خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

خیلی سال پیش، دو روز بعد از عاشورا، رفتار مرد مسنی در صف نانوایی، نظرم رو به خودش جلب کرد. دختربچه 6-5 ساله‌ای همراهش بود. پیراهن مشکی پوشیده بود. حساب و کتابی با نانوا در مورد نان صلواتی، به‌خاطر نذر آقا امام حسین ع، داشت. یه خانمی جلوتر از ایشون توی صف بود. به‌همین خاطر، قبل از اینکه برداشتن نان‌هایش را شروع کند، به دختربچه گفت: "عزیزم، ممنون میشم یه کم از من فاصله داشته باشی که من حواسم پرت نشه به شما بخورم."

یک‌مرتبه، پیرمرد رو به دختربچه‌اش کرد و گفت: "بیا کنار بایست، این وسواسیه"! خیلی حالم بد شد. با خودم فکر کردم کاش اون خانم این حرف رو نشنیده باشه، که جلوی جمع تحقیر شد. دلم می‌خواست به اون پیرمرد بگم، شما که آزاری بهت نرسیده، سنی ازت گذشته، عزای امام حسین ع برگزار کرده‌ای و نذری هم میدی. چرا دنیا و آخرت خودت رو با یه حرف خراب کردی؟ غیر از خودت، انرژی منفی گفته‌ات، روی بچه‌ات هم اثر داره.

 

 

بیشتر، از این افسوس خوردم که چقدر راحت و نرم، تمام زحماتمون رو می‌دهیم به باد فنا. چقدر راحت زبان یه مثقالی، سرِ سبزمون رو میده بر باد. سال‌ها از اون ماجرا گذشته و من هروقت یادش می‌افتم، فکر می‌کنم که چه جالبه، تصور می‌کنیم خدا با گذر زمان همه چیز یادش میره. آدم‌هایی هستیم که صف نماز اول وقت و مجالس عزاداری ائمه رو پر می‌کنیم و نذری می‌دهیم. اما، چقدر خامیم که در میدان عمل، همه را با یک حق‌الناس ساده به باد فنا می‌دهیم.

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: دل‌نوشته، خاطره
[ پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۰ ] [ 11:14 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.