ای تموم بشه. می‌دونستم که باید تا عصر تحملش کنم. با خودم گفتم عالی شد. حالا ناهارم رو می‌خورم و یه بعدازظهر دلنشین رو برای خودم رقم می‌زنم.

آنقدر در افکارم غرق بودم، که نفهمیدم کی رسیدم خونه. خونه هنوز به‌هم‌ریخته بود. کارها رو تموم نکرده، رفته بودم بیرون. شروع کردم به مرتب کردن خانه و ظرف‌ها رو شستم. یه چای درست کردم و خوردم، تا شاید کلافگیم رو کمتر کنه. دیگه غروب شده بود، روز خیلی شلوغی رو گذرونده بودم. فکر کردم، بهتره یه دوش بگیرم و بعدش برم استراحت کنم.

وارد اتاق خواب که شدم، دیدم روی تخت خوابیده‌ام! صورتم مثل گچ، سفید و یه لبخند زیبا روی لبم نشسته بود. یک‌دفعه یادم اومد که من از شدت شوقِ رفتن مهمانم، همه چیز رو فراموش کردم و غذایی رو خوردم که برای او کشیده بودم. پس اون تبسم، حتما لبخند رضایتی بود از عملی نشدن تصمیم تلخ و اشتباهی که گرفته بودم.

 

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶ ] [ 12:57 ] [ مینا ]

 

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تأیید نظر حل معما می‌کرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد

بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد

این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا
سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶ ] [ 15:35 ] [ مینا ]


ملا محمدمحسن فیض کاشانی، حکیم، محدث و عارف دوره صفوی و از بزرگترین دانشمندان شیعه است. نام او محمدمحسن مشهور به ملا محسن و تخلص وی فیض بوده است. ملا محمدمحسن داماد بزرگ ملاصدرای شیرازی است. در فقه و اصول و فلسفه و کلام و حدیث و تفسیر قرآن و شعر و ادب، توانا و در تمامی این‌ها و رشته‌های دیگر آثاری از خود به یادگار گذارده است. البته در پایان عمر، از آنچه از قرآن و کلام اهل‌بیت نقل و استفاده نموده، پشیمان گشته و آن را بر سبیل تمرین و نقل مطلب و تحرّی حقیقت معرفی نموده است.

فیض کاشانی در شهر کاشان، زاده شد. خاندان او عموما از علما و دانشمندان خوشنام کاشان بودند، به‌ویژه جدش شاه‌محمود، پدرش شاه‌مرتضی و برادرانش مولی محمد معروف به نورالدین و مولی عبدالغفور و فرزندان آن‌ها محمدهادی بن نورالدین و محمد مؤمن عبدالغفور و فرزند خود فیض مولی محمد ملقب به علم‌الهدی همگی دارای مقام عالی دینی بودند که تالیفات و تصنیفات نفیسی داشته‌اند. فیض در قم زندگی می‌کرد، اما وقتی که شنید سیدماجدبحرانی وارد شیراز شده به قصد کسب فیض به آنجا رفت و در آن شهر با دختر ملاصدرا معروف ازدواج نموده و لقب فیض را نیز از او گرفت. وفات فیض به سال ۱۰۹۰ ه.ق. اتفاق افتاده و مدفن او در کاشان در مقبره‌ای به نام کرامت یا کرامات واقع است.


منبع: ویکی‌پدیا


موضوعات مرتبط: مشاهیر، مذهبی، ادبی
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶ ] [ 9:4 ] [ مینا ]

 

غروبی نفس‌گیر

 

پیش چشمم تو را سر بریدند

دست‌هایم ولی بی‌رمق بود

بر زبانم در آن لحظه جاری

قل اعوذ بربّ الفلق بود

گفتی «آیا کسی یار من نیست؟»

قفل بر دست و دندان من بود

لحظه‌ای تب امانم نمی‌داد

بی‌تو آن خیمه زندان من بود

کاش می‌شد که من هم بیایم

در سپاهت علمدار باشم

کاش تقدیرم از من نمی‌خواست

تا که در خیمه بیمار باشم ...

