|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
خانه ملاصدرا در كهک
دو پیشامد سبب وقفه در تحصیل محمد نوجوان شد، یکی وفات ملاعبدالرزاق ابرقویی بود که محمد نوجوان را در مرگ استاد خود سوگوار کرد و دیگر وفات شاه طهماسب اول صفوی و به پادشاهی رسیدن شاه اسماعیل دوم صفوی که سبب ناامنی ایران از جمله شیراز گشت، و ابراهیم قوام از بیم جان خانواده خود را از شیراز به امیرنشینهای جنوب خلیج فارس کوچاند. پس از مرگ یا کشتهشدن شاه اسماعیل دوم و با به فرمانروایی رسیدن شاه عباس اول، دوران هرجومرج به پایان رسید و ابراهیم و خانوادهاش به شیراز بازگشتند. محمد به فرمان پدرش به بصره رفت و در حجره بازرگانی شیرازی به نام یوسف بیضاوی که پدرش با او قرارداد بازرگانی بسته بود، به کار مشغول شد. سه ماه پس از آن، ابراهیم قوام به دیار باقی شتافت و محمد سوگوار ناگزیر به شیراز بازگشت و به گرداندن حجرههای بازرگانی پدرش پرداخت.
زندگی و تحصیل در اصفهان ملاصدرای جوان پس از فراغتیافتن از تأمین نیازمندیهای خانوادهاش، به آرزوی دیرینه خود جامه عمل پوشانید و به اصفهان مهاجرت نمود. او در مدرسه خواجه اصفهان از محضر درس استادانی چون شیخ بهایی، میرداماد (معلم ثالث) و میرفندرسکی بهره جست. ملاصدرا دروس فقه، علوم حدیث و تفسیر را از شیخ بهایی، حکمت الهی و حکمت شرق و غرب را از میرداماد و علم ملل و نحل را از میرفندرسکی آموخت. به روایتی دیگر، ملاصدرا در سن شش سالگی به همراه پدرش به قزوین رفت و دوران نوجوانیاش را در آن سامان سپری کرد و در همانجا با شیخ بهایی و میرداماد آشنا شد و پس از انتقال پایتخت به اصفهان، با استادانش به اصفهان مهاجرت نمود. بههرحال، شاه عباس اول در پایان سال ۹۹۹ ه.ق. به روایتی ۱۰۰۶، از قزوین به اصفهان نقل مکان کرد و این شهر را به پایتختی خویش برگزید. در بخشکردن میراث یکی از توانگران اصفهان، هوش، آگاهی و دانش ملاصدرا در مسائل فقهی بر شاه عباس آشکار شد و شاه تصمیم گرفت تا از مدرسه خواجه بازدید کند و با شیخ بهایی و ملاصدرا بیشتر آشنا شود.
ملاصدرا پس از کسب درجه اجتهاد، به تدریس در مدرسه خواجه پرداخت، اما ازآنجاکه نظریاتش در برخی مسائل فقهی با بیشتر دانشمندان قشری اصفهان متفاوت بود، او را به بدعتگذاری در دین متهم ساختند و خواهان اخراج او از مدرسه و در نهایت تبعید او از اصفهان شدند. بدینسان ملاصدرا از اصفهان تبعید شد. او راه مورچهخورت را درپیشگرفت و از آنجا راهی کهک قم گشت.
دوران تبعید ملاصدرا در دوران تبعید به حوزههایی رفت اما به او اجازه نمیدادند. جلوی دگراندیشی گرفته میشد و او را مرتد اعلام میکردند. ملاصدرا به مدت ۵ یا ۷ سال در کهک قم و در تبعید زیست، اما هرگز کار تدریس و پژوهش را رها نکرد و در همان روستای کوچک و دورافتاده به برگزاری جلسات درس مبادرت نمود. دروس وی، بیشتر درباره افکار و باورهای حکیمان و دانشمندان ایرانی مانند شهابالدین سهروردی، ابن سینا و ابویعقوب الکندی و برخی از دانشمندان اندلسی همچون ابن عربی و ابن رشد بودند. به روایتی دیگر، او در این مدت به ریاضت و عبادت پرداخت و مدتی را نیز در شهر قم سپری نمود.
