خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی


مادربزرگم خانم بسیاربسیار مهربونی بود. همیشه لبخند به لب داشت. به‌خاطر نزدیک‌بودن خونه‌مون به اونجا مرتب من به منزل پدربزرگم می‌رفتم که با خاله و داییم که خیلی هم با من تفاوت سنی نداشتند، روز رو به بازی بگذرونم.

 

 

از شیطنت‌هامون هیچ‌وقت اظهار ناراحتی نمی‌کرد. برامون غذاهای خوشمزه درست می‌کرد تا شادی‌مون رو تکمیل کنه. محال بود به کسی کاری بده. همه رو خودش با صبوری انجام می‌داد و خم به ابرو نمی‌آورد. زمانی‌که ما از اون محل، اثاث‌کشی کردیم و ازشون دور شدیم باید منتظر می‌موندم تا پدرم فرصت کنه و ما رو اونجا ببره. تازه متوجه شده بودم، روزهای خوب و پرخاطره‌ای رو اون زمان می‌گذروندم. اگر بخوام از بهترین سال‌های عمرم، یاد کنم فقط از اون دورانه، که مادربزرگم برام رقم زد. متاسفانه بعد از مدتی تحمل بیماری در تاریخ 27 شهریورماه 99، به رحمت خدا رفتند و همه را داغدار خود کردند.

 

 

تقدیم به مادربزرگم، خانم مهرانگیز مهدی

به‌خاطر صبوری، گذشت و صفای دلش

روحش شاد، یادش گرامی

اعلی علّیّین جایگاهش

 


موضوعات مرتبط: دل‌نوشته، خاطره
[ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹ ] [ 20:43 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.