ماندم و تا ابد دادم از کف

طاقت و تاب، بعد از اباالفضل

ماندم و ماند کابوس یک عمر

خوردن آب، بعد از اباالفضل

ماندم و بغض سنگین زینب

تا ابد حلقه زد بر گلویم

ماندم و دیدم افتاد بر خاک

قاسم آن یادگار عمویم

گفتم ای کاش کابوس باشد

گفتم این صحنه شاید خیالی‌ست

یادم از طفل شش‌ماهه آمد

یادم آمد که گهواره خالی‌ست

پیش چشمم تو را سر بریدند

دست‌هایم ولی بی‌رمق بود

بر زبانم در آن لحظه جاری

قل اعوذ بربّ الفلق بود

 


موضوعات مرتبط: مذهبی، ادبی
[ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶ ] [ 19:13 ] [ مینا ]


می‌کند گلگل نگه رخسار خندان تو را

گل ز چیدن بیش می‌گردد گلستان تو را

آب نتواند به گرد دیده گشت از حیرتش

نیست با خورشید نسبت روی تابان تو را

باغبان در بستن در سعی بی‌جا می‌کند

چوب منع از جوش گل باشد گلستان ترا

تشنگی در خواب ممکن نیست کم گردد ز آب

نیست صبر از خون عاشق چشم فتان ترا

پای خود چون کوه پیچیده است در دامن ز شرم

دیده تا کبک دری سرو خرامان ترا

با قیامت نسبت آن قد موزون چون کنم؟

شور محشر گرد دامانی است جولان تو را

گرچه ناز و نعمت حسن تو بیش است از شمار

روزیی جز خوردن دل نیست مهمان تو را

طوطیان دیگر اینجا سبزه بیگانه‌اند

از خط سبزست طوطی شکرستان تو را

خون رحم چشم خونخوار تو می‌آمد به جوش

خون اگر می‌کرد رنگین تیغ مژگان تو را

مانع از جولان نمی‌گردد شفق خورشید را

نیست پروایی ز خون خلق دامان تو را

دارد از تمکین پابرجای خود در پیچ و تاب

گوی سیمین ذقن زلف چو چوگان تو را

می‌نماید برق عالم‌سوز در ابر سیاه

خط کند پوشیده چون رخسار خندان تو را؟

همچو مژگان تیر یک ترکش بود افکار تو

مصرع بی‌رتبه صائب نیست دیوان تو را


موضوعات مرتبط: ادبی
[ جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۶ ] [ 11:30 ] [ مینا ]

 

 

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای
قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه

سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه

هرکس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶ ] [ 14:19 ] [ مینا ]

 

 

همی‌گویم و گفته‌ام بارها

بود کیش من مهر دلدارها

پرستش به مستی است در کیش مهر

 برون‌اند زین جرگه هشیارها

به شادی و آسایش و خواب و خور

ندارند کاری دل‌افگارها

به جز اشک چشم و به جز داغ دل

نباشد به دست گرفتارها

کشیدند در کوی دلدادگان

میان دل و کام، دیوارها

چه فرهادها مرده در کوه‌ها

چه حلاج‌ها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهر یار

مگر توده‌هایی ز پندارها

ولی رادمردان و وارستگان

نبازند هرگز به مردارها

مهین مهر ورزان که آزاده‌اند

بریزند از دام جان تارها

به خون خود آغشته و رفته‌اند

چه گل‌های رنگین به جوبارها

بهاران که شاباش ریزد سپهر

به دامان گلشن ز رگبارها

کشد رخت، سبزه به هامون و دشت

زند بارگه، گل به گلزارها

نگارش دهد گلبن جویبارها

در آیینه آب، رخسارها

رود شاخ گل در بر نیلفر

بر قصد به صد ناز گلنارها

درد پرده غنچه را باد بام

هزار آورد نغز گفتارها

به آوای نای و به آهنگ چنگ

خروشد ز سرو و سمن، تارها

به یاد خم ابروی گل‌رُخان

بکش جام در بزم می‌خوارها

گره از راز جهان باز کن

که آسان کند باده، دشوارها

جز افسون و افسانه نبود جهان

که بستند چشم خشایارها

به اندوه آینده خود را مباز

که آینده خوابی است چون پارها

فریب جهان مخور زینهار

که در پای این گل بود خارها

پیاپی بکش جام و سرگرم باش

بهل گر بگیرند کارها

 


موضوعات مرتبط: ادبی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶ ] [ 16:19 ] [ مینا ]

 

گرمی بازار حُسن

 

نفحه باغ بهشت، عطر تن مجتباست
محفل کروبیان، انجمن مجتباست

در رمضان، بوی عشق گر رسد از کوی عشق
نافه آهوی عشق از ختن مجتباست

خرمی از خوی اوست، رنگ گل از روی اوست
بوی سمن گر نکوست، از چمن مجتباست

جمله اهل وفا، ریزه‌خورِ خوانِ او
ریشه جود و سخا، در سخن مجتباست

تاب فراق رسول، مرهم داغ بتول
در شب تار علی پیرهن مجتباست

کاش فلک کور بود تا که نبیند به غم
آن‌همه تیرِ ستم، بر بدن مجتباست

شاه شهیدان حسین، تشنه‌لب و بی‌کفن
درصدد بوسه‌ای بر کفن مجتباست

جای قَرَن، از بقیع کاش نسیمی رسد
زان که اویس دلم در یمن مجتباست

در تن دین، جان از اوست رونق احسان از اوست
گرمی بازار حُسن، از حسن مجتباست ...

