|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
انگار زندگی تا وقتیه که پدرومادر آدم زندهاند. نمیدونم چرا بعدشون دیگه هیچی برام اهمیت نداره. دیگه مثل قدیم سر هر چیزی حرصوجوش نمیخورم و جدیش نمیگیرم. گویا دنیا به آخر رسیده البته برای من. یه حس غریبیه نمیتونم درست بازگوش کنم. با بودنشون انگیزه داری و هر کاری رو با اشتیاق انجام میدهی. البته نباید ناامید بود. باید زندگی رو بهپیش برد. تا بوده همین بوده. باید برای ادامه، از تلاش دست برنداشت ولی مطمئنا روحیهای که در قدیم داشتیم، حالا نخواهیم داشت، فقط روزگار رو میگذرونیم. خب مسلما شوخی نیست، از لحظهای که چشم باز میکنی فقط اون دو تا رو میبینی، به حرف افتادنت، راه رفتنت، بزرگ شدن لحظه به لحظهات رو با وجود اونها تجربه میکنی. غمها، شادیها، دغدغههای فراوان و خاطراتت، همه و همه، یک مجموعه نوستالژی بینظیر رو برات رقم میزنند که وقتی در آینده بهشون فکر میکنی سرشار از شوق میشی و هیچ چیزی نمیتونه جایگزینش بشه. بودنشون یک نور امیدیه برای ادامه زندگیت ولی چه میشه کرد، باید پذیرفت که هیچ چیز جاودانه و همیشگی نیست.
موضوعات مرتبط: دلنوشته [ پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۹ ] [ 19:37 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||