خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

 

من فصل زمستون رو به‌خاطر دو مورد دوست دارم که الان دیگه برام یه نوستالژی شده. یکی برف زیادی که قدیما می‌بارید و دیگری گل یخ. البته الان هم فکر می‌کنم گل یخ رو نشه به‌راحتی گیر آورد. اصلا شما گل یخ رو دیده‌اید؟ با وجود عمر خیلی کوتاهی که داره به نظر من عجیب‌ترین موجودیه که خدا خلق کرده. گل مریم، نرگس و سنبل، عطر و بوی خوبی دارند ولی اگر عطر گل یخ رو استشمام کرده باشید، با من هم‌نظرید که اصلا نمیشه وصفش کرد. یک شاخه خیلی نازک و خشک رو تصور کنید.

 

 

به فاصله هر چند سانت، یک شکوفه کوچک با گلبرگ‌های ظریفِ زردرنگ که از اون شاخه خشک، بیرون اومده اما بدون برگ. آخه این چه جوری میشه؟ عطرش هم بی‌نظیرتر از شکل ظاهرش! زمستون‌های الان بدون این دو مورد، دیگه هیچ حسی برای آدم ایجاد نمی‌کنه. درحالی‌که من منتظر زمستونی می‌شدم با برف فراوون که هر روز قرچ‌قروچش زیر پاهام مثل برگ‌های خشک پاییز به وجدم می‌آورد و عطر گل یخی که شوهر خواهرم از باغچه حیاطشون برامون می‌چید. خیلی طول می‌کشید تا پژمرده بشه و عطر دل‌انگیزش ازبین‌بره. همه انتظار می‌کشیدیم، دوست داشتیم وقتی به خونه‌مون می‌آیند توی دستشون گل یخ باشه. تابستان‌ها یاس رازقی و زمستان‌ها گل یخ.

 

 

تقدیم به آقای محمدحسین جهانگیر، به‌خاطر خوبی‌های بی‌حدش که مثل گل یخ لطیف و مهربان بود و مانند عطر این گل، بی‌نظیر. شخصیتی که عرض زندگیش برخلاف طول آن، بلند بود و در تاریخ 25 آذرماه 97 همه را داغدار خودش کرد. روحش شاد، یادش گرامی، اعلی علّیّین جایگاهش.

 


موضوعات مرتبط: دل‌نوشته، خاطره
[ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷ ] [ 11:30 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.