 


موضوعات مرتبط: مذهبی، ادبی
[ شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۶ ] [ 20:12 ] [ مینا ]

 

 

آمد بهار و فصل گل‌افشانی
ساقی بیار باده روحانی

 

زان آب آتشین که فرو شوید
از جان و دل کدورت ظلمانی

 

زان آب آتشین که از آن برقی
در طور دید، موسی عمرانی

 

زان باده ای که اهل صفا نوشند
ظاهر به ماهِ روزه، نه پنهانی

 

آن کیمیای اهل سعادت را
از جام روی دوست کنی ارزانی

 

در فصل گل ستایش و تجلی ست
از آن بزرگ بانوی ایرانی

 

 

آن بانوی یگانه دین پرور
استاد علم و دانش قرآنی

 

گویی ز بامداد اَلست آمد
توفیق او به خدمت انسانی

 

عمری حدیث زلف پریشان گفت
تا خلق وا رهد ز پریشانی

 

بانوی اصفهانی صاحب دل
می داد درس حکمت ایمانی

 

بر عاشقان دانش و دین می گفت
تفسیری از صحیفه سبحانی

 

کز آفتاب دانش و دانایی
نوری گرفت جوهر سلطانی

...

مهدیه الهی‌قمشه‌ای

 


موضوعات مرتبط: ادبی
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۶ ] [ 11:7 ] [ مینا ]

به مناسبت روز بزرگداشت سعدی شیرازی


شیخ مصلح‌الدین مشرف بن عبدالله مشهور به سعدی شیرازی در حدود سال‌های 571 تا 606 ه.ق. به دنیا آمد و در حدود سال‌های 690 تا 695 درگذشته است. درباره نام و نام پدر شاعر و همچنین تاریخ تولد سعدی اختلاف بسیار است. سعدی در شیراز پا به هستی نهاد و هنوز کودکی بیش نبود که پدرش درگذشت. پس از تحصیل مقدمات علوم از شیراز به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تکمیل دانش خود پرداخت.



وی در نظامیه بغداد، که مهمترین مرکز علم و دانش آن زمان به‌حساب‌می‌آمد، در درس استادان معروفی چون سهروردی شرکت کرد. سعدی پس از این دوره به حجاز، شام و سوریه رفت و در آخر، راهی سفر حج شد. او در شهرهای شام (سوریه امروزی) به سخنرانی هم می‌پرداخت ولی درهمین‌حال، بر اثر این سفرها به تجربه و دانش خود نیز می‌افزود. سعدی در روزگار سلطنت اتابک ابوبکر بن سعد به شیراز بازگشت و در همین ایام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفرید و به نام «اتابک» و پسرش سعد بن ابوبکر کرد. برخی معتقدند که او لقب سعدی را نیز از همین نام "سعد بن ابوبکر" گرفته است.


منبع: همشهری


موضوعات مرتبط: مشاهیر، ادبی
ادامه مطلب
[ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ ] [ 17:36 ] [ مینا ]

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خون‌شان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب

 

 

گشت و گشت

قرن‌ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی‌ها تهی است

صحبت از آزادگی پکی مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه‌هاست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه سکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می‌کنند

 

 

دست خون‌آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا

آنچه این نامردان با جان انسان می‌کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶ ] [ 16:52 ] [ مینا ]


افشین یدالّلهی (زاده ۲۱ دی ۱۳۴۷ – درگذشته ۲۵ اسفند ۱۳۹۵) ترانه‌سرا و روان‌پزشک اهل ایران بود. پدر افشین یدالّلهی از اهالی ایزدخواست و مادر وی نیز اهل اسفرجان است.


ترانه‌سرایی

او فعالیت‌های حرفه‌ای ترانه‌سرایی خود را در سال ۱۳۷۶ در سازمان صدا و سیما آغاز کرد. نخستین ترانه‌های وی با آهنگسازی فؤاد حجازی و شادمهر عقیلی و با خوانندگی خشایار اعتمادی اجرا می‌شد. ازجمله ترانه «از فارس تا خزر» که با آهنگ‌سازی شادمهر عقیلی و خوانندگی خشایار اعتمادی اجرا شد.


تیتراژ برنامه‌های تلویزیونی

یدالّلهی برای تیتراژ بسیاری از سریال‌های تلویزیونی، ترانه‌هایی سرود. سریال‌هایی چون: شب آفتابی، مسافری از هند، خوش‌رکاب، فقط به خاطر تو، کمکم کن، سریال غریبانه، شب دهم، خط شکن، میوه ممنوعه، مدار صفر درجه، تبریز در مه و معمای شاه.