بازگشت به شیراز حکومت صفوی و در رأس آنان شاه عباس تمایلی به تبعید ملاصدرا از اصفهان نداشتند و شاه عباس به اجبار علمای اصفهان به این کار تن داد. ازاینرو، اللهوردیخان حاکم فارس، بر آن شد که برای این دانشمند در شیراز مدرسهای ساخته و از او برای تدریس در این مدرسه دعوت کند. با پایانیافتن ساختوساز بخش مهمی از این مدرسه که بعدها به مدرسه خان نامی شد، اللهوردیخان از ملاصدرا پنهانی دعوت نمود تا به زادگاه خویش بازگردد. ملاصدرا پس از بازگشت به شیراز، تدریس در این مدرسه نوساز را آغاز کرد. در این مدرسه، افزون بر حکمت و فقه، ادبیات، اخترشناسی، ریاضیات، شیمی، معرفةالارض (زمینشناسی) و علوم طبیعی نیز تدریس میشد. اهمیت این مدرسه از مدرسه خواجه اصفهان نیز فزونی یافت.
باورها ملاصدرا شیعهمذهب و پیرو آئین دوازدهامامی بود، به اصول و فروع دین اسلام و مذهب شیعه اعتقاد داشت. اما درعینحال، بسیار انعطافپذیر بود و اگر نگرشهای برخی از دانشمندان سنیمذهب مانند ابن عربی و یا ابن رشد را درست مییافت، میپذیرفت.
آثار آثار صدرا را بالغ بر پنجاه دانستهاند، که میشود آنها را برحسب نوع تفکر موجود در پشت هرکدام، در دو دسته اصلی جای داد: علوم نقلی و علوم عقلی.
اول خردادماه، روزی است که به نام حکیم صدرالمتالهین ملاصدرای شیرازی نامگذاری شده است. شخصیتی که ابعاد زیادی دارد و زندگی او یک زندگی پرماجراست. او نه فقط یک متفکر و فیلسوف و موسس یک مکتب فلسفی و دارای دانشهای مرسوم زمان خود است و نه فقط یک استاد موفق فلسفه و یک نویسنده توانای کتب فلسفی مفید است، که در بعد دیگر یک عارف و متخصص در عرفان نظری نیز هست. سخنانی از آیتالله جوادی آملی را درباره ملاصدرا به مناسبت این روز در ادامه می خوانید.
«مرحوم صدرالمتالهین در یک فضای فلسفی زندگی میکرد که هیچکدام از مدعاهای او آنجا حضور و ظهور نداشت. اگر آثار مرحوم ملاصدرا را ملاحظه بفرمایید، میبینید چیزهایی که در نوشتههای ایشان هست، هرگز در آثار پیشینیان یافت نمیشود و مقصود ما از مرحوم ملاصدرا یعنی حکمت متعالیه و حکمت متعالیه هم یعنی مجموع آنچه ایشان در تفسیر نوشتند، در شرح اصول کافی نوشتند، در مقدمه تفسیر بنام «مفاتیح» نوشتند و در «اسفار» مرقوم فرمودند و سایر بحثهای فلسفی. بنده فکر میکنم صدرالمتالهین این جریان حرکت جوهری را نخست در خویشتن خویش یافت، او قبل از اینکه بحث حرکت جوهری را در بیرون مطرح بکند خود یک متحول جوهری شد و دفعتا عوض شد. او دفعتا متحول شد نه به نحو کون و فساد. یک وقت یک کسی تغییر مبنا میدهد و تجدیدنظر میکند که از این تحولات مقطعی در علوم دیگر بهخصوص در فقه کم است. یک وقت هست، شخصی حرکت جوهری میکند، مرحوم ملاصدرا کسی نبود که نظیر علمای دیگر اول درس خوانده در فلسفه مجتهد متجزی شود و بعد مجتهد مطلق شود، سپس اعلم شود در فلسفه، این طور نیست، همانطوریکه دیگران سیر تکاملی در فقه اصغر دارند ایشان در فقه اکبر دارا شده باشد. این چنین نیست، ایشان قبل از اینکه جریان حرکت جوهری را در بیرون از خویشتن خویش مطرح کند در خویشتن خویش یافت، دفعتا کلا عوض شد.
