|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
یه همسایه داریم، دخترش دوساله است. هروقت میخواد آرومش کنه، حتی قربونصدقهاش رو هم با فریاد میگه! انگار هرچی صداش بلندتر باشه، گریه بچهاش زودتر آروم میشه. اینطور بود که فهمیدم اسمش میناست.
این تشابه اسمی، من رو به گذشتههای دور میبره. زمانی که پدر و مادرم مثل این همسایهام جوان بودند و پر از شور و شوق زندگی. اما چه زود میگذره و باز چرخهای از نو آغاز میشه. سالها و قرنها با همین روندِ تکراری، گذشته. اما بهترین نتیجه برای کسی باقی میمونه که به خوبی قدر زمان و فرصت زندگی رو میدونه و به بهترین وجه ازش بهرهبرداری میکنه، چون خیلی زود دیر میشه.
موضوعات مرتبط: فرهنگی، خاطره [ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۳ ] [ 11:37 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||