|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
باغ بود و دره چشمانداز پر مهتاب ذاتها با سايههای خود هماندازه خيره در آفاق و اسرار عزيز شب چشم من بيدار و چشم عالمی در خواب نه صدایی جز صدای رازهای شب و آب و نرمهای نسيم و جيرجيرکها پاسداران حريم خفتگان باغ و صدای حيرت بيدار من من مست بودم، مست خاستم از جا سوی جو رفتم، چه میآمد آب يا نه، چه میرفت، هم زانسان که حافظ گفت، عمر تو با گروهی شرم و بیخويشی وضو کردم مست بودم، مست سرنشناس، پانشناس، اما لحظه پاک و عزيزی بود برگکی کندم از نهال گردوی نزديک و نگاهم رفته تا بس دور شبنم آجين سبز فرش باغ هم گسترده سجاده قبله، گو هر سو که خواهی باش با تو دارد گفت و گو شوريده مستی مستم و دانم که هستم من ای همه هستی ز تو، آيا تو هم هستی؟
موضوعات مرتبط: ادبی [ دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ] [ 17:24 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||