|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
خاله زری، همبازی دوران کودکیم که تا بزرگسالی هم بههمراهم بود، دو سال از من بزرگتره. خیلی با هم آجیباجی بودیم. بیشتر اوقاتمون رو با هم میگذروندیم. خونه پدربزرگم خیلی بزرگتر از خونه ما بود. حیاط بسیار بزرگی داشت. میتونم بگم باغی بود برای خودش. بهخاطر همین، بیشتر من میرفتم اونجا. چون راحتتر میشد بازی کنیم تا اینکه خالهام بیاد خونه ما. درختای بلند و بزرگی داشتند که پدربزرگم، به یکی از اونها برای من و زری، تاب بسته بود. یه تاب بلند که دوتایی روش میایستادیم و تاب میخوردیم.
جوری بالا و پایین میرفت که یه وقتها، قلبم میریخت. باد توی موهامون میپیچید. همدیگه رو سفت میگرفتیم و میترسیدیم از اینکه نکنه بیفتیم، ولی تابخوردن رو ول نمیکردیم. اونقدر شیطونی میکردیم که حد نداشت، ولی هیچوقت یادم نمیاد که کسی بهمون اعتراضی کنه. فقط برای نمازخوندن، مادربزرگم میگفت، بچهها نماز داره قضا میشه! و ما با اون مدل نمازخوندنمون، که توی فیلم "یه حبه قند"، طریقهاش رو نشون داد، یه نمازی میخوندیم که هرکی میدید، میخندید. با اینکه دو سال با هم تفاوت داشتیم، همه درسهامون رو با هم میخوندیم. تندتند انجام میدادیم تا بتونیم به بازی برسیم. بیشتر مواقع صبحها میرفتم خونهشون که با هم بریم مدرسه، خاله فریده موهامون رو مدل دم اسبی یا موشی درست میکرد که دیگه آخر کیف بود. در دوران کودکی و نوجوونی خیلی با هم خوش بودیم و در بزرگسالی هم، چون همفکر و همعقیده بودیم، دوستی و باهمبودنمون محکم و پایدار باقی موند.
موضوعات مرتبط: خاطره [ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰ ] [ 11:5 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||