|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
یهروز سعید اومد خونه، درحالیکه دو تا جوجه دستش بود گفت اینا رو برای تو خریدهام. از خوشحالی بال درآوردم. دیگه تصورش رو کنید چی شد، خودم که شر، یه مصیبت هم اضافه! خدا میدونه باهاشون چه میکردم. از صبح تا غروب دنبالشون توی حیاط، شب از خستگی بیهوش میافتادم. عاشق دویدنهاشون بودم اونقدر بامزه بودند که نگو. مامان میگفت اقلا روزهای کار من، نگذار اینور و اونور بپلکند. یه بار که مامان داشت شستشو میکرد یکیشون رفت وسط کفها. مامان هم گرفت کردش توی حوض. خدابیامرز، مثلا به خیال خودش آبش کشید. جوجه بیچاره مثل موش آبکشیده، یه گوشه ایستاده بود و خودش رو میتکوند. بنده خدا نمیدونست چه اتفاقی براش افتاده و چرا اینجوری شده.
خلاصه، با این دو تا، ماجراهایی داشتم من. همینجور که بزرگ میشدند اذیتهاشون بیشتر میشد. یهروز بابا گفت شیطونه میگه سرشون رو ببُریم باهاشون یه جوجه کبابی درست کنیم. مامان جدی گرفت و گفت اصلا حرفش رو هم نزن، حیوونای خدا جلوی چشممون بزرگ شدهاند. کی دلش میاد اینا رو بخوره؟ آخر هم یهروز طاقت مامان طاق شد و بابا اونا رو برد تا توی باغچه جلوی مغازه رهاشون کنه برای خودشون بچرخند. یه بار خودم برای بچههام یه جفت خریدم اونقدر اذیت شدم که به یک هفته نکشید ردشون کردم. تازه اونموقع فهمیدم مامانم با من چقدر صبوری به خرج میداده.
موضوعات مرتبط: خاطره [ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۰ ] [ 21:38 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||