خانه ترانه

یدالّلهی چندین سال بود که اداره انجمنی به نام «خانه ترانه» را برعهده داشت. خانه ترانه در سال ۱۳۸۰ با همکاری ترانه‌سرایانی از قبیل عباس سجادی، سعید امیر اصلانی، بابک صحرایی، یغما گلرویی، افشین سیاهپوش، نیلوفر لاری‌پور، محمدرضا حبیبی و افشین یدالّلهی راه‌اندازی شد. این جلسات به خواندن ترانه، نقد ترانه و جلسات کارگاهی اختصاص می‌یافت. جلسات خانه ترانه سپس به فرهنگسرای قانون و پس از آن به فرهنگسرای شفق و فرهنگسرای ارسباران انتقال یافت.

در طی سال‌های گذشته به‌تدریج ترانه‌سراهای مؤسس خانه ترانه به دلایل مختلفی از آن جدا شدند و افشین یدالّلهی تنها فرد باقی‌مانده از هیئت مؤسس این انجمن بود که بعد از این اتفاق، همچنان اداره خانه ترانه را برعهده داشت. جلسات خانه ترانه در فرهنگسرای شفق از کم‌اثرترین جلسات اجرایی بود. مکان اجرایی خانه ترانه در گذر زمان دستخوش تغییراتی بوده است.

از ترانه‌سرایان قدیمی در خانه ترانه می‌توان به اسامی: اکبر احمدی، نادر بختیاری، مونا برزویی، ساناز صفایی، علیرضا سلیمانی، روزبه بمانی، مهدی ایوبی، سیامک رجاور، فروه مخصوص، بامداد بامداد، کوروش سمیعی، سعید کریمی، صابر قدیمی، سجاد میرزاخانی، میثاق جوهری، وحید عربانی، مهسا سماواتی، المیرا آقازاده، نیما کوکلانی، میثم یوسفی و بسیاری دیگر از اعضای قدیمی انجمن اشاره کرد.



درگذشت

افشین یدالّلهی بامداد چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۵ در مسیر بازگشت از هشتگرد به سمت تهران به دلیل برخورد شدید یک دستگاه کامیون با خودرویش، به شدت مجروح شده و در بیمارستان امام جعفر صادق شهر هشتگرد درگذشت. در این حادثه همسر و برادر همسرش بر اثر جراحت در بیمارستان بستری شدند. وی روز جمعه ۲۷ اسفند ۱۳۹۵ در قطعه هنرمندان بهشت زهرا دفن شد. شبنم رحمتیان، همسر وی، پس از ۱۵ روز بستری بودن در بیمارستان، صبح روز پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۶ درگذشت.


آثار ادبی

از افشین یدالّلهی پنج مجموعه شعر به نام‌های «روزشمار یک عشق»، «امشب کنار غزل‌های من بخواب»، «جنون منطقی»، «حرف‌هایی که باید می‌گفتم و … تو باید می‌شنیدی» و «مشتری میکده‌ای بسته» به‌جا مانده است.


جوایز و افتخارات

  • نامزد‌ دریافت تندیس طلایی بهترین ترانه‌سرا بخش کارشناسی اولین جشن موسیقی ما
  • تندیس طلایی بهترین ترانه‌سرا بخش کارشناسی چهارمین و پنجمین جشن موسیقی ما
  • دیپلم افتخار بهترین ترانه فیلم یا سریال شانزدهمین جشن حافظ برای تیتراژ مجموعه تلویزیونی معمای شاه


منبع: ویکی‌پدیا








موضوعات مرتبط: مشاهیر، ادبی
[ جمعه ۲۷ اسفند ۱۳۹۵ ] [ 10:27 ] [ مینا ]

 

کتاب: روزها

نویسنده: محمدعلی اسلامی ندوشن

 

روزها کتابی است به نثر، در چهار جلد که در آن شرح زندگانی دکتر محمد اسلامی ندوشن از سن 4 تا 53 سالگی شرح داده شده است. دکتر اسلامی در اوایل 1360 با یادآوری دوران کودکی و نوجوانی خود از سال 1308 اقدام به نوشتن خاطرات و حوادث زندگی خود می‌کند او در این اثر چهره داستان‌پرداز وفقی از خود بروز می‌دهد و در لابه‌لای مطالبش که گاه شبیه شعر است، از زندگی خود سخن گفته است. جلد اول از سال 1308 تا 1318، جلد دوم از سال 1317 تا 1323، جلد سوم از سال 1323 تا 1324 و جلد چهارم از سال 1332 تا 1357.

