|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
اولین بار وقتی عکسنوشتهها نظرم رو به خودشون جلب کردند، تصمیم گرفتم به عنوان یک پست اصلی از اونها در وبم استفاده کنم. هرکدام به نوبه خودشون زیبا بودند. انگار یه جوری شخصیت و گذشته من رو نشان میدهند و مرا به یاد خودم میاندازند. دوران نوجوانی و جوانی که دیگر هرگز تکرار نشد. انگار آسمان، رنگ دیگری بود و زمین، جور دیگری. اکثر مواقع، در آسمان، لابلای ابرها و میان پرندگان، سیر میکردم. پر از آرزوها، شور و طراوت زندگی و تصویری روشن از آیندهای دور. بیخیال از دغدغههای زندگی، سرخوش و با نشاطی غیر قابل وصف و بینظیر. با اینکه هنوز کودک درونم زنده است، اما یادآوریِ آن دوران طلایی، غمناکم میکند. لحظهها و روزهایی را سپری میکردم که نمیدانستم، غم، درد، دلتنگی، فراق، رنج، ...، چیست. سالهایی که بهسرعت سپری شدند. اما بنا بر گفته این تصویر، تا لحظه مرگ، باید هر روز شاکر بود و از زندگی لذت برد، حتی اگر به نیکی، مطابق میل و وفق مرادمان نباشد.
موضوعات مرتبط: عکسنوشته، دلنوشته [ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹ ] [ 13:43 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||