|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
فروشندههای دورهگرد توی بچگیمون یه نوستالژیاند. به محض بلندشدن صداشون توی کوچه، همزمان توی خونهها هم ولوله به پا میشد. همه میریختند بیرون، تا ازشون خرید کنند. از یه فروشگاه بزرگ امروزی پر از جنسهای جورواجور و بعضا خارجی، جالبتر بودند. هرکی یه جنسی برمیداشت. بچهها رو که دیگه نگو، چقدر ذوق میکردند خدا میدونه. آخه همه چیز داشتند، از اسباببازی گرفته تا وسایل آشپزخانه و پارچه. که این قِسمش، خانمهایی که خیاطی میکردند رو بیشتر به خودش جلب میکرد. پارچههایی رنگارنگ با نقشههای جالب. عجیب فروشنده بود که با خونسردی و صبوری هرچهتمامتر رفتار میکرد و اجازه میداد که مشتریها با خاطری آسوده، به خرید کردنشون بپردازند. اما حالا از اون گاریهایی که سرشار از انرژی مثبت بودند و احتیاجات همه رو برآورده میکردند، بدون اینکه مردم متحمل زحمت بازار رفتن بشوند، دیگه خبری نیست و جاشون رو دادهاند به آهن ضایعاتیها با وانتهای پرسروصداشون و صدای بعضا نتراشیده و نخراشیدهای که پشت بلندگوها رها میکنند. الحمدلله ساعت هم که ندارند؛ دو بعدازظهر، براشون اول صبحه! میخواد جمعه باشه یا وسط هفته. یه وقتا فکر میکنم حتما کار و کسب خوبی دارند وگرنه چه جور میشه اینقدر در این کار مصر باشند؟! خدا به اینها هم قوت بده.
موضوعات مرتبط: اجتماعی، خاطره [ یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۵ ] [ 19:50 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||