اسلامی بازگشت به گذشته را نوعی بازشناخت خود می‌داند و اینکه از خود بپرسد در گذشته چه کار کرده است. دلیل دیگر نوشتن خاطرت از نظر اسلامی یادآوری روزهای خوش گذشته و راحت پذیراشدن مرگی است که روزبه‌روز به انسان نزدیک‌تر می‌شود. او اعتراف می‌کند نوشتن از گذشته هرچند با امانت همراه باشد، دقیقا همان چیزی نیست که بوده است. به‌دلیل اینکه «هیچ‌کس نمی‌تواند شخصیت امروزی خود را، هنگامی‌که می‌نویسد؛ از گذشته‌هایش، که یاد را از آن‌ها به زایش می‌آورد، جدا نگاه‌دارد. پس آنچه ما اکنون می‌گوییم، هم از دیروز در آن است و هم از امروز...» (ج 1: 15)

 

منبع: مروری بر کتاب روزها

 


موضوعات مرتبط: ادبی، کتاب
[ شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۵ ] [ 15:7 ] [ مینا ]

 

 

دلی که غیب‌نمای است و جام‌جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

به خط و خال گدایان مده خزینه دل
به دست شاهوشی ده که محترم دارد

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان
غلام همت سروم که این قدم دارد

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست
نهد به پای قدح هرکه شش درم دارد

زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار
که عقل کل به صدت عیب متهم دارد

ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان
کدام محرم دل ره در این حرم دارد

دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل
به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد

مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری
که جلوه نظر و شیوه کرم دارد

ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست
که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ سه شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۵ ] [ 7:13 ] [ مینا ]

 

نبسته‌ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخته‌پاره بر موج

رها رها رها من

 

 

ز من هر آن که او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من

 

 

 

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من

 

 

 

ستاره‌ها نهفته‌اند

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من ...

 

 

 (شعراز: سيمين بهبهانى)

(تصنيف از: همايون شجريان)

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۵ ] [ 10:59 ] [ مینا ]

 

 

 

 

 

 

شجره و يا درخت طوبى از زبان ملاصدرای شیرازی

شجره طوبى اصل و ريشه همه درختان بهشتى است. آن‌سان كه آدم ع، اصل و پدر همه فرزندان جهان به‌شمار مى‌رود. خداوند متعال چون نهال آدم را به دست قدرت خود كاشت و آراست از روح خود در آن دميد و نيز چون درخت طوبى را به دست قدرت خويش كاشت و از روح خود در آن دميد آن را به ميوه‌هاى زيباى ارزش‌ها و حلّه‌ها، آذين بست تا موجب شكوه پوشندگان باشد. بر اين پايه، انسان به منزله زمين براى آن ارزش‌ها و شكوهمندی‌هاست. چنان‌كه فرمود:

انّا جعلنا ما على الارض زينة لها لنبلوهم ايّهم احسن عملا

سوره کهف آیه 7

ما آنچه در زمين جلوه‌گرست زينت و آرايش مِلک زمين قرار داديم تا مردم

را به آن آزمايش كنيم كه كدامیک در طاعت خدا عملشان

پسنديده‌تر است و همه ثمرات بهشتى

از حقيقت درخت انسانى است.

 

بهشتيان در بهشت هرآنچه اراده كردند با گفتن: (باش) موجود مى‌گردد (كن فيكون). بنابراين چيزى را از خاطر نمى‌گذرانند و تمنا نمى‌كنند جز آنکه نزدشان (تكوّن) يافته مى‌بينند و آن‌ها بلافاصله حاضر مى‌شوند. مقصود از درخت طوبى همان معارف حقيقى و اخلاق پسنديده‌اى است كه زينت غذا و لباس نفوس قابل و جان‌هاى مستعد است بدان‌گونه كه هرچه روى زمين است زينت غذا و لباس براى زمين و زمينيان است؛ زيرا وقتى زمين درخت طوباى جان‌هاى ما باشد، نشاننده آن هم خداوند متعال به‌شماررود به‌ناچار زيبايی‌ها و ارزش‌هاى آن هم بايد از قبيل علوم معارف، محاسن، اخلاق و ملكات فاضله باشد؛ زيرا غذاى نفوس علم است و لباس آن‌ها تقواست.

 

 

بنابراين، نفس انسان از ناحيه علم و عمل وقتى كامل شد، مانند درخت طيّب و پاكى مى‌شود كه ثمرات آن را علوم حقيقى و معارف يقينى تشكيل مى‌دهد. ريشه آن درخت علوم ثابت و فروعش بهره‌هايى است از نوع حقايق عالم ملكوت و معارف عالم لاهوت و از ناحيه عمل و تأثير آن به‌گونه‌اى است كه هرچه خواست و تمنا كرد بدون درنگ نزد او حاضر مى‌شود (كن فيكون).

