|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
مواقعی که؛ - میخواهید گوشت خرد کنید و میبینید که چاقو، کُنده و فراموش کردهاید اون رو تیز کنید. الان هم وقتی برای اینکار نیست. گوشتها روی دستتون موندهاند و رهاکردنشون اشتباهه. - قسمت اعظمِ خونه رو جاروبرقی زدهاید که یکمرتبه، برق قطع میشه و کار، نیمهکاره میمونه. - لوله سینک آشپزخانه، گرفتگی پیدا میکنه و آب، بهخوبی رد نمیشه. هی پمپ میزنید ولی فایدهای نداره. - یه لحظه، حواستون پرت میشه و مربای آلبالو روی اجاق گاز، سر میره. دیگه چقدر طول میکشه که تمیز بشه، خدا میدونه. اگر شیر سر بره که دیگه واویلا ... . - میبینید خونه پر از پَر شده و این یعنی بچهها بالشهاشون رو کیسه بوکس کردهاند و برای اینکه بازی کنند، توی سروکله هم میزنند. - ماشین لباسشویی بدقلقی میکنه و هرچی کفه از توش میریزه بیرون. - بچهها کلافِ بافتنی رو برداشتهاند، تا شده به هم تابوندهاند و دورتادور تمام ستونها و پایه میز و صندلیها پیچاندهاند.
- ساعت سه بعدازظهره، میگید یه دقیقه بخوابم، خواب که چه عرض کنم، بیهوش میشید از خستگی. تازه وانت سبزیفروشی میاد: "سبزیقورمه، قورمهسبزی، ..." (نمیدونم چرا همه چیز رو برعکس میگه و دوباره و دوباره تکرار میکنه!). حس میکنید حتی انگشتهاتون رو هم نمیتونید تکان بدید، چه برسه که بلند بشید. بعد از چند دقیقه، صداش از بلندگو میاد که توی کوچه فریاد میزنه: "حاج خانم چرا نمیای، مگه سفارش سبزی نداده بودی؟" چه حالی بهتون دست میده؟ عکسالعملتون در چنین لحظاتی چیه؟ اگر گفتید من چه جوری میشم؟!
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۷ ] [ 20:12 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||