|
خانه میناجون آنقدر لطافت در زمین هست که به آن روز و شب رکوع کنی خشم را بسپری به آب روان و با کمی مهر سد جوع کنی
| ||
|
مادربزرگم وقتی میخواست چیزی بدوزه، صدا میزد: "مینا ننه! بیا این سوزن رو برام نخ کن". مینشستم کنارش یه بار، دو بار، پنج بار، ...، هی سوزن رو نخ میکردم، میدادم دستش تا دوخت و دوزش تموم بشه. رفتارم جوری بود که فکر کنه جز این، هیچ کار دیگهای ندارم تا احساس نکنه که مزاحم منه. او هم آنچنان آروم درز و دورز لباسهاش رو میگرفت که میفهمیدم موفق شدهام. یک بار خیلی اتفاقی توی یه فروشگاه، این سوزن_نخ_کُن رو پیدا کردم و بیمعطلی خریدم.
مارک آلمان روش حک شده بود. مطمئن شدم چیز خوبیه. عجله داشتم برسم خونه، وقتی میدم بهش، عکسالعملش رو ببینم. تا دید، انگار دنیا رو بهش داده باشم. از خوشحالی مرتب میگفت: "ننه دستت درد نکنه، خیر ببینی از جوونیت. زحمت کشیدی، چه چیز خوبی ...". خیلی خوشش اومده بود و مدام ازم تشکر میکرد. کلافه بود که نکنه یه وقت خراب بشه ولی من مطمئنش کردم که: "هیچ اتفاقی براش نمیافته. راحت و بدون دغدغه ازش استفاده کن." از اون به بعد دیگه راحت شده بود. هر زمانی که دلش میخواست مهم نبود که من باشم یا نه، برای خودش خیاطی میکرد. متوجه شدم اینطور نبوده که ناراحت نباشه، قلبا اذیت میشده از اینکه برای این کار، مزاحم کسی بشه.
خدابیامرز، وقتی از دنیا رفت، مامان، سوزن_نخ_کُن رو داد به خودم. خیلی غصهدار شدم ولی گفت این یادگاری تو به خانم بوده و حالا یادگاری خودش به توئه. بهتره پیشت بمونه تا همیشه به یادش باشی. چه حیف که آدمها میروند و وسایل، همیشه هستند. اما مهم، درک متقابل و محبت به همدیگه است که هیچوقت از خاطر نمیره. این موضوع، مستقل از سنه. هروقت به سوزن_نخ_کُن نگاه میکنم، میبینم که به چه سادگی میشه با یک جمله محبتآمیز یا یک هدیه کوچک، به طرف مقابل نشون داد که چقدر به فکرشیم، دغدغههاش برامون مهمه و براش ارزش قائلیم.
موضوعات مرتبط: دلنوشته، خاطره [ جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰ ] [ 12:5 ] [ مینا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||