خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی


مادربزرگم از کار روزانه‌شان برایم می‌گفت. از همان صبح زود بیدارشدن. کار را با تمیز کردن لوله‌های چراغ گردسوز، شروع. اول رسیدگی به حیاط، نظافت و آبیاری گیاهان، بعد اتاق‌ها و درنهایت، آشپزخانه که قلب خانه محسوب میشد، برعکس الان که آشپزخانه کنار درِ خانه است! می‌گفت اگر کسی سرزده بیاید، اول حیاط را می‌بیند که باید مرتب باشد، اگر خواست بماند و عجله برای رفتن نداشت و وارد منزل میشد، اتاق‌ها را. چراغ‌ها باید دوده شب قبل که به آن‌ها مانده، گرفته، حبابش تمیز، نفت آن‌ها ریخته و فتیله‌اش رسیدگی شده تا اگر مشغله کار روزانه زیاد باشد و به غروب کشید، آماده برای روشن شدن باشند. می‌گفت: "باید کارهای خانه که مخصوص خانم‌هاست به‌خوبی انجام پذیرد. اگر مهمانی آمد و چیزی در خانه نبود با یک چای از او پذیرایی کن و خجالت نکش. چراکه مسئولیت آماده بودن وسایل پذیرایی برعهده مرد آن خانه است، ولی نظافت را از چشم تو می‌بینند." بعدها که بزرگ شدم به حرف مهمی که زد، پی بردم.



یادم نمی‌رود که مادرم به‌همراه او، یک پریموس گوشه حیاط می‌گذاشتند تا آب، گرم کنند برای شستن رخت‌های چرک. اول یخ حوض را می‌شکستند و به داخل باغچه انتقال داده تا بتوانند برای آبکشی، راحت‌تر باشند. فقط شستن لباس‌ها و جابه‌جاکردنشان روی بند، یک روز کامل را از آن‌ها می‌گرفت. به‌همراه رسیدگی به بچه‌ها و خانه، چقدر سخت بوده. صبح فردا برایم جالب بود. وقتی قندیل‌هایی که از لباس‌ها آویزان بود را با دست می‌شکستم و از خرد کردن آن‌ها توی دستم سرشار از لذت می‌شدم. جوری روی بند یخ می‌زدند که راحت میشد مثل یک تخته در دست گرفت. تا آفتاب بیفتد و یخ آن‌ها آب شده، تا غروب آنقدر جابه‌جا می‌کردند تا بشود به خانه انتقال داد. باز هم بعضی از آن‌ها نیاز بود که دورتادور بخاری چیده شود برای خشک شدن کامل. فقط جارو کردن اتاق‌ها، خودش یک پروسه عجیب بود. چقدر همه چیز عوض شده. اون زمان آرامش بود ولی فاقد آسایش. اما اکنون آسایشی فاقد آرامش.










موضوعات مرتبط: دل‌نوشته، خاطره
[ دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ ] [ 10:46 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.