|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
مخلوقات خدا از هر نوعی که باشند، قابل ستایشاند. بهویژه از نوع گیاهان. از هر گیاهی که داشتم، با دقت مراقبت میکردم. توی آپارتمان، خیلی سخته. مخصوصا اگر اون گیاه باید که در فضای باز باشه تا نور مستقیم خورشید بهش برسه. گیاه فیکوس یکی از همونهایی بود که دلم میخواست، داشته باشم. اون رو توی راهروی آپارتمانمون گذاشته بودم تا شاید نور بیشتری بهش بخوره. خیلی سخت رشد میکرد و من هرکاری انجام میدادم تا حالش خوب باشه. یه روز وقتی که از بیرون اومدم، خشکم زد. دیدم فقط یه چوب وسط گلدونه. اگر برگهاش هم ریخته باشند، کجان؟ پرواز کردند رفتند آسمون؟!
خیلی غصه خوردم اما، فکرم به جایی نرسید. چندوقت گذشت. بالاخره یه روز برای همسایهمون که از اقوام بود تعریف کردم. خندید و گفت: "اون روز که خونه نبودی، بچه ها به هوای هر روز که میاومدند بالا پیشت، وقتی دیدند در رو باز نمیکنی، حرصشون گرفت، شروع کردند به کندن برگهای گلدون. وقتی رسیدم که دیگه همه رو کنده بودند. من هم برگها رو جمع کردم که تو نیای ببینی." میتونید حال من رو تصور کنید؟ فکر میکنید، دلم میخواست چکار کنم؟
موضوعات مرتبط: طبیعت و محیط زیست، خاطره [ یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ ] [ 22:4 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||