خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

وقتی به مادربزرگم کمک می‌کردم، دعام می‌کرد و می‌گفت "مادر! الهی پیر شی". خوشحال می‌شدم و به خودم می‌گفتم که چه خوب دعاش می‌گیره و توی جوونی نمی‌میرم ولی حالا  که پیر شده‌ام، می‌بینم اکر کسی رو بخوام نفرین کنم این دعا رو براش می‌کنم.

 


حقیقتش من از پیری چیزی نفهمیدم جز زجر. شاهد ازدست‌دادن عزیزانم بودم. مرتبا با بیماری‌هایی که یکی پس از دیگری سراغم می‌آمدند باید دست‌وپنجه نرم می‌کردم. با مداوا بهتر می‌شدم ولی کاملا درمان نمی‌شدم. هنوز با اولین بیماری کنار نیامده، دومی می‌آومد سراغم. می‌خوام غذا هم بخورم اگر برای یک جا خوب باشه، برای جای دیگه بده؛ مثلا نبات می‌خورم، که دلم آروم بگیره، برای دیابتم بده.

بهترین حالت اینه که لااقل کارهای یومیه‌ام رو بتونم انجام بدم و دیگران رو اذیت نکنم. باید فقط بنشینم و توی ذهنم خاطرات رو مرور کنم که اگر خدای‌ناکرده بعضی‌هاش بد باشه که دیگه واویلا. حالا شما بگید ببینم، پیری خیلی خوبه؟

 


موضوعات مرتبط: دل‌نوشته
[ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹ ] [ 18:52 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.