|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
وقتی پدرم ازدواج کرد طبقه دوم خانه یکی از اقوامش رو اجاره میکنه و اونجا ساکن میشه. خانوادهای محترم، مهربان و بسیار دوستداشتنی که پدرم احساس میکنه باهاشون در آرامش زندگی خواهد کرد. بههمین خاطر بعد از چند سال که تصمیم میگیره خونه بخره و مستقل بشه باز هم نزدیک منزل آنها، یک خونه حیاطدار میخره. جاییکه من، زمان بهدنیاآمدنم تا نهسالگی رو در اونجا به خوشی گذروندم و خاطرات بسیار زیادی ازش برام به یادگار مونده. فامیل پدرم بهخاطر انرژی مثبتی که داشتند از همون کودکی من رو به خودشون جذب کردند.
حالا که فکرش رو میکنم، میبینم چقدر فاصله سنی بوده، اما من بهخاطر محبتشون هیچ این موضوع رو حس نمیکردم. خونهشون خیلی زیبا و باصفا بود. مانند خانههای تاریخی کاشان با معماری بینظیری ساخته شده بود. تا سه سال پیش هم، اون خانه همچنان، بهخوبی توسط صاحبخانه مراقبت و نگهداری میشد. متاسفانه، یکی از خواهرها امروز فوت کرد و من رو در غم و اندوه فراوانی فروبرد. محاله بتونم فراموششون کنم. میتونم به جرأت بگم خانوادهای به این خوبی که تمام خصوصیات اخلاقی یک انسان کامل رو داشته باشند، ندیده و نخواهم دید.
وارستهترین انسانی که در زندگی دیدهام. حالا میفهمم چرا اینقدر عاشقش بودم چون مثل خودم شهریورماهی بود: (26/06/1326) ایشان در تاریخ 14 دیماه 1399 به رحمت خدا رفت. روحش شاد، یادش گرامی، اعلی علّیّین جایگاهش
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹ ] [ 16:19 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||