خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوجوون بودم که یکی از اقوام، ازدواج کرد، شوهرش اهل درکه بود. طبیعتا، محله خودشون خونه گرفت و زندگیشون رو شروع کردند. بیشتر اوقات، تابستان‌ها می‌رفتیم اونجا. به‌خاطر همین، هوای لطیفش رو فراموش نمی‌کنم. درسته که فصل گرمی بود ولی غروب که میشد، مامان به‌خاطر خنکی هوا، لباس ضخیم، تنمون می‌کرد. سرمای بعدازظهرهاش رو هنوز روی پوست تنم حس می‌کنم. خونه‌شون بزرگ بود و باغ‌مانند. مهربونی صاحبخونه باعث میشد که تا جایی‌که نفس داشتیم، شیطونی کنیم و برای همین خیلی بهمون خوش می‌گذشت. گردش توی کوچه‌باغ‌هاشون رو که دیگه نگو. آب روان و زلالی که از نهرهاش رد میشد و صفای غیرقابل‌وصفی به محیط می‌داد، بی‌نظیر بود.

 

 

تنها خاطره بدی که از اونجا دارم، آشناییم با گیاه گزنه است! اولین بارم بود که فهمیدم دست‌زدن به برگش، با آدم چه‌کار که نمی‌کنه! تا اون زمان، نمی‌دونستم که گزنه چه‌جوریه. یک روز در حین بازی، بی‌محابا افتادم وسط یکی از همین بوته‌ها. حالا تصور کنید چی کشیدم. تا ساعت‌ها خودم رو می‌خاروندم. سوزش و دردش رو که دیگه نگو. صورت و دست‌وپام، سرخ شده بود و کهیر زد. کنار نهرها پر بود از بوته‌های گزنه و انواع و اقسام گیاهان خودرو. برای من چیدن و خوردن تمشک، سواری گرفتن از حیوانات اهلی، بالارفتن از تپه‌ها و کوه‌های اطراف، خلاصه بازی‌های جورواجوری که در چنین محیط‌هایی میشه انجام داد، خاطراتیه که هیچ‌وقت از یادم نمیره. خوشحالم که از فرصت‌های این‌چنینی به‌خوبی استفاده کردم و لذتش تا همیشه، برام باقی مونده.

 

آدرس اینستاگرام من

 

 

 

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: خاطره
[ یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۰ ] [ 11:25 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.