خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

وقتی خط تلفن به خونه‌ها اومد، فکر می‌کردیم چه اتفاق مهمی افتاده. با تلفن مشکی‌های اون زمان که الان عتیقه شده و شماره‌گیرش که کلی باید نیرو صرفش می‌کردیم و وقتی گوشی رو سر جاش می‌گذاشتیم، تلقی صدا می‌کرد. برامون خیلی جالب بود، زمانی‌که صدای زنگش درمی‌اومد، همه‌مون می‌دویدیم که گوشی رو برداریم. اکثرا هم من موفق می‌شدم، اما وقتی می‌دیدم که با من کار ندارند، دماغم می‌سوخت. این سبقت‌گرفتن‌ها برای برداشتن گوشی، مدتی طول کشید، اولش خیلی هیجان‌انگیز بود، ولی بعد، کم‌کم برامون عادی شد. به‌طوری‌که مامان بنده‌خدا، هی داد می‌زد که بابا تلفن خودش رو کشت، یکی‌تون نیست این گوشی رو برداره؟! آخر سر هم خودش می‌اومد، جواب می‌داد.

 

 

حالا هرکس برای خودش یه گوشی داره و بعضا می‌بینم هیچ حوصله‌ای حتی برای جواب‌دادن بهش نداره، برعکس ما که اون‌همه ذوق و شوق داشتیم، می‌خندیدیم و کیف می‌کردیم. با شور و شوق، شماره رو به همه دوست‌هامون می‌دادیم. با مهربونی با هم مکالمه می‌کردیم، بدون اینکه بخواهیم صدای زنگ تلفن رو قطع کنیم یا از بی‌حوصلگی، ادا دربیاریم که مثلا آنتن نداریم. برای اینکه با هم تماس بگیریم رقابت داشتیم نه مثل الان که بیشتر مکالمه‌ها، نوشتاری شده. خوش‌به‌حال قدیم‌ها، که هر اتفاقی در زندگی، شیرینی خاص خودش رو داشت.

 

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: خاطره
[ دوشنبه ۴ آذر ۱۳۹۸ ] [ 0:1 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.