|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
برای خرید، وارد یکی از فروشگاههای زنجیرهای شدم. با اینکه خیلی خسته و کلافه بودم، اما باید خرید زیادی انجام میدادم. از اینکه آنجا خلوت بود، خوشحال شدم. شروع کردم به برداشتن اجناسی که در لیستم نوشته بودم. به نصف رسیده بود که یک لحظه دیدم چرخ خریدم نیست. متوجه شدم، آقایی چرخم رو با خودش میبره. صداشون کردم و بهشون گفتم: "ببخشید، معذرت میخوام! این چرخ خرید منه." به اجناس داخل آن نگاهی کرد و با خونسردی و لحنی که گویا بزرگوارانه از اشتباه (مرتکبنشده) من گذشت کرده! گفت: "خانم نیازی به عذرخواهی نیست، همه اشتباه میکنند." و کاملا خونسرد چرخ خرید خودش رو پیدا کرد و رفت! به نظر نمیرسید که ایشون مبتلا به فراموشی باشه اما من از این گفتهشون مبهوت بودم. جالب اینجاست که ناراحت نشدم و برعکس، خندهام هم گرفت و یک اتفاقی به این سادگی من رو به شوق آورد و سر حالم کرد. توی فروشگاههای بزرگ، اتفاقات زیادی برای آدم پیش میاد که غیر قابل پیشبینیاند ولی رفتار اون شخص، عجیبتر از عجیب بود. بارها میبینم که از عذرخواهی کردن یا "ببخشید، اجازه میدید من رد بشم؟" دیگه خبری نیست. با عجله میزنند و رد میشوند. دیگه چه برسه به گفتن سلام و خسته نباشید و حال شما چطوره و بسیاری گفتار ساده و مهربانانهای که میتونست خستگی آدم رو در کنه. نمیدونم به کجا داریم میریم و چه اتفاقی در شرف وقوعه. فقط می دونم اگر همینجوری پیش بریم، انسانیت و همدلی و همزبونی، رو باید رفت توی کره ماه جستجو کرد.
موضوعات مرتبط: خاطره [ سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۲ ] [ 14:12 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||