خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

از زمانی‌که خودم را شناختم و يادم مى‌آيد، در مورد غريبى آقا امام رضا ع شنيده‌ام و هميشه اين موضوع فكر من رو به خودش مشغول كرده، كه چرا غريبند اين امام نازنين؟ با داشتن اين‌همه زائر و حرمى كه روز به روز، بهتر مى‌شود، براى عبادت‌كنندگان و مسلمانانى كه از سرتاسر جهان براى زيارت ايشان به كشورمان سفر مى‌كنند تا زائر حرم او باشند. چرا غريب؟ حتى تو كتابى خواندم با وجود مصائبى كه بر آقا امام حسين ع واقع شده ولى به‌خاطر غريبى آقا امام رضا ع، زيارت‌نامه ايشان را قبل از زيارت‌نامه آقا امام حسين ع بايد خواند. انگار هیچ چيز نمى‌خواست كه سؤال من جوابى داشته باشد. هرچند ساده ولى خوب یک سؤال بود.

تا اينكه سعادتى دست داد و براى انجام فريضه حج به شهر و زادگاه اين آقاى نازنين سفر كردم. با اينكه سفرهاى زيارتى متعددى رفته بودم ولى با واردشدن به مدينه، آن شهر را نسبت به بقيه جاها متفاوت ديدم. شهرى آرام با هواى خوب و متعادل و مردمى كه به دل مى‌نشستند. شايد كه از نسل انصار در زمان رسول خدا ص بودند. باهاشون زياد احساس ناراحتى نمى‌كردم. روز اول كمى گيج بودم ولى كم‌كم به خودم آمدم، تا بتوانم بيشتر از زمان استفاده كنم. اصلا نمی‌شد دل کَند. از حرم، بقيع، بين‌الحرمين و زمانى هم كه نمی‌توانستى به‌خاطر بسته‌بودن درهاى حرم به آنجا بروى، بی‌هدف توى كوچه‌ها و خيابان‌ها راه مى‌رفتم.

كاملا خاک و شنى را كه آن زمان كف‌پوش كوچه‌ها بود، زير پايت حس مى‌كردى و تجسم اينكه روزى خانم حضرت زهرا س، رسول خدا ص، ائمه اطهار در آن كوچه‌ها راه مى‌رفتند. در شهرى قدم مى‌زدم كه شاهد شادی‌ها و  غم‌های فراوانى بود. یک حال خوبى داشتم ولى نمى‌دانم چرا بيقرارى و كلافگى خاصى با آن توأم می‌شد. شايد به‌خاطر نديدن مزار خانم حضرت زهرا س بود. نمی‌دانم.

خلاصه یک هفته به اين منوال به‌سرعت گذشت و من در عالم ديگرى سير مى‌كردم. تا اينكه از اطرافيانم شنيدم كه موقع حركت به سوى مكه است. انگار نمى‌شنيدم يا نمى‌خواستم كه قبول كنم و خود را به نشنيدن زدم و به كار خود مشغول بودم. انگارنه‌انگار كه بايد براى رفتن آماده شد. متأسفانه زمان، كار خود را مى‌كند و به جلو مى‌رود. توجهى هم به حال ما ندارد. نمى‌خواستم قبول كنم كه بايد رفت.

 

 

هروقت سفرى مى‌كردم، بعد از یک هفته دلم مى‌خواست به خانه‌ام برگردم، مرتبا دلتنگ مى‌شدم، ولى اين بار نمى‌دانم چرا دلم نمى‌خواست از آن شهر بروم. تا آن‌جاكه زمان داشتم سعى كردم استفاده كنم. ولى زمانى رسيد كه ديگر نمى‌شد، كارى كرد. بايد حرکت می‌کردیم. چه حالى بودم، فقط خدا مى‌دانست و بس. اتوبوس به حركت درآمد و راننده سعى كرد، براى آخرين بار حرم را دور بزند تا زائران، وداع كنند و من مى‌ترسيدم، حتى پلک بزنم و از ديدن حرم محروم شوم.

به یک‌باره همان سؤال هميشگى مانند برق از ذهنم گذشت. درحالی‌كه اين مدت اصلا به آن فكر نكرده بودم. ناگهان تمام بدنم مانند سنگ شد و هيچ حركتى نمى‌كرد. انگار مرده بودم. فقط چشم‌هايم بودند كه به ديگر اعضاء بدنم فخر مى‌فروختند و خودنمائى مى‌كردند. آنچنان اشک از آن‌ها جارى شده بود كه انگار اولین بار است این قطره‌ها را مى‌بينند.

بالاخره جواب سؤالم را بعد از سال‌ها به درستى درک كردم و با تمام وجود آن را احساس می‌کردم. درسته كه اين بزرگواران دلبستگى به دنيا ندارند ولى مگر نه اينكه آن شهر زادگاه ايشان بود و مزار جدشان رسول خدا ص در آنجا قرار داشت؟ پس چه ناجوانمردانه با ايشان رفتار شد و از شهر و ديار خود به ناحق بيرون شدند.

آقا جان دوستتان داريم، با اينكه به‌خاطر غريبى شما ناراحتيم ولى براى آنكه مزارتان در كشور ماست خوشحاليم كه مى‌توانيم به زيارتتان بياييم. شما فرموده‌ايد اگر دوستداران من به زيارتم بيايند من در سه جا آن‌ها را ملاقات خواهم كرد. پس به منِ گنه‌كار هم ترحم كرده و به ديدارم آييد زيرا كه به لطف و كرم شما بسيار محتاجم.

 

 

تو دل یه مزرعه یه کلاغی روسیاه
هوایی شده بره پابوس امام رضا
اما هی فک می‌کنه اونجا جای کفتراست
آخه من کجا برم یه کلاغ که روسیاست

من که توی سیاهیا از همه روسیاترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم

تو همین فکرا بودش کلاغه عاشقمون
یه دلش می‌گفت برو یه دلش میگفت بمون
که یهو صدایی گفت تو نترس و راهی شو
به سیاهی فک نکن تو یه زائری برو

 


موضوعات مرتبط: دل‌نوشته، مذهبی، خاطره
[ شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ ] [ 20:27 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.