|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
وقتی برای سفره هفتسین ماهی قرمز میخریدم، دل توی دلم نبود، تا اینکه عید تموم بشه و ماهی نمیره یا اینکه از دست بچهها سالم بمونه. آخر سر هم ببرم اون رو در حوض یا رودخانهای رها کنم. یکدفعه که خواستم آب ظرف ماهی رو عوض کنم، دیدم چرا حیوان خدا، قسمت شکمش سفیده؟ خوب که دقت کردم در اون ناحیه پولک نداشت. آخه وقتی خریدم، اینجوری نبود، هرچی فکر کردم به نتیجه نرسیدم. با بچهها در میون گذاشتم. یه مرتبه محمدعلی خندید، گفت طوری نشده، خوب میشه. من کمی از پولکهاش رو کَندم، ببینم چه اتفاقی میافته. گفتم فکر نکردی یه وقت توی دستت له میشه و میمیره، یا پوست بدنش کنده میشه؟ گفت سعی کردم این کار رو آروم انجام بدم. عجیب بود، بعد از یک هفته پولکهاش دوباره دراومد! و محمدعلی خوشحال بود که یه تحقیق علمی انجام داده و جواب سوالهاش رو گرفته. بچهی نترس و کنجکاوی بود. هر سوالی که فکرش رو مشغول میکرد، دنبالش میرفت تا جوابش رو پیدا کنه. هوش زیادش هم بهش کمک میکرد تا در هر کاری، به نتیجه برسه.
موضوعات مرتبط: خاطره [ چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۷ ] [ 20:3 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||