 


موضوعات مرتبط: مشاهیر، مذهبی، ادبی
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵ ] [ 9:5 ] [ مینا ]



 

جان، بی‌جمال جانان میل جهان ندارد
هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد

با هیچ‌کس، نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

هر شبنمی در این ره، صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد

سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد

چنگ خمیده قامت می‌خواندت به عشرت
بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حق او کس این گمان ندارد

احوال گنج قارون کایام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد

گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان
کان شوخ سربریده بند زبان ندارد

کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد

 

 

موضوعات مرتبط: ادبی
[ پنجشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۵ ] [ 12:26 ] [ مینا ]


نیایش در تنگنا


زان‌سوى بهار و زان‌سوى باران

زان‌سوى درخت و زان‌سوى جويبار

در دورترين فواصل هستى

نزدیک‌ترين مخاطب من باش

نه بانگ خروس هست و نه مهتاب

نه دمدمه سپيده‌دم اما

تو آينه‌دار روشناى صبح

در خلوت خالى شب من باش



موضوعات مرتبط: ادبی
[ چهارشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۵ ] [ 8:10 ] [ مینا ]

میرزا محمد فرخی یزدی شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت در سال ۱۲۶۸ خورشیدی در یزد در خانواده‌ای متوسط به دنیا آمد. پدرش محمدابراهیم سمسار یزدی بود. وی در ابتدا با لقب تاج الشعرا شناخته میشد، اما به دلیل موضع‌گیری‌های سیاسی این لقب خیلی زود به فراموشی سپرده شد. فرخی یزدی در دوره هفتم مجلس شورای ملی نماینده مردم یزد بود. همچنین به‌عنوان سردبیر نشریات حزب کمونیست ایران ازجمله روزنامه طوفان فعالیت داشت. فرخی علوم مقدماتی را در یزد فراگرفت. قدری در مکتب‌خانه و مدتی در مدرسه مرسلین انگلیسی یزد تحصیل کرد. او تا حدود ۱۶ سالگی درس خواند و فارسی و مقدمات عربی را به خوبی آموخت و در حدود ۱۵ سالگی، و به دلیل اشعاری که علیه مدرسان و مدیران مدرسه یزد می‌سرود، از مدرسه اخراج شد. فرخی شاعری را از کودکی آغاز کرد و معتقد بود که طبع شعرش برخاسته از مطالعه اشعار سعدی به‌خصوص رباعی زیر است:

گر در همه شهر، یک سر نیشتر است در پای کسی رَوَد که درویش‌تر است
با این‌همه راستی که میزان دارد میل از طرفی کند که آن بیشتر است



همچنین شعر فرخی از میان شعرای متقدم، بیش از همه از مسعود سعد سلمان متأثر است. او از هواداران جدی و حقیقی حزب دموکرات در شهر یزد بود. در نوروز سال ۱۲۹۷ ه.ش.، فرخی برخلاف سایر شعرای شهر که معمولا قصیده‌ای در مدح حاکم و حکومت وقت می‌ساختند شعری در قالب مسمط ساخت و در مجمع آزادی‌خواهان یزد خواند. به همین دلیل حاکم یزد دستور داد دهانش را با نخ و سوزن دوختند و به زندانش افکندند. تحصن مردم یزد در تلگراف‌خانه شهر و اعتراض به این امر، موجب استیضاح وزیر کشور وقت از طرف مجلس شد؛ ولی وزیر کشور به‌کلی منکر وقوع چنین واقعه‌ای شد و دو ماه بعد فرخی از زندان یزد فرار کرد.

فرخی یزدی در اواخر سال ۱۲۹۸ قمری به تهران آمد و در آنجا مقالات و اشعار مهیجی را درباره آزادی در روزنامه‌ها منتشر کرد. وی در جریان جنگ جهانی اول، رهسپار بغداد و کربلا شد، در آنجا تحت پیگرد انگلیسی‌ها قرار گرفت. وی هنگامی‌که به‌طور ناشناس عزم ورود به ایران از طریق موصل را داشت به دست سربازان روسیه مورد سوء قصد قرار گرفت. در دوران نخست‌وزیری وثوق‌الدوله با قرارداد ۱۹۱۹ مخالفت کرد و به همین سبب مدت‌ها در زندان شهربانی محبوس شد. با وقوع کودتای سوم اسفند، همراه با بقیه آزادی‌خواهان باز هم مدتی را در باغ سردار اعتماد زندانی گردید.



