|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
چراغ
بيراهه رفته بودم آن شب دستم را گرفته بود و میکشيد زين بعد همه عمرم را بيراهه خواهم رفت
شبى بارانى
و رسالت من اين خواهد بود تا دو استکان چاى داغ را از ميان دويست جنگ خونين به سلامت بگذرانم تا در شبى بارانى آنها را با خداى خويش چشم در چشم هم نوش کنيم
بيکرانه
در انتهاى هر سفر در آيينه دار و ندار خويش را مرور مىکنم اين خاک تيره اين زيمن پاپوش پاى خستهام اين سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بستهام اما خداى دل در آخرين سفر در آيينه بهجز دو بيکرانه کران بهجز زمين و آسمان چيزى نمانده است گم گشتهام، کجا نديدهاى مرا؟
موضوعات مرتبط: ادبی [ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۲ ] [ 19:21 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||