خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

 

آفتاب سرد مى‌تابد ز تقويم وطن

ابر اندوهين به دست شب شود تاريک‌روى

رستم از بس در غم سهراب مى‌گريد به خويش

خاطرات پهلوانى غرقه در رود دو چشم

سوگ تهمينه ز شرم شوى خامش مى‌شود

تک‌درخت بى‌بر و بى‌بار باران خورده‌اى

آن طرف‌ها

پشت آن ديوار باغ

آخرين برگش بريخت

در هوایی اين‌چنينى شايد از مرز وطن بايد گريخت

راستى بايد گريخت؟

سايه صد سرو قدافراشته بر بام اين مُلک كهن

بود روزى روزگارى سايبان

پيرمردى

پابرهنه، موسپيد

مرشدانه نغمه‌اى بر زير لب

از خراب‌آباده‌هاى جبهه جنگ دلش

لنگ‌لنگان مى‌خرامد مى‌رود

سايه خود مى‌برد

مى‌رود تا ناكجا

آفتاب سرد مى‌تابد ز تقويم وطن

نيست ديگر سايبان

من بمانم با دلى خونين به همراهت وطن

اين تو و اين قلب من

گر بخواهى دشنه‌ات را از غلاف آزاد كن ...

 

حميد نديمى؛ پنج معنا

 


موضوعات مرتبط: ادبی
[ دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ 11:35 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.