فرخی در سال ۱۳۰۰ ه.ش. در تهران روزنامه طوفان را منتشر کرد. طوفان در طول مدت انتشار بیش از پانزده مرتبه توقیف و باز منتشر شده‌ است. گاه نیز به سبب زندانی شدن فرخی، انتشار روزنامه دچار وقفه گردید. در مواقعی که روزنامه طوفان توقیف می‌شد، فرخی با در دست داشتن مجوز و امتیاز سایر روزنامه‌ها همچون پیکار، قیام، طلیعه، آیینه افکار و ستاره شرق مقالات و اشعار خود را منتشر می‌نمود. در سال ۱۳۰۷ ه.ش.، فرخی یزدی به‌عنوان نماینده مجلس شورای ملی در دوره هفتم قانون‌گذاری، از طرف مردم یزد انتخاب شد و به‌همراه محمود رضا طلوع، جناح اقلیت را تشکیل دادند. با توجه به اینکه تمامی بقیه وکلا حامی دولت رضاشاه بودند، فرخی مرتبا از سایر وکلا ناسزا می‌شنید و حتی یک بار حیدری، نماینده مهاباد او را آماج ضرب و شتم کرد. از آن پس، با اظهار اینکه حتی در کانون عدل و داد نیز امنیت جانی ندارد، ساکن مجلس شد و پس از چند شب، مخفیانه از تهران فرار کرد.


در کشور ما که دزد را واهمه نیست

جز گرگ شبان برای مشتی رمه نیست

آنجا که مضار هست بهر همه است

وانجا که منافع است مال همه نیست


زندان و مرگ فرخی

وی از طریق شوروی به آلمان رفت و مدتی در نشریه‌ای به نام «پیکار» که صاحب‌امتیاز آن غیرایرانی بود، افکار انقلابی خود را منتشر ساخت. در ملاقاتی با عبدالحسین تیمورتاش فریب وعده او را خورد و از طریق ترکیه و بغداد به تهران بازگشت و بلافاصله تحت‌نظر قرار گرفت. اندکی بعد به بهانه بدهی به یک کاغذ فروش ابتدا به زندان ثبت و سپس به زندان شهربانی افتاد. هم‌زمان پرونده‌ای با اتهام «اسائه ادب به مقام سلطنت» برای وی تشکیل گردید. ابتدا به ۲۷ ماه و پس از تجدید نظر به سی ماه زندان محکوم شد و به زندان قصر منتقل گردید. بنا به اظهار دادستان محاکمه عمال شهربانی، فرخی در بیمارستان زندان، به وسیله تزریق آمپول هوا توسط پزشک احمدی کشته شد، اگرچه گواهی رئیس زندان حاکی از فوت فرخی بر اثر ابتلا به مالاریا و نفریت است. مدفن فرخی نامعلوم بوده، ولی احتمالا در گورستان مسگرآباد به‌طور ناشناس دفن شده ‌است.



گر که تأمین شود از دست غم آزادی ما

می‌رود تا به فلک هلهله شادی ما

ما از آن خانه خرابیم که معمار دو دل

نیست یک لحظه در اندیشه آبادی ما

بسکه جان را به ره عشق تو شیرین دادیم

تیشه خون می‌خورد از حسرت فرهادی ما

داد از دست جفای تو که با خیره‌سری

کرد پامال ستم مدفن اجدادی ما

آن‌چنان شهره به شاگردی عشق تو شدیم

که جنون سر خط زر داد به استادی ما

فرخی داد سخندانی از آن داد که کرد

در غزل بندگی طبع خدادادی ما




منبع: فرخی یزدی
















موضوعات مرتبط: مشاهیر، هنری، ادبی
ادامه مطلب
[ شنبه ۶ آذر ۱۳۹۵ ] [ 11:8 ] [ مینا ]

دخترم٬ دختر سه‌‌ساله من

در گلستان عمر٬ لاله من

ای که دائم کنار بابایی

همه شب غمگسار بابایی

ای که جانت به جان من بسته‌ست

جان ما چون دو حلقه٬ پیوسته‌ست

ای که از در چو می‌روم بیرون

دیده پر اشک می‌کنی٬ دل خون

لیلی ای مونس روان پدر

گل مأنوس با خزان پدر

دل چون شیشه‌ات قوی‌تر کن

غم این عشق٬ معنوی‌تر کن

گر دو روزی ز من جدا باشی

بهتر آن است با خدا باشی

چون دلت تنگ شد برای پدر

غربت اهل بیت یاد آور

اهل بیتی که بهر حلقه دین

گوهری چون رقیه کرد نگین

دختری از خیال٬ نازک‌تر

از نسیم بهار٬ چابک‌تر

دختری مثل تو سه‌ساله٬ ولی

از بزرگان خاندان علی

دختری بیکرانه چون دریا

دامنش مثل دامن زهرا


موضوعات مرتبط: مذهبی، ادبی
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۵ ] [ 19:25 ] [ مینا ]

به مناسبت روز بزرگداشت حافظ


خواجه شمس‌الدین‌ محمد بن بهاءالدین حافظ شیرازی؛ شاعر بزرگ سده هشتم ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان است. بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به غزلیات حافظ شهرت دارند. او از مهمترین تاثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته می‌شود. در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و نام او به‌گونه‌ای به محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت. هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگداشت حافظ در محل آرامگاه او در شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار مى‌شود. اين روز را روز بزرگداشت حافظ نامیده‌اند.



