خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی


محمدمهدی، سه‌ساله بود، ولی هنوز حرف نمی‌زد. خیلی ناراحت بودم. هرکاری که به فکرم می‌رسید، انجام می‌دادم ولی فایده‌ای نداشت. پدرم، خدابیامرز، وقتی ناراحتی من رو دید، گفت تخم کبوتر خیلی خوبه. مرتبا تهیه می‌کرد تا زبون محمدمهدی باز بشه.

توی زندگی‌نامه اینشتین خونده بودم که او هم تازه در سه‌سالگی شروع به صحبت کرد و همین باعث شد آروم بگیرم و صبوری کنم تا چه پیش آید. بالاخره، انتظارم تموم شد و او شروع کرد به حرف‌زدن. جالب اینجا بود که با اینکه دیر شد ولی کلمات و جملات رو بدون کوچکترین اشتباه و ایرادی بیان می‌کرد.

حالا پسرم برام یه دانشمند کوچولوئه، دکترای دیتا ساینس، تحلیل مه‌داده‌ها. انشالله در آینده مثل اینشتین یک دانشمند تمام‌عیار در رشته علمی خودش بشه. علمی که به‌زودی، دنیا رو بهتر از قبل تفسیر می‌کنه و به شکل جدیدی متحول. تقدیم به پسرم، محمدمهدی، زیبا و یکتا چون اسب شاخدار، لقب دیناساینتیست‌ها ❤️



موضوعات مرتبط: خاطره، علمی
[ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹ ] [ 9:43 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.