خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

وقتی از شدت بارش‌های بهاری کم می‌شد، بابا یه فرش دوازده‌متری می‌آورد و می‌انداخت توی ایوان. از عصر که آفتاب در حیاط جمع می‌شد، تا فردا، ده و یازده صبح، فرش پهن بود. این‌طوری جریان زندگی از توی خونه به حیاط، انتقال پیدا می‌کرد؛ مثل کارهای فوق‌العاده‌ مامان که از درست‌کردن رب و لواشک‌ یا خشک‌کردن سبزی و باقلا و تمیزکردن بنشن و برنج سالیانه گرفته تا دوختن ملحفه و خیاطی، همه روی همون فرش انجام میشد.

 

 

ماها هم هرکدوم به فراخور حالمون، از موقعیت جدید استفاده می‌کردیم. من از همه‌شون بیشتر، از شرایط بهره می‌بردم. اول یه غلت حسابی، سرتاسر فرش می‌زدم، بعد می‌اومدم روی گل وسط قالی، طاق‌باز می‌خوابیدم. دست‌هام رو زیر سرم حلقه می‌زدم و خیره می‌شدم به آسمون. هنوز گرمایی که از زمین به فرش و از فرش به بدنم می‌رسید رو حس می‌کنم. اگر سعید و مینو نمی‌اومدند برای بازی‌های منچ، دبلنا، فوتبال‌دستی و مچ‌انداختن، بلندم کنند، همون‌طور ساعت‌ها به آسمون خیره می‌موندم. انگار یه حسی بهم می‌گفت، خوب نگاهش کن. زمانی بیاد که آنچنان رنج، دورتادورت رو احاطه کنه که حتی نتونی زمین زیر پات رو ببینی، چه برسه به آسمون.

 

 

بابا یه پنکه می‌گذاشت اون‌طرف حوض، سرش رو به طرف سطح آب خم می‌کرد تا وقتی روشنش می‌کنه باد به آب بخوره و خنکاش رو توی فضا پخش کنه. گاهی هم باد پنکه، آب فواره رو که به آسمون می‌رفت و محکم به سطح آب می‌خورد، به این‌طرف و اون‌طرف می‌پاشید. این نسیم خنک مصنوعی با بوی خاکی که از آبیاری گل‌ها به‌همراه عطر یاس رازقی و رزها توی هوا پخش می‌شد، حس خوبی بهم می‌داد. حتی توی ماه تیر که دم هوا زیاده و تا غروب هم هوا خنک نمیشه و به قول قدیمی‌ها، "برنج‌پزونه"، باز هم کار من همین بود: روی ترنج قالی بخوابم و به آسمون خیره بشم. مامان بساط سماور، میوه و تنقلات رو می‌آورد و می‌گفت بچه‌ها بیایید عصرونه. مادربزرگم که عاشق چای بود، قوری‌به‌دست، می‌گفت: "مینا بلند شو بیا، این بچه سکوتش از شلوغ‌بازیش عجیب‌تره!" دفتر و کتاب‌هایی که دورتادورم پخش بود می‌گفتند: "چه برای خودش راحته! انگارنه‌انگار امتحانات خرداده. یه سری هم بیا به ما بزن، تا گرفتار تجدیدی نشی."

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کمی که هوا تاریک میشد، گل‌های محبوبه شب، یکی‌یکی باز می‌شدند و عطرشون هوش از سر آدم می‌برد. با گوشه چشم نگاهی بهش می‌انداختم و می‌گفتم: "کم بابا عاشقته که خودت رو هم اینقدر لوس می‌کنی؟" اما، حقیقتا نمی‌دونم این‌همه طنازی و دلربایی رو از کجا می‌آورد. ستاره‌ها که یکی‌یکی درمی‌اومدند، شروع می‌کردم به شمردنشون. پیداکردن دب اکبر و اصغر، ستاره قطبی، قلب عقرب و زهره، برام شادی‌آور بود. اما، دیگه باید بلند می‌شدم کمی هم در انداختن سفره شام، کمک می‌کردم. بعد از شام که دیگه هوا خنک میشد، با توی تشک نرم خوابیدن، باز به آسمون خیره‌شدن و قصه شب گوش‌دادن از رادیو، لذت به اوج خودش می‌رسید. عجیب بود، انگار این از عصر تا صبح فردا، یک هفته طول می‌کشید و فصل تابستون، تموم‌شدنی نبود. فکر کنید صبح با عطر یاس رازقی و امین‌الدوله و صدای دلنواز یاکریم که سر دیوار شروع می‌کرد به خوندن، از خواب بپرید. توصیفش هم شیرینه. اگر به من بود توی آفتاب داغ ظهر تابستون هم، همونجا می‌خوابیدم و همچنان به آسمون خیره می‌موندم.

 

آدرس اینستاگرام من

 


موضوعات مرتبط: خاطره
[ یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۰ ] [ 12:23 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.