خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی


پاییز، یک نمایشگاه انار برپا شده بود. تصمیم گرفتیم برای تماشا و خریدن انار و رب انار بریم اونجا. اما، همه چیز خریدیم غیر از محصولی که به‌خاطرش نمایشگاه برپا شده بود! از هر شهر و استانی یه غرفه، زده بودند و محصولاتشون رو می‌فروختند. من هم که عاشق شیرینی، مرباجات و محصولاتشون بودم، همه چیز خریدم. یه وقت رسیدیم به غرفه‌ای که نوشته بود، آش دوغ.

من تا اون‌موقع، نه آش دوغ، خورده بودم نه بلد بودم که اصلا چطوری درست میشه. بچه‌ها گفتند بخریم. رفتیم جلو و با یه اشتیاق خاصی سفارش آش دادیم. در فاصله زمانی که برامون آش رو آماده کنند، از مسئول غرفه پرسیدم که ببخشید این آش چطوری درست میشه. من بلد نیستم، دوست دارم یاد بگیرم. بدون رودربایستی و مکث، گفت خانم برو سرچ کن یادمی‌گیری! من رو میگی؟! مونده بودم چرا این‌جوری جوابم رو میده. شروع کردیم به خوردن آش، دیدم فقط آب ماسته و یه کم نخودزرد، هیچی دیگه توش نیست. به بچه‌ها گفتم این چرا اینجوریه؟ معلوم بود خودش هم بلد نیست، فقط یه چیزی ردیف کرده تا بتونه بفروشه و یه پولی دربیاره. اولین و آخرین آش دوغی شد که خوردم و خاطره خوبی ازش برام نموند.



موضوعات مرتبط: خاطره، تغذیه
[ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸ ] [ 14:38 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.