خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

نمی‌دونستم یه روزی سر از آپارتمان‌های بی‌روح و خشک درمیارم. به حال خودم خوش بودم. می‌رفتم سر انباری، وسایل باغبونیم رو برمی‌داشتم که برم توی حیاط و به گل و گیاه‌ها رسیدگی کنم. از هرس‌کردن و قلمه‌زدن، کاشتن و کوددادن، آخر سر هم، آبیاری. ساعت‌ها سرم گرم بود. بیشتر از پنجاه نوع گل و گیاه رو پرورش داده بودم و اون‌ها رو تکثیر می‌کردم. کاملا حس می‌کردم که از نور خورشید توی حیاط، کیف می‌کنند. این از رشد و ظاهرشون مشخص بود.

توی آپارتمان، حتی نور هم کم وجود داره، چه برسه به خود آفتاب. یاد گل یاس رازقی به‌خیر که اول صبح می‌چیدم برای سر سفره صبحانه. وقتی عطرش با بوی نون و پنیر تازه مخلوط می‌شد، انگار آدم هیچی دیگه از خدا نمی‌خواست. درخت اقاقیام که یه نهال کوچولو بود، از ساختمان دو طبقه‌ هم بلندتر شد. اما رنگ گلش جالبه که سفید بود. رنگی که خیلی دوستش داشتم. هرکدوم در طول سال، در زمان خودش گل می‌داد و بعد نوبت دیگری بود و این روحیه‌ام رو بالا می‌برد.

دخترم یه بار گفت، آخرش سر جوانه‌های گندمی، با باباعباس به توافق نرسیدی. خدابیامرز می‌گفت این جوانه‌ها رو جداکنی، رشد گلدون بهتر میشه. اما، من عاشقشون بودم و می‌گفتم نه. بالاخره یک بار گفت، نمی‌دونم چرا اینقدر گل و گیاه‌هات قشنگند. نمی‌دونست چقدر براشون حرف می‌زنم، آواز می‌خونم. قربون‌صدقه‌شون میرم و اون‌ها هم با رشدشون جوابم رو می‌دهند. البته از حق نگذریم، گل رز، محبوبه شب و یوکاهای پدرم بی‌نظیر بودند. یه درخت پرتقال داشت که میوه‌اش اونقدر خوشمزه بود که فکر می‌کردی وسط رامسر از درخت چیده‌ای، نه توی آلودگی هوای تهران. اصلا آبیاری با شلنگ رو قبول نداشت.

هروقت آب‌پاش رو برمی‌داشت می‌خندیدم و می‌گفتم: مامان، خوشم میاد بابا همه گل‌ها رو به یه چشم می‌بینه. رز، پیراکانتا، به‌ژاپنی و چلچراغ، همه رو یک‌جور آبیاری می‌کنه. جالب اینجاست که خرابی توی کار هیچ کدومشون نبود.

 


موضوعات مرتبط: دل‌نوشته، خاطره
[ چهارشنبه ۳ دی ۱۳۹۹ ] [ 12:51 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.