|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
یه چند وقتی، کارم زیاد شده بود. توی این گیرودار هم اتوم خراب شد و دستم رو گذاشته بود توی حنا. نمیرسیدم برم تعمیرگاه. یه روز محمدعلی گفت: "مامان بده من درستش میکنم." پرسیدم: "میتونی؟" با اطمینان گفت: "آره که میتونم. کافیه برم زیر چال، حله." من هم با خاطر جمع، اتو رو دادم بهش، رفتم سراغ کارهام. یه چند ساعتی طول کشید، گفتم برم ببینم چطور شد. با حیرت دیدم وسط اتاقش ولو شده، آچار و وسایل رو ریخته دور خودش، دل و جگر اتوی نازنینم هم اون وسط ولو است. خندید و گفت: "نمیدونم چرا درست نمیشه!" مونده بودم بخندم یا ناراحت بشم. گفتم: "بچه حالا چه کنم؟ من نمیرسم ببرمش تعمیرگاه، چطوری میتونم برم یکی دیگه بخرم؟"
اتوم خیلی خوب بود مارک AEG، با کارایی بینظیر، از این اتوها که خیاطها استفاده میکنند نه از مدلهای معمولی. کاریه که شده بود. از یه طرف ناراحت بودم، که دیگه امیدی به درست شدنش، نداشتم، از طرف دیگه خوشحال که فرصتی شد تا بتونه بهطور عملی یه کار مهندسی رو تجربه کنه.
موضوعات مرتبط: خاطره [ دوشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۵ ] [ 20:16 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||