آرامگاه حافظ در شهر شیراز و در منطقه حافظیه در فضایی آکنده از عطر و زیبایی گل‌های جان‌پرور، درآمیخته با شور اشعار خواجه، واقع شده‌ است. امروزه این مکان یکی از جاذبه‌های مهم گردشگری به‌شمارمی‌رود و بسیاری از مشتاقان شعر و اندیشه‌ای حافظ را از اطراف جهان به این مکان می‌کشاند. در زبان اغلب مردم ایران، رفتن به حافظیّه معادل با زیارت آرامگاه حافظ گردیده ‌است. اصطلاح زیارت که بیشتر برای اماکن مقدسی نظیر کعبه و بارگاه امامان به‌کارمی‌رود، به‌خوبی نشان‌گر آن است که حافظ چه چهره مقدسی نزد ایرانیان دارد. برخی از معتقدان به آیین‌های مذهبی و اسلامی، رفتن به آرامگاه او را با آداب و رسوم مذهبی همراه می‌کنند. ازجمله با وضو به آنجا می‌روند و در کنار آرامگاه حافظ به نشان احترام، کفش خود را از پای بیرون می‌آورند. سایر دلباختگان حافظ نیز به این مکان به‌عنوان سمبلی از عشق راستین و نمادی از رندی عارفانه با دیده احترام می‌نگرند.


منبع: حافظ شیرازی


موضوعات مرتبط: فرهنگی، مشاهیر، ادبی
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۵ ] [ 8:51 ] [ مینا ]

 

 

این المنتقم

 

ما را دلی‌ست چون تن لرزان بیدها
ای سرو قد! بیا و بیاور نویدها

بازآ و با نسیم نگاه بهاری‌ات
جانی دوباره بخش به ما ناامیدها

ما جمعه را به شوق تو، تعطیل کرده‌ایم
ای روز بازگشت تو آغاز عیدها

بازآ که خلق را نکشاند به سوی خویش
بازار پر فریب مراد و مریدها

برگرد تا زمین و زمان را رها کنند
چپ‌ها و راست‌ها، سیاه و سفیدها

بسیار دسته‌گل که برای تو چیده‌ایم
این خاک، غرقه است به خون شهیدها

خون حسین می‌چکد از نیزه‌ها هنوز
برگرد و انتقام بگیر از یزیدها

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ دوشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۵ ] [ 19:18 ] [ مینا ]

 

بیا با ما مورز این کینه‌داری
که حق صحبت دیرینه داری

نصیحت گوش کن کاین در بسی به
از آن گوهر که در گنجینه داری

ولیکن کی نمایی رخ به رندان
تو کز خورشید و مه آیینه داری

بد رندان مگو ای شیخ و هش‌دار
که با حکم خدایی کینه داری

نمی‌ترسی ز آه آتشینم
تو دانی خرقه پشمینه داری

به فریاد خمار مفلسان رس
خدا را گر می‌دوشینه داری

ندیدم خوش‌تر از شعر تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه داری

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۵ ] [ 10:0 ] [ مینا ]

 

 

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی

جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست
ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی

همایی چون تو عالی‌قدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۵ ] [ 11:15 ] [ مینا ]

 

عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی

عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی

عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو

دران غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه می‌خوانی؟

عجب حلوای قندی تو، امیر بی‌گزندی تو

عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی

عجب‌تر از عجایب‌ها، خبیر از جمله غایب‌ها

امان اندر نوایی‌ها، به تدبیر و دوا دانی

ز حد بیرون به شیرینی، چو عقل کل بره بینی

ز بی‌خشمی و بی‌کینی، به غفران خدا مانی

زهی حسن خدایانه، چراغ و شمع هر خانه

زهی استاد فرزانه، زهی خورشید ربانی

زهی پربخش، این لنگان، زهی شادی دلتنگان

همه شاهان چو سرهنگان غلامند، و تو سلطانی

به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گیرد

چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی

یکی نیم جهان خندان، یکی نیم جهان گریان

ازیرا شهد پیوندی، ازیرا زهر هجرانی

دهان عشق می‌خندد، دو چشم عشق می‌گرید

که حلوا سخت شیرینست و حلواییش پنهانی

مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را

گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی

بدین مفتاح کوردم، گشاده گر نشد مخزن

کلیدی دیگرش سازم، به ترجیعش کنم روشن

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۵ ] [ 20:16 ] [ مینا ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Weblog Skin :.