خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

در یکی از جراحی‌هام، شب قبل با اینکه آرام‌بخش بهم زده بودند، بی‌تابی، دست از سرم برنمی‌داشت. تا دم‌دمای صبح بیدار بودم و روی تخت عین مار به خودم پیچیدم. نزدیکی‌های طلوع، یه لحظه خوابم برد. یکی از اقوام مرحوم رو خواب دیدم که با یک جعبه شیرینی اومد پیشم. بعد از احوالپرسی، بهم گفت: "چرا ناراحتی؟ ما مراقبتیم. کلافه نباش. به خدا توکل کن و سوره شمس رو بخون." یک‌مرتبه از خواب پریدم. نمی‌دونم انگار تازه تزریق دیشب، اثر کرد یا حرفی که توی خواب بهم زده شده بود. لحظه‌ای نگذشت که اومدند و من رو بردند اتاق عمل. از گفته‌های دکتر که بعدا برام تعریف کرد، به‌سختی بیهوش شدم و سخت‌تر از اون هم به هوش اومدم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چیزی که یادم میاد، به حالت خوابیده توی آسمون معلق بودم و فقط رنگ آبی و ابرهای سفید که دورتادورم حرکت می‌کردند رو می‌دیدم. هیچ وزنی حس نمی‌کردم. نه دردی، نه دغدغه‌ای و نه هیچ فکری که درگیرش باشم. اصلا نمی‌دونم چه عوالمی بود، یک سبکی خاص داشت، سکوت و آرامشی که نمی‌تونم وصفش کنم. کجا بودم نمی‌دونم. یک‌مرتبه انگار از جام تکون بخورم، افتادم. چشم‌‌هام رو باز کردم، فقط دکتر رو می‌دیدم که به صورتم سیلی می‌زنه و بعد هم احساس دردی شدید. اون حس و حال رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. همیشه عاشق آسمون بوده و هستم. حالا چرا توی بیهوشی اونجا باشم، نمی‌دونم. فکر می‌کنم هر کسی هر جایی رو دوست داره، همون‌جا میره. چه بی‌نظیر و زیبا، آبی آبی مثل فیروزه.

 

 

آدرس اینستاگرام من

 


موضوعات مرتبط: خاطره
[ پنجشنبه ۶ آبان ۱۴۰۰ ] [ 16:33 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.