لذا اگر کسی بخواهد شناسنامه صدرالمتالهین را تبیین کند که صدرالمتالهین «من هو»؟ باید در پاسخ گفت که تحولی در او پیدا شد که نه افکارش با مرحوم میرداماد و شیخ بهاء که استاد او بودند هماهنگ بود، نه با فضای فکری حوزه اصفهان آن روز هماهنگ است، نه کتابهای موجود آنوقت این مطالب را داشت. باید جستجو کرد و دانست که چگونه ایشان با عرفان آشنا شد؟ نزد که خواند؟ چه کسی او را متحول کرد؟ یک شمس تبریزی بود که جناب مولانا را به آنصورت درآورد، حالا همیشه شمس تبریزی لازم نیست از بیرون و از تبریز بهدرآید. گاهی ممکن است تحول از درون بجوشد، این شمس ولایت ممکن است از درون انسان بهدرآید، او حرکت جوهری کرده است و متحول شده نه به نحو کون و فساد که چیزی را از دست داده باشد و به چیزی دیگر رسیده باشد، لذا درعینحال که وحدت شخصی را کاملا تقدیس میکند ولی تا آخرین لحظه فیلسوفانه کتاب مینویسد، یعنی دست از تشکیک برنمیدارد چون اگر دست از تشکیک بردارد، دیگر اقامه برهان برای او میسور نیست. من یادم نیست که در هیچ نوشتهای ایشان این حرف را بزند که «من با این مطلب فلسفه را تکمیل کردم» فقط در جلد دوم «اسفار» در بحث علت و معلول، آنجا که بحث اوج میگیرد و به وحدت شخصی بارمییابد میگوید: «به وحدت شخصی فلسفه را اکمال کردم حکمت را تتمیم کردم» و اگر کسی بگوید: «بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» وارث و شاگرد او هم باید همینگونه حرف بزند. اگر گفتند علما وارث انبیایند، باید رهاوردی چنین داشته باشند. وگرنه آن حکیمی که فقط مدرس است درباره او تعبیر دیگری دارند. که من بازگو نمیکنم و آن کسی که از خود نجوشد ارث نمیبرد و رهاورد هم نخواهد داشت همهاش میشود علم الدراسه، سیچهل سال درس خوانده و کتاب نوشته هنوز اهل علم الدراسه است نه اهل علم الوراثه، عالم الدراسه فراوان است چون علم الدراسه با درسخواندن حاصل میشود ولی علمالوراثه با پیوند است که بهدستمیآید. ارث دادوستد نیست در همه دادوستدها یک کالایی به کالای دیگری تبدیل میشود. اما در ارث هیچ کالایی به کالای دیگر تبدیل نمیشود. مالکی به جای مالک دیگر مینشیند.
فرمود من فلسفه را با وحدت شخصی تکمیل کردم لذا وقتی که به آن مرحله عالیه میرسد، میتواند این مفاهیم بلند را برهانی کند. بدون حکمت متعالیه اثبات وحدت شخصی واقعا دشوار است. آن بزرگان همیشه از بالا نگاه میکنند یعنی اهل معرفت، حکما را زیردست دارند، اهل معرفت میگویند ما آنچه را میبینیم نیازی به برهان ندارد، ولی برای ایجاد انس گاهی دلیل عقلی ذکر میکنند، گاهی دلیل نقلی ذکر میکنند تا اینها انس بگیرند. مرحوم صدرالمتالهین نظیر حکمای دیگر نبود که حالا کمی تحول در او پیدا شده باشد، این حرکت جوهری را با خویشتن خویش لمس کرده و بعد فتوا داده و نتیجه آن، این تحول عمیق است. او چون حرکت کرده نه کون و فساد درعینحال که به قله رسیده این اواسط را هم حفظ میکند، توان آن را دارد که بحثهای اصالت وجود و تشکیک وجود را تکمیل کند و اگر از فلسفه به عرفان میرفت از وحدت تشکیکی به وحدت شخصی وجود میرفت یک کون و فسادی بود. گرچه بالا رفت ولی پایین را از دست نداد.»
منبع: شمس تبریزی ملاصدرا و ويكىپديا
موضوعات مرتبط: مشاهیر [ چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۸ ] [ 9:25 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||