|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
وقتی مادربزرگم سفره پهن میکرد برای شکستن قند، من مثل کسی که میخواد تلویزیون تماشا کنه، چند تا چای میریختم برای خودم و مینشستم تماشاش میکردم. اونقدر با ظرافت خاصی این کار رو انجام میداد که حد نداشت؛ بدون اینکه ذرهای خرده قند به اینطرف و آنطرف پرتاب کنه. انگار قندها با دستگاه خرد شده باشند، همهشون یکاندازه و یکشکل. یک بار به من گفت، دوست داری تو هم قند خرد کنی؟ و من با خوشحالی، قندشکن رو از دستش گرفتم و شروع کردم. کارم بینظیر بود! قندها رو که خاک کردم هیچ، خودم و دوروبرم هم پر شد از خردههای قند. جالب اینجاست، بعدها که برای خودم مجبور بودم قند بشکنم، باز همین اتفاق میافتاد. تمام اتاق، پر از خاکه قند میشد، حبههای قند هم یا خاک میشدند یا گندهگنده.
خلاصه، هی چای میخوردم و مادربزرگم رو تماشا میکردم. اونقدر که آخر سر، دلدرد میگرفتم. قدیمها، بزرگترها همیشه به بچهها میگفتند: "چای نخور، اگر بخوری سیاه میشی." خب ما چای رو بهخاطر قندش میخوردیم. اگر میگفتند قند نخور، بدتر جری میشدیم. در عوض میگفتند چای نخور، ما هم گوش میکردیم و نمیخوردیم، درنتیجه قند هم نمیخوردیم و سلامتیمون حفظ میشد. همه روشهاشون توی تمام زندگی، با درایت و فکر صحیح، جلو میرفت. برای همین، بچهها هم بدون دلخوری به حرفشون گوش میدادند.
موضوعات مرتبط: خاطره [ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ 10:15 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||