خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

تازگی‌ها اونقدر خواب‌های جورواجور و عجیب غریب می‌بینم که حد نداره، اما این یکی به‌قدری جالبه که تصمیم گرفتم یک پست رو بهش اختصاص بدم. دیدم رفته‌ایم سفر. بعد از یک مسافت طولانی، گفتند از اینجا به بعد رو باید با شتر بریم. 25 تا شتر ردیف آماده بود که مسافرها رو با خودش ببره. تا من اومدم مخالفت کنم، گفتند سریعا سوار شید و معطل نکنید. به دخترم گفتم اگر من زدم زیر خنده کلافه نشی، بگی آبروم رفت ها. خیلی می‌ترسم. گفت چشم‌هات رو ببند. سوار شدم دستم رو گرفتم به یه چیزی که مثل پوست بود و هنوز هم حسش می‌کنم. محکم چسبیدم. چشم‌هام رو بستم.



شتر از جا بلند شد. اون حرکت دومرحله‌ای که برای بلندشدن انجام میده. یه وقت دیدم چشم‌هام بازه و نمی‌ترسم. اما به‌جای جیغ‌کشیدن، الله‌اکبر و لااله‌الّاالله رو پشت‌سرهم و کشیده فریاد می‌کنم، طوری‌که توی خواب مونده بودم که هیچ‌وقت اینجوری نگفته بودم؛ با صدایی بلند که خودم هم باورم نمیشد من این صدا رو درمیارم. آنچنان فریادم بلند بود که بقیه شنیدند و اون‌ها هم با من همراهی کردند. بعد وقتی شتر کاملا روی پا ایستاد و راه‌رفتن رو شروع کرد، حرف‌هایی از این قبیل می‌زدم: اینکه "آقا یا خانم شتر، ممنونم از اینکه اجازه دادی بر پشتت سوار بشم. تو خیلی با عظمتی. چراکه خدا به‌خاطر همین خلقت شگرفت از تو در قرآن یاد کرده. تو محبتت رو به من هدیه کردی، امیدوارم طول عمرت زیاد و همیشه سلامت باشی و اینکه کاش کمی تخمه همراهم بود و این بالا می‌خوردم." یا اینکه "به بقیه‌تون کاری ندارم، اما من الان میرم بغداد زیارت حضرت رسول ص و خانم حضرت زینب س!" آخه بغداد کجا، مدینه کجا، سوریه کجا؟! حرف‌هایی از این نوع بی‌ربط، فراوان می‌زدم. با صدای خنده‌های محمدمهدی که به حرف‌های من می‌خندید و روی شتر جلویی من سوار بود، از خواب پریدم.



قلبم به شدت درد گرفته بود. خیره‌خیره به در و دیوار نگاه می‌کردم. اونقدر خواب، واضح و روشن بود که باورم نمیشد حالا توی اتاق خودم‌ام. حرکت شتر به‌حدی حقیقی بود که انگار واقعا سوارش شده بودم. به گریه افتادم و طوری با خدا حرف می‌زدم و ازش تشکر می‌کردم که انگار اولین باره دارم باهاش حرف می‌زنم. می‌گویند اگر به چیزی زیاد فکر کنی یا آرزوی انجام کاری رو داشته باشی، خوابش رو می‌بینی. من اون‌موقع که جوان بودم، اصلا موتور یا اسب‌سواری رو هم بهشون فکر نمی‌کردم، وای به حال الان که شب تارمه! حالا چه برسه به سوار شتر شدن، چیزی که اصلا در دسترسم نیست که بخوام بهش فکر کنم. درهرصورت از دیدن چنین رؤیایی خوشحالم. تنها چیزی که هیچ‌وقت بهش فکر نمی‌کردم شترسواری بود.


موضوعات مرتبط: دل‌نوشته
[ چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۱ ] [ 18:55 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.