|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
شب جمعه خواب دیدم توی حیاط خونه پدری دارم به باغچه و گلها ورمیرم. مهدی هم یه گوشه حیاط داشت بازی میکرد. یه مرتبه مامان اومد و یه گلدون داد بهم. گفت نمیدونم این چرا برگهاش شل شده، میتونی ببینی چهاشه؟ خراب شده یا نه؟ برگ یوگا بود. همینطور که برگهای خرابش رو میکَندم، گفتم فکر نمیکنم طوریش شده باشه، بلافاصله خاک و گلدونش رو عوض کردم. گفتم این گیاه خدا، کمی نیاز به رسیدگی داشته، خراب نیست و انشالله حالش خوب میشه.
در تمام این فاصله یه حال عجیب و غریبی تمام وجودم رو گرفته بود. یه حس خوشایند، توی فضا موج میزد. با رفتن مامان یه مرتبه از خواب پریدم. اونقدر خواب شیرینی بود که حتی تکان نمیخوردم، چه برسه که از جا بلند بشم؛ نکنه که شیرینی خواب از دستم بره یا اینکه یادم بره چی دیدهام. از اینکه در دنیای واقعی بودم اصلا خوشم نیومد. همینجورکه به خوابم فکر میکردم متوجه شدم، اون حس شیرین، تقاضایی بوده که مادرم از من داشته. آخه مادرها خیلی از بچههاشون چیزی نمیخوان، مگر اینکه خودمون احساس کنیم که یه کاری نیاز دارند براشون انجام بدیم. اما وقتی ازمون بخوان خیلی زیبا و قشنگه. وقتی خواهشی از آدم دارند، انگار یه طور دیگه است، آدم دلش میخواد با تمام وجود براشون انجام بده. حیف که من از این نعمت محروم شدم. بارها توی جوونیم میشنیدم که وجود پدرومادر و کمک به اونها یه نعمتیه که نباید از دست داد. میفهمیدم ولی متوجهش نمیشدم، انگار هر چیزی باید وقتش برسه تا ملتفتش بشیم. فقط باید امیدوار باشیم که زمان رو از دست ندیم و دیر نشه.
دومین سالگرد فوت مادرمه؛ روحش شاد، اعلی علّیّین جایگاهش
بگید تا پرستو یه آهی براره؛ تو میلاد مرگم ترانه بکاره ز دلتنگیم آشیونه بسازید، واسه خاطراتم یه خونه بسازید شبای حنایی ببنده، که خون دل از رنگ چشمام نخنده! اذون کبوتر تو گوشم بگویید؛ نماز مسافر شکسته بخونید بگیرید یه مهمونی بیصدایی؛ کباب دل و شربتی از جدایی! یه آهنگ شادی بگید تا قناری برایم بخونه واسه یادگاری خدایا چه وقته جدایی و درده؛ دلم تنگ تنگه تنم سرد سرده! نگاهی که گاهی به من دل نبسته
رضا نیک فرجام
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ 17:46 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||