خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

وارد دبیرستان شدم. درس‌ها روزبه‌روز سنگین و سخت‌تر میشد و من که حوصله نشستن و درس‌خوندن نداشتم، خیلی خوشحال نبودم. رشته علوم تجربی رو انتخاب کردم به جهت اینکه بیشتر درس‌هاش حفظیه، لااقل با این روش بتونم یک جا ننشینم و در حال راه‌رفتن درس بخونم! چون نه کوچکیم و نه بزرگ، این دوران، برای هرکسی بهترینه و خاطرات خوشی براش رقم می‌خوره. درهرصورت چاره‌ای نیست، همزمان با همه لحظات شیرینی که داره باید درس رو هم خوند تا سرانجامش به تلخی منتهی نشه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اما، یه مشکل بزرگ داشتم: خواهر درس‌خون و شاگرد ممتازم! با قبولی او در رشته پزشکی دانشگاه، آسمون روی سرم خراب شد. چراکه من هم طبیعتا باید تلاش می‌کردم تا وارد دانشگاه شوم، درحالی‌که این موضوع، با نحوه درس‌خوندن من مغایرت داشت. اما، در همان زمان‌ها خواهرم ازدواج کرد و این‌طوری دیگه درسش رو ادامه نداد.

 

 

با این اتفاق، دوباره زندگی من به روال قدیم پیش رفت. چراکه دیگه رقابتی وجود نداشت و من می‌تونستم آزادانه به همون منوال قبل ادامه بدم: شیطنت‌ها و درس نخواندن‌ها. اما همیشه از کابوس اینکه معلم سر کلاس، دفتر رو باز کنه و بگه مینا خراسانچی پای تخته، گرفته تا تجدیدی‌های جورواجور، می‌ترسیدم. البته از حق نگذریم که کنفرانس‌های خوبی می‌دادم و معلم‌ها و حتی شاگردها همیشه انتخابشون من بودم.

 

 

هوشش رو داشتم اما بازیگوشی مهلت نمی‌داد. من دوران بسیار خوشی در دبیرستان سپری کردم که هر روزش برام پر از خاطره است. دورانی که اگر از دستش بدی، هیچ‌وقت دیگه برنمی‌گرده. انگار یه حسی بهم می‌گفت در آینده، زندگی خوشی نخواهی داشت پس این روزگار شیرین رو نگذار از دستت بره. عجیب اینجا بود که همینطور هم شد، ولی خوشحالم که شیرینی اون روزها رو با خودم دارم که هروقت دلتنگ میشم با یادآوریشون می‌تونم حالم رو خوب کنم.

 

آدرس اینستاگرام من

 


موضوعات مرتبط: خاطره
[ سه شنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۰ ] [ 11:7 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.