خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی


سحر شده بود و نگرانی‌ها به اوج خودش می‌رسید. مادرم رنج شدیدی را تحمل و با درد وحشتناکی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. پدرم آشفته و ناراحت روی پله‌های حیاط نشسته بود و گاهی شروع می‌کرد به راه‌رفتن. مادربزرگ‌هام مرتب دعا می‌خوندند و مادرم رو دلداری می‌دادند. قابله همه تلاشش رو می‌کرد تا هرچه زودتر مادرم رو از این درد جان‌فرسا نجات دهد. اما ظاهرا، من دلم نمی‌خواست دنیای مطمئن و امنِ درکنارمادربودن را از دست بدهم.



قابله بالاخره بعد از ساعت‌ها دلهره و تشویش، موفق شد و من، پا به دنیای زیبای خداوند گذاشتم. گریه بلندم نشانه ترس از دنیای ناشناخته‌ای بود که واردش می‌شدم ولی این صدای گریه، ازبین‌رفتن نگرانی‌ها و در عوض شادی فراوان حضور من رو برای پدرم، نوید ‌می‌داد. به گفته او، قابله با شور و شوق عجیبی از به‌دنیاآمدن دختری بسیار زیبا برایش خبر آورد. نزدیک طلوع فجر شده بود. درحالی‌که پدرم مشغول خواندن نماز شکر شد، من اولین روز ورودم به این دنیا رو با خوابی عمیق و آرام در کنار مادرم آغاز کردم. هر سال، سیزده شهریور، بابا می‌گفت: "اگه گفتید امشب، شب تولد چه خوشگلیه؟"

یک روز از بچه‌هام خواستم من رو به محله قدیممون ببرند، تا خاطرات برام زنده بشه و جایی‌که توش به دنیا آمدم و بزرگ شدم رو ببینم. بعد از 55 سال، با نهایت تعجب و حیرت دیدم که خونه‌مون هنوز همون‌جور سر جاش باقی مونده و هیچ چیز عوض نشده، حتی پلاکش و درِ کوچه که فقط رنگش به جای سبز، قهوه‌ایه. عجیبه درحالی‌که همه خونه‌ها از بافت قدیمی، خارج و نوسازی شده بودند، اما کوچه بن‌بستمون با دو تا خونه کوچولوی توش، همون‌طور سرپا بود؛ خونه ما و همسایه‌مون، ثریا خانم، که اون‌موقع دوست صمیمی مامانم شد. برایم پلاکش خیلی جالب بود که در آن زمان، همسایه‌ها به ترتیب 12.7، 12.9 و 13.1، ... بودند. دیدم ظاهرا، بدجوری زلف من به زلف بابا گره خورده، حتی شماره پلاک خونه‌اش هم با روز تولد من یکیه :)



وقتی از کسبه، علت را جویا شدم که چرا این خانه همچنان باقی مانده، گفتند میراث فرهنگی به خانه‌هایی که پیشینه‌ای بیشتر از 100 سال داشته باشند، اجازه ساخت‌وساز نمی‌دهد. چه عالی! خانه مینا جون، با قدمتی اینچنین، در خیابان قلمستان امیریه همچنان پابرجاست. خونه کوچولوی نقلی بامزه‌ای که هنوز انرژی مثبتی که داشت رو در خودش حفظ کرده، با درخت کوچک کنار حوض که حالا برای خودش حسابی تنومند شده.

تمام گذشته عین برق از جلوی چشم‌هام گذشت و یاد آن روزهای خوش برام زنده شد. با یاد و خاطره پدر و مادر عزیزم، که حالا به رؤیایی شیرین تبدیل شده، ساعت‌ها در آنجا ایستادم و لذت، سراپای وجودم را فراگرفت. یک لحظه فکر کردم هنوز با همان شور و نشاط بچگی که داشتم، در آن خانه زندگی می‌کنم. یادآوری بازی‌های بچگی با خواهر و برادرها، به‌خصوص شیطونی‌هایی که با برادرم سعید داشتم. آنقدر در افکارم غرق شدم که زمان را فراموش کردم. نمی‌دونستم از شادی بخندم یا گریه کنم. همسایه‌ها وقتی متوجه حال من شدند، دوست داشتند از اتفاقاتی که در این خانه می‌افتد برایم بگویند. مثلا اینکه سالی دو بار مراسم سمنوپزون در اینجا برگزار می‌شود. یادم افتاد که از بس سمنو دوست داشتم، مامان مرتب برام تهیه می‌کرد. تصور کردم که شاید اکنون، پدر و مادرم به آن خانه برگشته‌اند و همچنان روزگار می‌گذرانند که ناگهان من را به دنبال خودشان به آنجا کشانده‌اند. یادشان گرامی.



موضوعات مرتبط: خاطره
[ چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۹ ] [ 10:39 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.