خانه میناجون
آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی   خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی

 

خواب بودم. یکی با صدای خیلی بلند حرف می‌زد و کلمه مهدی رو مرتبا با عصبانیت تکرار می‌کرد. پریدم، حس می‌کردم، خواب می‌بینم و دارم پسرم رو صدا می‌زنم. کم‌کم هوشیاریم رو به دست آوردم و متوجه شدم که صدای همسایه است. تازگی‌ها اومده‌اند اینجا. اسم پسرش دست بر قضا، محمدمهدیه. معلوم بود، مادر و پسر دارند با هم دعوا می‌کنند. کار، بدجوری بالا گرفته بود. گفتگوها رو تشخیص نمی‌دادم ولی متوجه چند تا کلمه شدم. اون‌ها رو به هم وصل کردم و جمله ساختم. تقریبا به موضوع پی بردم. وقتی انسولین تزریق کرده باشم، نباید با هراس از خواب بیدار شم. به همین خاطر، تپش قلب همراهش شد و من رو آنچنان روی تخت میخکوب کرد که انگار به تشک دوخته شده‌ام. قدرت نداشتم حتی انگشتم رو تکان بدهم. خیره شده بودم به سقف. توی خیالم رفتم بالا. یقه پسر رو گرفتم، دور سرم چرخوندم و محکم به دیوار اتاقش کوبیدم، تا یادش بمونه که دیگه هیچوقت نباید از رفتن، حرف بزنه. به چشم‌هاش زل زدم و فریادکنان گفتم که نباید هیچ خونه‌ای مثل مال من سوت و کور باشه. اما من رنج خود را فریاد می‌زدم درحالی‌که او بی‌تقصیر، کاری را انجام می‌داد که بنا بر سوره نساء، آیه 97 توصیه به انجامش شده.

پس مقصر کیست؟ اشک، امانم را بریده بود. اهل نفرین نیستم، اما، بی‌اختیار با خود زمزمه کردم. نفرین بر کسانی که این جو رو در جامعه ایجاد کردند، برای جوانی که با نداشتن شغل و محرومیت از کمترین نیاز زندگی، مجبوره نه تنها خانه و کاشانه بلکه کشورش رو ترک و مهاجرت کنه. درد خودش کمه، مرتبا قضاوت هم میشه. لعنت بر کشوری که آنچنان امکانات و شخصیت اجتماعی رو براشون فراهم می‌کنه که همان فرد، هیچ‌وقت فکر برگشتن به سرش نزنه. لعنت به من که نتونستم هیچ کاری انجام بدم تا جگرگوشه‌هام رو از دست ندهم، لعنت، لعنت، لعنت ... . چرا ما مادران، تنها دلخوشی‌هامون رو باید به هر طریقی از دست بدهیم؟ ای‌کاش، آه تمام مادران، یک گلوله میشد و بر سر کسی که زندگی‌ها را به این روز درآورده، فرود می‌آمد. خیلی ساله که در خواب بیدارم و در بیداری، خواب. مثل روبات حرکت می‌کنم، می‌گذرونم، تا شاید بالاخره یک روز در همان خواب، همه چیز تمام شود.

 

 

هرطور بود بلند شدم، تا خودم رو در زندگیِ ساکن و متوقف‌شده‌ام، گم کنم و دیگه صداشون رو نشنوم، که مادر همچنان فریاد می‌زد و کلمه مهدی میان جملاتش شنیده میشد. یاد جیغ و دادهای خودم افتادم، روزی که محمدعلی حرف از رفتن زد. افراد خانواده ترجیح دادند هرجا هستند همانجا بنشینند. فکر کنم تا ده خانه آنطرف‌تر هم صدایم رفت! حالا می‌بینم که اکثر مادران با دلی پرخون اما آرام، جگرگوشه‌هایشان را با دست خود، به هر طریقی راهی می‌کنند که درست مثل زمان جنگ جهانی، لااقل از طریق مهاجرت، آن‌ها را نجات دهند تا بابت سلامت و آینده فرزندانشان، آسوده‌خاطر شوند. هرچند که در این کار، هم تضمینی وجود ندارد. تنها حُسن زندگی، گذران عمره و بی‌خبر بودن از آینده. چون معلوم نیست با دانستنش چه اتفاقی برامون بیفته. چرا فکر می‌کردم بچه‌هام هم مثل خودم و خواهر و برادرهام می‌شوند، که همیشه دور پدرومادرم بودیم و با خانواده‌هامون، زیباترین اتفاق زندگی رو براشون رقم می‌زدیم؟! ناشکر نیستم. کمی از دغدغه‌های عمومی گفتم. آخه بین دو جهان دیروز و امروز گیر کرده‌ام. دیروزی که اگر آسایش وجود نداشت، آرامش به معنای واقعی کلمه بود، که امروزه برعکس شده. فقط دلخوشم به اینکه در جاده‌ای که میرم تنها نیستم. خیلی‌ها با من در حرکتند به سوی سرنوشتی نامعلوم. معتقدم امروزه همه تنها هستند، حتی اگر دوروبرشان شلوغ باشد.

 


موضوعات مرتبط: دل‌نوشته، خاطره
[ یکشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۷ ] [ 17:26 ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.