خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی


پاییز


بیا که طعنه به شیراز می‌زند تبریز

شب است و باغ گلستان خزان ریاخیز

ستاره، گرچه به گوش فلک شود آویز

به گوشوار دلاویز ماه من نرسد

گشوده پرده پاییز خاطرات‌انگیز

به باغ یاد تو کردم که باغبان قضا

بهار عشق و شبابست این شب پائیز

چنان به ذوق و نشاط آمدم که گوئی باز

به عشوه باز دهندش به باد رخت و جهیز

عروس گل که به نازش به حجله آوردند

به خاک و خون همه در انتظار رستاخیز

شهید خنجر جلاد باد می‌غلتند

بهار سبز کجا وین شراب سحرآمیز

خزان خمار غمش هست و ساغر گل زرد

به این صحیفه رسید است دفتر تا نیز

خزان صحیفه پایان دفتر عمر است

شباب با چه شتابی به اسب زد مهمیز

به سینمای خزان ماجرای خود دیدم

به غیر خون دلم باده در پیاله مریز

هنوز خون به دل از داغ لاله‌ام ساقی

دمی که بی‌تو به‌سر شد چه قسمتی ناچیز

شبی که با تو سرآمد چه دولتی سرمد

که یاد تست مرا یادگار عمر عزیز

عزیز من مگر از یاد من توانی رفت

پریوشا، تو ز دیوانه می‌کنی پرهیز

پری به دیدن دیوانه رام می‌گردد

مگر به حجله شیرین گذر کند پرویز

نوای باربدی خسروانه کی خیزد

که بال عشق تو بادم زند بر آتش تیز

به عشق پاک تو بگذشتم از مقام ملک

که شهریار ز شوق و طرب کنی لبریز

تو هم به شعشعه وقتی به شهر تبریز آی



موضوعات مرتبط: ادبی
[ جمعه ۶ آذر ۱۳۸۸ ] [ 19:20 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.