|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
حج تمتع، یک سفر بزرگ و معنوی است که توصیفش در بیان نمیگنجد. امیدوارم همه آرزومندان را بطلبد و این سفر را تجربه کنند. کسانی هم که رفتهاند، خوش به سعادتشان، میدانند من از چه سفری حرف میزنم. البته الان نسبت به گذشته، اعمال، خیلی راحتتر و امکانات، بهتر شدهاند. مثلا؛ رمی جمرات، آنقدر سخت بود که خیلیها زخمی میشدند و بعضا دیده میشد، حتی جوانها هم نیابت میدادند. اما شنیدهام که الان بهراحتی میتوان انجامش داد. سفری سرشار از حس خوب، خاطراتی خوش و تجربههای بینظیر، که فقط با حضور در آنجا، میشود به معنای واقعی به درکش رسید.
گفتنیها زیادست ولی ... شنیدن، کی بود مانند دیدن! اما در این پست منظور من، تمرکز بر آیه 36 از سوره زمر است: "أََلَيْسَ اللَّـهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ؛ آیا خدای (مهربان) برای بندهاش کافی نیست؟" در سفر تمتع بود، که من این آیه را با تمام گوشت و خونم درک کردم. فهمیدم، وقتی که خدا با ماست و تنها نیستیم، پس ترس و دلهره در کل زندگی نباید معنایی داشته باشد. زمانی که اعمال سه روز منی، تمام شد و باید حجاج از آنجا به شهر مکه برمیگشتند، کاروان ما هم، حرکت کرد. در راه آنقدر حواسم پرت حجاج، محیط و حرکت گروههای مختلف شد، که به یک چشم برهمزدن، متوجه شدم از همراهانم، جدا افتاده و کاروان را گم کردهام. وسط آنهمه شلوغی و ازدحام، همسفرهایم مانند سراب شده بودند، حس میکردم که میدیدمشان. تا به طرفشان میرفتم، از ایشان خبری نبود؛ کسان دیگری را به جای آنها اشتباه میگرفتم. آنقدر اینطرف و آنطرف، دویدم که نفسم بند آمد. از ترس، نزدیک بود قالب تهی کنم. پول و مدارکم درون ساکم در دست کارواندار، جا مانده بود. گرمای طاقتفرسای آن بیابان، یک طرف، چیزی برای رفع گرسنگی هم نداشتم. غیر از قمقمه آب، که بدون توجه به ساعتهای طولانی تا رسیدن به مقصد، همه را روی سر و صورتم پاشیده بودم.
بعدها متوجه شدم که درست مخالف جهت مسیر ایرانیها حرکت کرده بودم. بههمین دلیل، هیچ ایرانیای در طول راه، ندیدم. انگلیسی که بلد نبودم. از شدت وحشت، همان یک ذره عربی هم از یادم رفت و به لکنت افتادم. البته، از چند نفر عربزبان، نشانی را پرسیدم، ولی هیچکس متوجه منظورم نشد، بههمین خاطر، با راهنمایی اشتباه آنها، بدتر مسیر را به خطا رفتم و مشکلم چندین برابر شد. تنها کار مهمی که کردم این بود؛ نشان ایرانیبودنم را، که به چادرم وصل بود، از چادرم جدا کردم. تا حالا، حرفی راجع به اینکه چطور راه را پیدا کردم، نزدهام و دوست دارم عین یک راز، توی سینهام باقی بماند. اما، اینجا میخواهم یک چیز را بگویم. وقتی به محل سکونتمان رسیدم، همه همسفرانم جمع شدند دورم و از شدت ناراحتی هرکدام چیزی میگفتند؛ کجا بودی ... ما داشتیم از غصه میمردیم ... نمیدونستیم چکار کنیم ... . با تنها رمقی که در وجودم باقی مانده بود، بیاختیار گفتم: أَلَيْسَ اللَّـهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ. بعد هم خودم را از وسط تجمعشون کشیدم کنار و روی تخت، از هوش رفتم. ما همیشه تنهاییم، حتی با وجود شلوغی دوروبرمان. بههمین دلیل، باید فقط به خودش تکیه کنیم و به یقین برسیم که "خدای مهربان، برای بندهاش کافیست".
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹ ] [ 10:59 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||