خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی


داستان‌های عزیز نسین گاه به صورت جدا و بیرون از مجموعه‌های خود و گاه در قالب اصلی کتاب‌ها به بیش از ۳۰ زبان گوناگون از جمله فارسی ترجمه شده‌اند. بسیاری از داستان‌های کوتاه او را ثمین باغچه‌بان، احمد شاملو، رضا همراه و صمد بهرنگی به فارسی ترجمه کرده‌اند. برخی از آثار عزیز نسین همچون زوبوک توسط مترجمان و انتشارات‌های مختلفی تحت عناوین متفاوت بازترجمه شده است. از ترجمه‌های اثر زوبوک می‌توان به چاخان ترجمه رضا همراه توسط انتشارات فروغی در قبل از انقلاب، زوبوک ترجمه خسرو مهرزاد توسط انتشارات دبیر (سال ۱۳۹۵) و قمپز ترجمه فاضل سوری توسط انتشارات علمی و فرهنگی اشاره کرد. آثاری که از این نویسنده نامی، به فارسی ترجمه شده، به شرح زیر است؛ بله قربان، چشم قربان - پخمه - چاخان - چگونه حمدی فیل دستگیر می‌شود؟ - حقه‌باز - حیوانات را دست‌کم نگیرید - خاطرات یک مرده - خانه‌ای روی مرز - خری که مدال گرفت - داماد سرخانه - دندان‌های مردم را نشمارید - زن بهانه‌گیر - زن وسواسی - سرزمین اخموها - شارلاتان - طبق مقررات - عروس محله - قلقلک - کانون گرم خانواده - گردن‌کلفت - حزب کرامت و حزب سلامت - گوسفندی که گرگ شد - لوستر پنج‌شاخه - ما آدم نمی‌شویم - مرض قند - مگه تو مملکت شما خر نیست؟ - موخوره - نابغه هوش - یک خارجی در استانبول - آدم را به زور دیوانه می‌کنند - تف سر بالا - زاغه‌نشین‌ها - کارخانه بچه‌سازی - به من چه مربوطه - خدا بد نده - کار چاق کن - تا کتک نخورم آدم نمیشم - دلتون می‌خواد میلیونر بشین - زنده باد وطن - عشق آتشین - زمانه خراب شده - داروی بی خوابی - کدام حزب برنده می‌شود - دیوانه ای بالای بام - محمود و نگار.



درباره کتاب دیوانه‌ای بالای بام

عزیز نسین داستان دیوانه‌ای بالای بام را سال 1965 نوشت. در کتاب دیوانه‌ای بالای بام این داستان و 24 داستان کوتاه دیگر جمع‌آوری‌شده و در قالب یک کتاب 224 صفحه‌ای منتشر شده است. ارسلان فصیحی انتخاب و ترجمه آثار عزیز نسین را برعهده داشته و انتشارات ققنوس این اثر را روانه بازار کتاب ایران کرده است. ‌‌دیوانه‌ای بالای بام اولین داستان کتاب دیوانه‌ای بالای بام است. داستان ازاین‌قرارست که پسر جوانی بالای بام رفته و قصد پرت کردن خودش را دارد. خبر همه‌جا پخش‌شده و مردم جمع شده‌اند تا ببینند چه اتفاقی می‌افتد. مأموران آتش‌نشانی نیز با برزنت پایین ساختمان دور می‌زنند تا اگر او خودش را انداخت بگیرندش. پسر جوان داد می‌زند که شرطش برای پایین آمدن اینست که کدخدا شود. پلیس هم برای کنترل اوضاع در آنجا حضور دارد.



قسمتی از کتاب اینم شد زندگی؟

اولین خاطره‌‌ای که از دوران بچگی‌‌ام به خاطر دارم، آتش است. مادرم بیدارم کرد و کیسه زر‌دوز قرآن را به گردنم آویخت. خواهر کوچکم را از گهواره برداشت. او دعا می‌‌کرد، ناله می‌‌کرد، ‌گیس‌هایش را می‌‌کند. آتش از پنجره‌‌ای که پرده‌‌هایش پاره پاره بودند می‌‌آمد تو و به صورتم می‌‌زد. یک‌دفعه در باز شد آدم‌های جورواجوری ریختند توی اتاق و هرچه به دستشان می‌‌آمد کول می‌‌کردند و می‌‌بردند بیرون. مادرم فکر می‌‌کرد این‌ها آدم‌‌های خیرخواهی هستند و برای نجات ما آمدند. اما آن‌ها با ‌اثاثیه‌هایی که غارت کرده بودند چنان با عجله و دستپاچه فرار می‌‌کردند که چیزی نمانده بود خواهرم را زیر پا لگد کنند و بکشند. چشمم به مادرم افتاد که در یک دستش ماشین خیاطی و در دست دیگرش یک قرآن بود و داشت فرار می‌‌کرد. به نظرم رسید عید است و دارند آتش‌بازی می‌‌کنند! اصلا نترسیدم، بعد از آنکه از آتش نجات یافتیم به یک گورستان رفتیم تمام اهالی محل که مثل ما گدا و گشنه بودند و خانه‌‌هایشان سوخته بود آنجا جمع بودند و تو هم می‌‌لولیدند. بعدها اسم محله‌‌ای که آن شب سوخت فهمیدم (یی‌‌چشمه).


منبع: ویکی‌پدیا و فیدیبو


موضوعات مرتبط: مشاهیر، کتاب
[ شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۶ ] [ 11:54 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.