|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
الان فکر میکنم اگر دست از شیطنت برمیداشتم، کمی هم به درس و مدرسه اهمیت میدادم، با هوشی که دارم، میتونستم برای خودم لااقل یه مدرک خوبی داشته باشم. آخه نتیجه اونهمه شیطونی چی شد؟ هیچی دستم رو نگرفت. یادم میاد دوره راهنمایی از درس حرفهوفن خوشم نمیاومد، یهجوری، یهطوری، سر و تهش رو هم میآوردم. یه نمرهای میگرفتم و خلاص. بیشتر کاردستیهایی که باید درست میکردم رو خواهر و برادرم برام انجام میدادند. یک بار تخته برق باید میساختیم. از تئوریش خوشم نمیاومد، چه برسه به عملیش. زمانیکه باید میبردیمش سر کلاس، تختهای که برادرم حمید، برای درس خودشون درست کرده بود، بردم به معلم نشون دادم. او هم یه نمره عالی بهم داد.
البته خوشحال نبودم چراکه تقلب کردم، ولی بهخاطر گرفتن نمره قبولی، راضی بودم. برادرم وقتی فهمید، معترض شد. گفتم: "ببین سالم سالمه، هیچ اتفاقی براش نیفتاده. اگر بهت میگفتم که بهم نمیدادیش، میخواستی بگی این کار درست نیست که داری انجام میدی. باید خودت بسازیش. حوصله داری ها! مگه من قراره برقکار بشم؟ کی حال داره با سیم و پریز ور بره؟ اگر در جایی نیاز پیدا کردم هم، تو میای برام درست میکنی. اولین بارم بود و مطمئنم که دیگه تکرار نمیکنم و آخرین بارم خواهد شد." دل به درس دادن واقعا حوصله میخواست که من نداشتم، پس الان هم نباید غصه نداشتن مدرک رو بخورم، چراکه هرچه بکاری همان را برداشت میکنی.
موضوعات مرتبط: خاطره [ جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۶ ] [ 20:21 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||