خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

به‌خاطر مهربونی و لطف معلم کلاس اولم، کم‌کم از مدرسه خوشم اومد و بهش علاقه‌مند شدم. تا می‌اومدم خونه، مشق‌هام رو با شوروشوق می‌نوشتم که یه کمی هم به بازی برسم. دیگه ناراحت نبودم و دوباره شدم مینای قبل. بالاخره سال تحصیلی تموم و تابستون شروع شد. اینکه دوباره سه ماه سال رو برای خودم بودم که هرکاری دلم می‌خواد انجام بدم، خوشحالم می‌کرد.

 

 

برادرم سعید، که هنوز مدرسه‌ای نشده بود، خوشحال‌تر بود. چون دیگه مجبور نمی‌شد آروم بنشینه تا من تکالیفم رو انجام بدم. می‌تونستیم دوباره از صبح تا شب به شیطونی بگذرونیم. درخت مو، انگورهاش رسیده بود و هر روز چشمک می‌زدند که بیا ما رو بچین! البته پدرم مرتب می‌گفت، سمت درخت مو نرو. اما، عاقبت یک روز طاقتم تموم شد. تا دیدم مامان سرش گرم کاره، یه چهارپایه برداشتم و به کمک سعید رفتیم سراغ انگورها. همون‌قدری که دستم می‌رسید، اولین خوشه انگور به دومی، سوزش بدی رو در گردنم حس کردم. یه مورچه بود، افتاده بود به تنم. بدجوری گازم گرفت. خیلی درشت بود، اشکم رو درآورد. هیچوقت یادم نمیره، هنوزه که هنوزه سوزشش رو حس می‌کنم. فهمیدم چرا پدرم گفت که سمت درخت انگور نرو. از همون موقع از مورچه بدم اومد، حالا هم هروقت مورچه می‌بینم، انگار شیر و پلنگ دیده‌ام.

 

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: خاطره
[ شنبه ۶ دی ۱۳۹۹ ] [ 11:28 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.