|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
از ایام عید، بهخاطر کارهای دست وپاگیر و اجباریش خوشم نمیاد. مخصوصا رفت و آمدهایی که ملزم به انجامش هستیم. همیشه دوست دارم، برای خودم باشم تا از زمان، بهتر لذت ببرم. کارهای مربوط به خونه انجام شده و هیچ دغدغه فوقالعادهای وجود نداره. هوا خوبه و میتونی بهترین استفاده رو از روزهای عید ببری. اما امکانپذیر نیست، حتی دوران بچگی هم از این ماجرا مستثنی نیست. یک سال، مامان و بابا قبل از عید رفتند سفر. من و سعید و مینو، با مادربزرگم توی خونه تنها بودیم. خواهرم ازدواج کرده، ولی مرتبا به ما سر میزد و برادر بزرگم رفته بود سربازی. خیلی اتفاقی، برگشتشون از سفر، افتاد به بعد از عید. شروع کردیم با سعید به برنامهریزی که چکار کنیم و چکار نکنیم تا این ایام، حسابی بهمون خوش بگذره. بهتر از این نمیتونست باشه! رفتیم خرید خوراکیهای مختلف. تلویزیون رو بغل کردیم بردیم توی یکی از اتاقخوابها که پنجرهاش به حیاط باز میشد تا شب، وقتی لامپش روشنه، از توی کوچه پیدا نباشه. چیزهایی هم که خریده بودیم رو چیدیم روی میز بغل تلویزیون. صبحها به بازی، مشق و درس و کارهای فوقالعاده، غروب که میشد میرفتیم بالا به تماشای تلویزیون، خوردن خوراکیهای خوشمزه و بازیهای نشستنکی مثل منچ و دبلنا. البته ناگفته نماند که چقدر روی تختها بالا و پایین میپریدیم و بالشها رو روی سر و کله همدیگه میزدیم. مادربزرگم کاری بهمون نداشت، فقط گاهی بهمون گوشزد میکرد که مراقب باشید نکنه خدای ناکرده اتفاقی براتون بیفته. چون دست تنهاییم خیلی سخت میشه. اگر صبحها مهمان میاومد که مشکلی نبود، ولی اگر شبها این اتفاق میافتاد، غیر از اتاق سمت حیاط، هیچ چراغی روشن نبود که فکر کنند خونهایم. اینطوری هرکس میاومد عیددیدنی، فکر میکرد هیچکس خونه نیست و میرفت. البته اونهایی که نمیدونستند بابا سفره میاومدند. بامزه اینجا بود که خودشون رو از تنگ و تا نمیانداختند. دستشون رو میگذاشتند روی زنگ و د بزن. ما هم انگار نه انگار.
یک بار مادربزرگم گفت ننه اگر بفهمند ما خونه بودیم خیلی بد میشه. میگفتم ناراحت نشو. خوب میدونی وقتی بابا برگرده، دوباره میآيند. نه من حوصله پذیرایی دارم، نه شما جون دو بار همراهی با مهمان. خدابیامرز هم قبول میکرد و یا سر خودش رو گرم به قرآن خوندن و خیاطی یا میاومد پیش ما به تلویزیون دیدن. مینو با اینکه کوچک بود اما پابهپای ما دو تا، خوب همراه بود. بهونه مامان رو نمیگرفت و از اینکه محدود، توی یه اتاق بنشینه اظهار دلتنگی نمیکرد. خواهرم مرتبا بهمون سر میزد ولی اگر میخواست تلفن بزنه چون میدونست که ما گوشی رو برنمیداریم، زمانی تماس میگرفت که مطمئن باشه جواب میدیم. اینطوری حتی صدای خروپف تلفن، که داره حسابی استراحت میکنه هم به گوش میرسید! خیلی خوش گذشت. از فيلمهای کمدی کلاسیکی که میدیدیم و اینقدر میخندیدیم که نفسمون بند میاومد دیگه نگو. به جرات میتونم بگم در تمام طول زندگیم، تنها عیدی بود که به خوشی گذشت، اونطوریکه دلمون میخواست. اگر بخوام یک بار دیگه به دنیا بیام، دوست دارم اون ایام باشه. دوباره با سعید و مینو، بهترین لحظهها رو برای خودم رقم بزنم.
موضوعات مرتبط: خاطره [ دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۰ ] [ 12:4 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||