|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
توی یک ظهر بسیار گرم تابستون، بابا به مامان گفت: "میخوام بخوابم، چون باید سریع برم بیرون، کار واجبی دارم." من که خوابم نمیاومد، دلم میخواست بازی کنم ولی نمیشد. نشستم رادیو رو گذاشتم روی پام، هی چرخوندم، هی موجش عوض میشد، صداش درمیاومد، هی قطع میشد. آخر بابا پرید و گفت: "بچه بذار بخوابیم." من گفتم: "آخه چکار کنم؟" بابا گفت: "برو بندازش توی حوض!"
دیدهاید وقتی میخواهیم یه چیزی بگیم، از حرصمون یه چیز دیگه میگیم؟! من منظورم این بود که حوصلهام سررفته، چکار کنم. بابا توی عالم خواب و بیداری، بهجای اینکه بگه برو بذارش روی طاقچه، خواست حرصش رو خالی کنه، گفت برو بنداز توی حوض. من هم رفتم انداختم توی حوض!! حوصلهام سررفته بود و کاری هم نمیتونستم کنم، یه گوشه نشستم ولی چون هوا خیلی گرم بود، خودم هم خوابم برد.
با صدای فریادی از خواب پریدم. بابا بود. همهاش اسم مامان رو صدا میزد، "بدری! بدری!" مامان، شتابزده خودش رو بهش رسوند و دید بابا لب حوض ایستاده و رادیو که از همه جاش آب میزد بیرون، توی دستشه. به مامان گفت: "این اینجا چکار میکنه؟" حالا نگو از خواب، بیدار شده، رفته دست و صورت بشوره، دیده یه چیزی کف حوضه. متوجه شده رادیوئه ولی باورش نمیشده. مامان گفت: "نمیدونم ولی شنیدم که خودت به مینا گفتی، برو بنداز توی حوض. من سرم گرم کارم بود، نمیدونستم این کار رو میکنه، وگرنه جلوش رو میگرفتم. او خواسته حرف خودت رو گوش بده." بابا هم با چشمهای گرد شده گفت: "عجب بچهایه!" مامان هم گفت: "خودت میگی بچه". عجیب بود. هیچوقت دعوام نمیکرد، تا عبرت بگیرم و من همچنان در آینده به خرابکاریهام ادامه دادم. خدا رحمتش کنه، دیگه رادیوش داغون شده بود و برای شنیدن قصههای شب باید یه رادیوی جدید تهیه میکرد.
موضوعات مرتبط: خاطره [ دوشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۹ ] [ 19:24 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||