|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
میدید هر روز شوهرش بداخلاقتر و بهانهجوتر میشود. دیگه اون مرد اوایل ازدواجشون نیست. میدونست علت چیه اما به روی خودش نمیآورد و تلاش میکرد تا زندگی رو آروم و بدون دغدغه، جلو ببره. اما هرچی سعی میکرد، کمتر به نتیجه میرسید. چارهای نبود باید صبوری میکرد. بالاخره اون روز شوم فرارسید و همسرش از فکری که داشت و میخواست اجرا کنه، صحبت کرد. میخواست مجددا ازدواج کنه. زن، عشق و علاقهاش رو در زندگی، در محبت کردن و ندیدگرفتن کمبودها میدید ولی شوهرش در داشتن فرزند. با این حرف، همه چیز براش به پایان رسید. غم، تمام وجودش رو دربرگرفت. چارهای جز تسلیمشدن نداشت با اینهمه، مخالفت خودش رو اعلام کرد ولی میدانست که فایدهای ندارد، او کاری که بخواهد انجام میدهد.
بالاخره، مرد با کسی که همسرش را قبلا از دست داده و دارای فرزند بود، ازدواج کرد به این امید که درنهایت او هم بچهدار خواهد شد. با ازدواجش زن اول، افسرده و درونگرا شد، گوشهگیری و تنهایی را تا آخر عمرش اختیار کرد. مرد که احساس میکرد با اینکار، شادی رو به زندگیش وارد کرده و کمبودهاش جبران میشه، وارد مرحله جدیدی از زندگی شد. اما هرچه سالها میگذشت همچنان خبری نبود. درنهایت، او متوجه حقیقت تلخی شد، اینکه خودش به سبب مشکلی جسمی، توان فرزنددارشدن را نداشته، اما به خیالی واهی، زندگی دردناکی را برای همسرش رقم زده است. از شدت غم، نتوانست تاب بیاورد و دنیا را وداع گفت. افسوس و صدافسوس! تنها تکبر، خودخواهی، جهل و کوتهفکری است که میتواند چنین سرنوشت تلخی را برای انسان رقم بزند.
موضوعات مرتبط: ادبی [ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۲ ] [ 21:2 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||