|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
دیگه کمکم، بزرگ میشدم. سهساله! میگفتند: "شیرین و بیآزار بودی. برای خودت اینور و اونور میپلکیدی و بازی میکردی. اما، متوجه دوروبرت هم بودی. انگار میفهمیدی مامانت، حال نداره. سعی میکردی اذیتش نکنی. بهش نگاه میکردی، ولی نمیتونستی بفهمی چشه یا بهخوبی عنوان کنی. یکی از روزها، دیدی که نیست. بهونهگیریت شروع شد. گریه میکردی و مامانت رو میخواستی. ما که نمیتونستیم بهت بگیم کجاست. هرکاری میکردیم آروم نمیشدی ولی دایی منصورت زحمت میکشید و تو رو میبرد بیمارستان تا مامانت رو ببینی، اما باز هم بیقراری میکردی. خلاصه، چند روزی به همین منوال گذشت تا بالاخره مامانت اومد خونه. خوشحال شدی و خودت رو انداختی توی بغلش. اما دیدی که یک کودک همراهشه. او رفته بود بیمارستان، تا فرزندش رو به دنیا بیاره. زل میزدی به اون بچه و برات عجیب بود که چقدر دست و پاش رو تکون میده و گریه میکنه. برادرت بود. لابد فکر میکردی، تا حالا کجا بوده که با شماها زندگی نمیکرده! سرت بهش خیلی گرم شده بود. بیشتر مواقع مینشستی و فقط نگاهش میکردی."
آره برادرم بود. برعکس من، زود شناسنامهدار شد، به اسم "سعید". همبازی همیشگیم بود، هروقت غیب میشد، زیر میز چرخخیاطی مامان پیداش میکردم. اونجا اصلا قولنامهاش به نام سعید زده شده بود! میزش پدال بزرگی داشت که روی اون مینشست و یه جاتسمهای گرد که تصور میکرد فرمون ماشینشه. اینجوری به خیال خودش رانندگی میکرد. با اینکه باید با خواهرم بازی میکردم، ولی سعید شد همبازی بچگیم؛ دوست و یار نوجوانیم، غمخوار و مشکلگشا در جوانیم، کمکحال و مهربان در میانسالیم. هر وقت کاری دارم او حاضره، حتی بعد از زمانیکه خودش خانوادهدار شد. اسمش رو گذاشتهام "فرشته نجات من". خیلی بامحبته. شاید خلقیاتش که خیلی به من نزدیکه، ما رو به هم وصل کرد. با اینکه پسر بود و شیرین، من هنوز موقعیت خودم رو توی خانواده حفظ کرده بودم. رفتارش باعث نمیشد که بهش حسودی کنم. با بودنش اونقدر بهم خوش میگذشت که اون چند روز که اذیت شده بودم رو بهطورکل فراموش کردم.
موضوعات مرتبط: خاطره [ دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۹ ] [ 9:17 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||