|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
پند
بخز در لاکت ای حيوان! که سرما نهانی دستش اندر دست مرگ است مبادا پوزهات بيرون بماند که بيرون برف و باران و تگرگ است نه قزاقی، نه بابونه، نه پونه چه خالی مانده سفره جو کناران هنوز ای دوست، صد فرسنگ باقیست ازين بيراهه تا شهر بهاران مبادا چشم خود برهمگذاری نه چشم اختر است اين، چشم گرگ است همه گرگند و بيمار و گرسنه بزرگ است اين غم، ای کودک! بزرگ است ازين سقف سيه دانی چه بارد؟ خدنگ ظالم سيراب از زهر بيا تا زير سقف مي گريزيم چه در جنگل، چه در صحرا، چه در شهر ز بس باران و برف و باد و کولاک زمان را با زمين گویی نبرد است مبادا پوزهات بيرون بماند بخز در لاکت ای حيوان! که سرد است
موضوعات مرتبط: ادبی [ یکشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۰ ] [ 22:9 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||